تبلیغات
^^داستـــان های گآت سونـــی^^ - with my dreams-one shot
^^داستـــان های گآت سونـــی^^
برای یـه لحظـه تو رویـآهات زندگـی کن^^و لبخند بِــزن:))
سلام همگــی من الی هستم نویسنده کمکی
فن فیک:With My Dreamd

بهش نگاه کردم ، نمیدونم اون داشت نزدیک من می شد یا من جلو تر میرفتم ! هیچی
نمیفهمیدم! فقط جذب اون نگاه خیرش بودم! فاصله ی زیادی بین مون نبود...
آب دهنمو قورت دادم و چشمامو بستم سرمو بردم جلو ، نفسای داغش به صورتم خورد دیگه
هیچ فاصله ای نبود...
-happy valentine’s day
با یه تکون شدید چشمامو باز کردم با وحشت اطرافو نگاه کردم ! صدای چی بود؟
-happy valentine’s day
به سمت صدا برگشتم گوشیم بود! ویبره ی وحشتانکش منو ترسونده بود...سریع برش داشتم و
صداشو قطع کردم.به اطرافم نگاه کردم ...
چیزی نگذشت که فهمیدم داخل اتاق خودمم ! داشتم خواب میدیدم! پوفی کشیدم و عرقی که
روی پیشونیم نشسته بود رو با آستین پیرهنم پس زدم.
چند ماهی میشد که این خواب مهمون شبای من بود. خواب یه پسر غریبه که دائم کنارم بود و
امشب برای اولین بارمیخواستم ...ببوسمش!!
فکرم رفت سمت اون چشما... وقتی نزدیک و نزدیک تر می شد...وقتی برخورد نفساش به
صورتم باعث شد حس خوبی داشته باشم...
با این که همش یه خوابه اما یه حس آمیخته با واقعیت همیشه همراهمه! یه حسی که دلم
میخواد هر روز ببینمش ، دلم میخواد مثل خوابم کنارم باشه و در یک کلام دلم براش تنگ میشه!
پوزخندی به این افکار و احساساتم زدم! دستمو کردم لای موهام و محکم گرفتم شون شاید
اینکار از دیوونگی نجاتم میداد!مسخرست خواب یه پسر غریبه رو ببینی و دوس داشته باشی تو
واقعیتم باهات باشه! اونم نه یه دختر ، یه پسر! یه پسر غریبه که احتمالا فقط تو خوابمه و
وجود خارجی نداره!
هه! واقعا یه دیوونه ی به تمام معنا شدی چویی یونگجه! باید خودتو به یه روان پزشک نشون -
بدی!
از روی تخت پاشدم و رفتم تو اشپزخونه امروز روز ولنتاین بود کسی رو نداشتم که باهاش بیرون
برم...بطری ابو از یخچال برداشتم و سر کشیدم . باید یه سر به مامان و بابا میزدم خیلی وقت
بود بهشون سر نزده بودم .
***
به ساعت نگاه کردم نزدیک 6 بعد از ظهر بود .چند دقیقه پیش خواهرمو دیدم که با یه جعبه ی
کادو شده از خونه بیرون رفت. میدونستم داشت میرفت دوست پسرشو ببینه مطمئنم مامان و
بابا هم میدونستن ولی چیزی نگفتن. منم اهل گیر دادن نبودم ... آهی کشیدم نمیدونم چرا دلم
گرفته بود. تصمیم گرفتم برم یه تابی تو شهر بخورم تا حالم عوض شه. از مامان و بابا خداحافظی
کردم و از خونه زدم بیرون. سوار ماشینم شدم دوست داشتم برم مرکز شهر الان حتما اونجا
غلغله بود ... دوست داشتم عشقی که مردم توی این روز بهم دارنو نگاه کنم.ماشینو روشن
کردم و راه افتادم.
با ترافیکی که بهم خورد حدود یک ساعت و نیم تو راه بودم . خوبه که این روز با کسی قرار ندارم
مگر نه حتما باهام دعوا میکرد. کنار جدول پارک کردم و از ماشین پیاده شدم. همیشه این موقع
از سال این تیکه از شهر خیلی قشنگ تزیین میشد. به درختای کریسمسی که کنار هر مغازه
بود نگاه کردم جلوه ی خاصی به فضای اونجا داده بودن. بیشتر مردمی که اونجا بودن زوجی
اومده بودن و هراز گاهی همو بغل میکردن و لبای همو میبوسیدن! ناخوداگاه ذهنم رفت سمت
خوابم... احساسش میکردم دلم میخواست کنارم باشه! حس شیرینی از تصور چهرش بهم
دست داد.
سرمو تکون دادم تا این افکار از ذهنم دور شن. بین این زوجای دختر پسر من به فکر یه پسر بودم
اونم یه پسر غیر واقعی. داشتم کلافه میشدم! راه افتادم و رفتم پشت یکی از ویترین ها چشمم
خورد به یه لباس بافت پسرونه . خیلی وقت بود لباس نخریده بودم ولی الانم حس پرو کردن
نداشتم. همینطور به لباس نگاه کردم واسه یه لحظه پسر غریبه ی خواب هامو با این لباس تصور
کردم! خیلی بش میومد! دست خودم نبود افکارمو نمیتونستم کنترل کنم ! نمیدونستم تا کی
قراره با یه رویا زندگی کنم...!؟
از کنار مغازه رد شدم و رفتم مغازه ی بعدی همینطور مغازه ها رو با یه نگاه سر سری رد میکردم
سرم به سمت مغازه ها بود و رو به رومو نمیدیدم که یهو خوردم به یه چیزی! بدون اینکه فکر کنم
و ببینم به کی یا چی خوردم محکم تو بغلم گرفتمش! فکر کردم مانکنه! اما یه دفه تکون خورد و
خودشو از دستام خارج کرد. وقتی تونستم قیافشو ببینم نگاهم روش ثابت موند! نمیتونستم
حتی پلک بزنم!این چشمای آشنا...خودش بود!! مطمئنم خودش بود. باورم نمیشد!! حس کردم
زمین و زمان متوقف شده حس کردم تمام ادمای دور و برم تو یه حالت خشک شون زده. تنها
چیزی که به چشمم میومد اون بود...! چطور ممکن بود الان اینجا باشه؟! چطور ممکن بود خودش
باشه؟!!
من خیره ی اون بودم و اونم با دهان باز نگام میکرد انگار واسه اونم یه چیزی باورش سخت بود!
خدایا بازم دارم خواب میبنم؟
آره این یه خوابه... شک ندارم که خوابه!!!
جی بوم:
به پشت سرم نگاهی انداختم دیگه دنبالم نبود!تو دلم کلی فحش به خودم دادم که امروز از
خونه بیرون زدم. دوباره به عقب نگاه کردم ینی واقعا گمم کرد؟ با اینکه خیلی دوست داشتم
مودبانه بهش بگم بی خیالم شو ولی با اون عشوه ای که اومد مجبور شدم جلوش اوغ بزنم!
دست خودم نبود نمیتونستم عشوه های الکی یه دخترو تحمل کنم! حالام در حال فرار از دستش
بودم. واقعا نمیتونستم رفتارشو هضم کنم با اینکه جلوش اوغ زدم و پیشنهاد دوستیشو رد کردم
بازم اویزونم شد! همه دخترا اینطور بودن یا فقط همین یکی اعجوبه بود؟ امیدوارم دیگه هیچ وقت
پیداش نشه
به اطرافم نگاه انداختم اونقدر کوچه پس کوچه ها رو رد کرده بودم که بدون اینکه بخوام سر از
وسط شهر دراورده بودم!خیره شدم به شلوغی رو به روم! مردم همه خوشحال بودن. میخواستم
برگردم خونه اما فضای شهر طوری بود که دوست داشتی مدت ها اونجا باشی. حالا که اینجام
بهتره یه تابی بخورم...
از وسط پیاده رو شروع کردم به راه رفتن محض رضای خدا یه نفر تنها جلوم سبز نمیشد همه
دختر پسر!تصمیم گرفتم از گوشه برم که چشمم بهشون نیوفته! نمیدونم چرا انقدر بدم میومد
دختر پسرای لوسو میدیدم که دست همو گرفتن و قربون صدقه هم میرن...
فکرم رفت سمت اون پسره که دم و دقیقه تو خوابام بود! نمیشد الانم اینجا باشی ؟همش که تو
خوابام باهامی چرا نباید الان باشی؟؟! شاید تو این شلوغی فقط حوصله ی تو رو داشته باشم!
لعنتی بدجور بش معتاد شده بودم. تو خوابام همش میخندید منم فقط نگاش میکردم. هر دفعه
که بیدار میشدم صدای خنده هاش توی گوشم بود.
دلم میخواست باز بخوابم تا ببینمش. جزوی از زندگیم شده بود. روزای اول میخواستم برم پیش
یه روان پزشک اما بعدا پشیمون شدم! دوس داشتم همینطوری باشه. تو واقعیت کسی رو
نداشتم که دلم بهش خوش باشه اما نمیدونم چرا دلمو به یه رویا خوش کرده بودم!!
سعی کردم چهرشو بیاد بیارم اره خودشه همین قیافست. با یه لبخند نگاهش کردم داشت
میومد به سمتم یه دفعه ب خودم اومد! الان که خواب نیستم چرا انقدر تصورم با وضوح فول اچ
دیه ! بدون اینکه منو ببینه داشت میومد سمتم ! سر جام خشکم زد. الان خواب بودم؟ سلولای
مغزم همه داد زدن نه خواب نیستی!! داشت همینطور میومد به سمتم. صورتش به طرف ویترین
یه مغازه بود دیگه رسید بم! بدون اینکه منو ببینه محکم خورد بم! اونقدر توی تفکراتم غرق بودم
که بدنم سست شده بود! نزدیک بود بیوفتم زمین که دستاشو دورم حلقه کرد! واسه چند ثانیه
حس کردم قلبم ایستاد اما سریع به خودم اومدم و دستاشو از دورم جدا کردم! نگام افتاد بهش.
ایندفعه چشماش سمت من بود. خوب این چشما رو میشناختم مطمئنم خودش بود. اما اینکه
من خوابم یا واقعیت این چی ؟ دقیق شدم توی حالات چهرش میتونستم تعجب رو از تک تک
اجزای صورتش بخونم. اون چرا اینطوری بود؟ دوتامون همینطور بهم خیره شده بودیم. چطوری
باید میفهمیدم واقعیه؟ دستمو بردم نزدیک بدنش و بازوهاشو گرفتم فشارشون دادم اونقدر فشار
دادم که دستای خودم درد گرفت اما اون هیچی نگفت لحظه ای بعد دستای اون روی صورتم بود
انگار اونم میخواست بفهمه واقعی ام یا نه؟! زمین و زمان از یادم رفته بود دوست داشتم ازش
یپرسم تو همون پسر رویاهای منی؟ دوس داشتم بپرسم واقعیه ؟ یا بازم تو خوابمه؟
اما نمیشد.نمی تونستم حرف بزنم انگارهیچ کلمه ای توی لغات ذهنم وجود نداشت. اونم
وضعش همین بود. تکونای ریز سرشو دیدم که به چپ راست بود. داشت با سرش باهام حرف
میزد؟! میدیدم که داره همینطور سرشو تکون میده یهو دست از اینکارش برداشت و نگاهشو
انداخت به دستم. بعد به چشمام نگاه کرد. نمیدونم از چشام چی خوند که دستمو محکم گرفت
و شروع به دویدن کرد. دنبالش رفتم رفت سمت یه ماشین و سوییچ شو زد .
در اتاقک جلو رو واسم باز کرد. نگاهش کردم ازم میخواست سوار ماشینش شم؟ چشماش پر از
التماس بود قلبم اونقدر تند میزد که حس کردم الانس سینمو سوراخ کنه . مهم نبود خوابه یا
واقعیت دوس داشتم کنارش باشم نشستم تو ماشین و اونم در رو بست . سریع رفت طرف دیگه
ی ماشین و نشست کنارم.سوییچو زد به ماشین و راه افتاد.
پیچید تو یه کوچه و از اون کوچه داخل کوچه های دیگه میشد دیگه داشت سرم گیج میرفت!
برگشتم نگاش کنم که یهو زد رو ترمز کمربند نبسته بودم داشتم با سر میرفتم تو شیشه که با
دستاش جلومو گرفت. تقریبا نیمه تنه ی بالاش به سمتم مایل شده بود و دستاش روی سینه
هام نشسته بود حتی از روی بافت و کاپشنم میتونستم داغی دستاشو حس کنم.خودشو
کشید عقب اما میون راه دستشو گرفتم از کارم مطمئن نبودم...حالم دست خودم نبود
یونگجه:
اونقدر گیج و کلافه بودم که نمیدونستم دارم ماشینو به کجا میرونم! فقط هر کوچه ای که به
چشمم میخورد فرمونو کج میکردم و میرفتم داخلش! داشتم چیکار میکردم؟ بالاخره که چی؟ باید
وایسم... بدون فکر کردت پامو گذاشتم رو ترمز ؛ ماشین به شدت وایساد خودم کمر بند داشتم
یه دفعه تمام حواسم رفت سمتش ! سریع دستامو جلوش گرفتم تا به سمت شیشه پرت نشه!
واسه یه لحظه ی کوچولو دستام روی سینه اش باقی موند. تپش های تند قلبش حالمو دگرگون
کرد سریع کشیدم عقب اما میون راه دستمو گرفت تو همون حالت موندم!
ن..نم..نمیدونم خوابه یا واقعیت... اما خیلی دوست داشتم خواب دیشبم ادامه داشت -
تو چشمام خیره شد و گفت: بذار این ادامش باشه...
چی ؟! چی داشت میگفت ؟ داشت میگفت خواب؟ مگه اونم خواب منو میبینه. نذاشت بیشتر از
این فکر کنم صورتش هر لحظه بیشتر نزدیکم میشد. اصلا حس نمیکردم که خوابم. به خواب
دیشب فکر کردم حال و هوام اینطور که الانه نبود...
فاصلمون صفر شد! مهم نبود دیگه نمیخاستم به چیزی فکر کنم چیزی که اون لحظه واسم مهم
بود نیازی بود که به بودنش داشتم. چشمامو بستم و منتظر لباش شدم. لباشو آروم روی لبام
گذاشت. میتونم قسم بخورم هیچ حسی شیرین تر از حسی که اون لحظه داشتم نبود. لباشو
اروم حرکت میداد منم همراهیش کردم نفس نفس میزد نتونستم طاقت بیارم اروم اومدم پایین تر
تا رسیدم به گردنش شروع کردم به مکیدن. لحظه ای بعد سرمو جدا کرد و دوباره مشغول لبام
شد و این دفعه اون پایین تر اومد و شروع به مکیدن گردنم کرد. واسه یه لحظه سرشو از گردنم
جدا کردم حالم خیلی داغون بود نمیتونستم خودمو کنترل کنم چشمای اونم نشون میداد که
دوست داره ادامه بدیم اما نمیتونستم بذارم ... حتی اگرم خواب بود.یه بار دیگه بوسیدمش ولی
سریع جدا شدم با اینکه پر از خواستنش بود اروم کنارش زدم.میتونستم حسرتو از توی چشماش
بخونم. اما سریع به خودش اومد و به روبه روش خیره شد. داشتم میسوختم از گرما پنجره رو
پایین دادم تا یکم هوا داخل بیاد تازه برای اولین بار داشتم داخل کوچه ای که اونجا بودیم رو
میدیدم. خیلی خلوت بود در واقع هیچ ادمی نبود!! یه دستمو گذاشتم لب پنجره و یه دست
دیگمم روی فرمون. الان باید چیکار میکردم؟! جرئت نگاه کردن بهش رو نداشتم . واسه یه لحظه
فکر کردم ناپدید شده مثل باد برگشتم طرفش که باعث شد با تعجب نگام کنه.خیالم راحت
شد...
جی بی:
درسته شروع کنندش من بودم ولی از کاری که کردم پشیمون نبودم. نمیدونم چی پیش خودش
فکر کرد که کشید عقب اما واقعا دوست داشتم ادامه بدم... زیر چشمی بش نگاه کردم یه
دستش روی فرمون بود یه دست دیگش روی پنجره ماشین. یه دفه با سرعت برگشت طرفم و
نگام کرد. یه خورده ترسیدم با تعجب نگاش کردم! دوباره یه حالت قبلش برگشت. نمیخواست
هیچی بگه؟ من با هزار بدبختی یه جمله بهش گفتم اما تا الان یه جیک نگفته بود لااقل صداشو
بشنوم.
اسمت چیه؟ -
دوباره برگشتم سمتش یه ثانیه نشد دلم خواست حرف بزنه که اسممو پرسید. اصلا نگام
نمیکرد منم مثل خودش خیره شدم به روبه روم:
جی بوم. -
یه خورده مکث کرد و گفت منم یونگجه.
انگاری اسمشو صد سال بود که میشنیدم و برام خیلی اشنا بود ولی مطمئن بودم این اولین
باری بود که اسمشو میشنیدم. یکم فکر کردم حالا که میتونستم صحبت کنم باید سوالامو
میپرسیدم هرچند مطمئن نبودم جوابی براشون داشته باشه.
تو واقعی هستی؟ -
پوزخندی زد و کامل برگشت سمتم. تا الان صد دفه اینور اونور کرده بود خودشو!
منم همین سوالو از تو دارم! -
من جواب سوالتو نمیدونم. فقط میدونم دلم نمیخواد خواب باشم. -
تو منو توی خوابات میبینی؟ خوابی که دیشب گفتی... منم همون خوابو دیدم. -
یکم تعجب کردم اما دلم نمیخواست ازین موضوع حرف بزنم قیافمو خیلی عادی نشون دادم و
گفتم میشه الان راجب این موضوع حرف نزنیم...
احساس کردم صداش پر استرس و لرزونه: هنوزم نمیتونم باور کنم...
با صدای لرزونی که ازش شنیدم احساس کردم قلبم داره اتیش میگره.دلم فقط دوچیز میخواست
؛ داشتنش و همیشه بودنش ...نتونستم خواستم رو توی دلم نگه دارم با بغضی که نمیدونم یهو
از کجا سر و کلش پیدا شد گفتم: میخوام داشته باشمت نه توی خواب و رویا واسه همیشه ...
توی واقعیت.
لباش لرزون شد حس کردم نمیتونه صحبت کنه با صدای خفیفی که توی بغض گم شده بود گفت
: منم همینطور...
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم در ماشینو باز کردم و رفتم سمت در راننده درشو باز کردم و با
نگاهم بهش فهموندم چی میخوام مطمئن بودم اونم همینو میخواد از ماشین بیرون اومد
بلافاصله شونشو گرفتم و چسبوندمش به دیوار پشتی.نفس نفس میزد منم نفس نفس میزدم
شروع کردم به خوردن لب پایینش اونم همراهمی کرد با طمع داشتم لبشو میخوردم هیچ چیزی
واسم مهم نبود از ته دلم خواستم که همش واقعیت باشه و دیگه از خواب بیدار نشم...
***
جی بومه من؟ پا نمیشی؟ -
اوووم... یونگجه؟ -
یونگجه چیه مامان میگم پاشو 11 ظهره! -
جمله ای که شنیدم مث پتک کوبونده شد توی مغزم!
همه چی سیاه بود چشمامو باز کردم ! نه نه نه! این خواب نبود. نباید خواب باشه ...!
باورم نمیشه -
چیو باورت نمیشه پسرم؟ -
با دهانی باز به مامانم نگاه کردم. مغزم فرمان نمیداد چیزی بگم.
وا خواب بد دیدی دهنت باز مونده؟ بیا صبحونه بخور -
بعد از اتاق بیرون رفت و در رو بست.
از پنجره ی اتاق خیره شدم به آسمون دیگه داشت اشکم در میومد :
خدایا این چکاریه داری با من میکنی ؟ چرا داری عذابم میدی؟
حس کردم گونه های خیس شده با دست پس شون زدم بلند داد زدم: زندگی لعنتی!
سریع از جام بلند شدم و لباسمو پوشیدم داشتم کلافه میشدم طاقت یه لحظه موندن توی خونه
رو نداشتم. بدون اینکه به بقیه چیزی بگم از خونه زدم بیرون تاکسی گرفتم و ادرس اونجایی که
تو ذهنتم بود رو بهش دادم... دیوونه شده بودم بایدم میشدم!
***
از تاکسی پیاده شدم درست همون جایی پیاده شدم که تو خواب دیدم. از وسط پیاده رو شروع
به حرکت کردم ولی این بار خبری از اون زوجای لوس نبود. دوس داشتم مثل خواب از گوشه
حرکت کنم . رفتم ... رفتم ... و رفتم اما کسی جلوم ظاهر نشد. سرمو انداختم پایین اونقدر
بغض داشتم که میترسیدم سیل اشک از چشام جاری بشه.سرم پایین بود و راه میرفتم که یهدفه داخل یه چیز نرم فرو رفتم.این بو...
سرمو بالا اوردم و به روبه روم نگاه کردم. نفس کشیدن یادم رفت خودش بود..با یه لبخند داشت
نگام میکرد...از اون لبخندایی که میمردم براش...به لبای منم به لبخند بزرگ باز شد... همینطوربهم خیره شدیم...زندگی داشت باهامون چیکار میکرد؟!
پایان
نویسنده: الی


نوشته شده در تاریخ شنبه 31 مرداد 1394 توسط Eli | نظرات()
dispensary
دوشنبه 30 بهمن 1396 06:30 ب.ظ
وای، این چیزی بود که من دنبالش بودم، چه اطلاعاتی داشتم! اینجا موجود است
در این وب سایت، با تشکر از مدیر این سایت.
Jonas
پنجشنبه 16 آذر 1396 08:11 ب.ظ
Howdy just wanted to give you a brief heads up and let you know a few of the images aren't loading properly.

I'm not sure why but I think its a linking issue.

I've tried it in two different internet
browsers and both show the same outcome.
Can you get an operation to make you taller?
دوشنبه 30 مرداد 1396 05:59 ب.ظ
Pretty nice post. I just stumbled upon your blog and wished to say that I've really enjoyed browsing your blog posts.
After all I'll be subscribing to your rss feed and I hope
you write again soon!
stingyhomicide614.yolasite.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 04:44 ب.ظ
Hi to all, how is all, I think every one is getting more from this website, and your views are fastidious in favor of new users.
manicure
شنبه 12 فروردین 1396 07:26 ق.ظ
What's up friends, fastidious piece of writing and pleasant urging commented here, I
am truly enjoying by these.
Nafas
دوشنبه 14 دی 1394 08:29 ب.ظ
سلام
عالی بود به منم سر بزن
پاسخ Meнι Tυan : ممنون
چشم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :