تبلیغات
^^داستـــان های گآت سونـــی^^ - Our Past-Ep1
^^داستـــان های گآت سونـــی^^
برای یـه لحظـه تو رویـآهات زندگـی کن^^و لبخند بِــزن:))
تبادل لینک هوشمند
                          
وااااااااااااای باورم نمیشه بالاخره واسه یه بارم که شده تونستم به قولم عمل کنم
اینم قسمت اول که قولشو دادمفقط این اوایل داستان چیز خاصی نیست از قسمت دوم به بعد معلوم میشه
و خیلی دلم میخواد نظرتون رو در مورد قلمم بدونم اگه از این سبک خوشتون نمیاد یه جور دیگه بنویسم
          و نظرتون در مورد پوستر رو حتمن بگینــــا
         حالام شوت شین ادامه آبجیـــــا^^


.
.
.
.
.
.
.

داستـان ما...داستان عشقی دخترکی کم سن و سال است...کسی که با تمام بچگی اش عشقی پاک را تجربه کرده...خنده های از ته دل او که لبخند را به لب تماشاگرانش میاورد و قیافه ی متفاوتش با سایز هم سن و سالانش که او را زبانزد خاص و عام کرده!(و در مورد قیافه اینکه چشماش گاهی اوقات خاکستری رنگه و اکثر اوقاتم همون مشکیهدیگه میفهمین چرا)

اما همیشه قصه باب میل دختر ما نیست...در یک روز بارانی..در کوچه ای خلوت و تاریک راز دخترک پیش چشمان متحیر پسرک داستان بر ملا میشود...و داستان ما آغـاز میـشود!!

سئول-خانه ی اشرافی پارک...

صدای خنده های دختر ستون های خانه را به لرزه انداخته و صدایی زنانه [که عصبانیت در آن موج میزند] سعی در مهار کردن آن خنده ها دارد

-:پارک مینرا این آخرین باریه که بهت اخطار میدم...همین الآن برگرد به اتاقت...

اما مین را با شیطنت ابرو بالا انداخت و با صدایی که ریشه های خنده به راحتی در آن احساس میشود میگوید:اگه نرم؟

-:مجبور میشم به زور ببرمتون!

مین را لب برچیده و مانند کودکی همانطور که پایش را روی زمین میکشید میگوید:خالــــــه جون...تو که میدونی من از این چیزا نمیترسم آخه چرا همش منو با این چیزا تهدید میکنی؟

و با لبخندی برای او بوسه ای میفرستد و میگوید:عصر میبینمت!!

و از نرده ها سر میخورد و به پایین میرود و پشت سرش آن زن در حالی که جیغ و داد میکند از پله ها به سرعت پایین میرود و میگوید:اما پدرتون گفتن اجازه ندارید از خونه برید بیرون...صبر کنید خانوم..خانـــــــوم لطفا...اما مینرا بی تفاوت به آن همه اعتراض و داد و نهی شدن به سمت در قدم برمیداشت که با صدای دادی در جایش میخکوب شد..

چشمانش را برای لحظه ای بست و لبش را آرام گزید...گمان میگرد پدرش فردا باز میگردد اما الآن به طور ناگهانی پشت سرش ظاهر شد...خانه در سکوتی خفناک فرو رفته بود...و تنها صدای قدم های محکم و استوار آقای پارک تنها باقیمانده ی خون آشام های خاندان بزرگ و بیشمار پارک بود که آن سکوت محض را میشکست...مین را با پوزخند به طرف پدرش برگشت...

آقای پارک مقابل دخترک سرکش و نافرمانش ایستاد و با چشمان سرد و بی احساسش به چشمان شیطون و براق او خیره شد و با صدای جدی ای که لرزه به بدن تمام افرد ساکن در آن قصر با شکوه میانداخت گفت:میبینم بازم داری نافرمانی میکنی؟مگه بهت نگفته بودم دیگه حق رفتن به اون مدرسه رو نداری؟هــوم؟

مین را چشمانش را ریز کرد و گفت:منم از شما دلیل خواستم و هیچ جوابی نگرفتم...هر وقت دلیل موجهی برام آوردین منم دیگه نمیرم...

آقای پارک با همان خونسردی گفت:چون تو احتیاجی به مدرسه رفتن نداری... تو تمام اون کتاب های مزخرف رو از حفظ بلدی پس چه لزومی داره سر اون کلاس های خسته کننده و اعصاب خورد کن وقت خودتو تلف کنی؟هــان؟

مین را با گستاخی اخمی کرد و گفت:ولی من اینجوری راحت ترم...شما لازم نیست نگران وقت من باشین...فکر میکنم چیز های مهمتری وجود داره که ذهنتونو باید درگیرش کنین...و بعد با لبخندی گفت: پس به کارای من زیادی توجه نکنین... پــدر!

همیشه از گفتن کلمه"پدر"به این مرد بی احساس و سرد متنفر بود ولی چاره ای هم نداشت...بی توجه به اخم وحشتناک پدرش به سمت در رفت..دستش را دراز کرد که در را باز کند که با حرف پدرش تمام بدنش خشک شد:به خاطر اون پسرست که انقدر مشتاق مدرسه رفتنی؟

چشمان مینرا درشت شده بود و زبانش بند آمده بود...چطور فهمید؟او که حتی یکبار هم نزدیک مارک نشده بود پس او چطور فهمیده بود؟

لبانش را محکم روی هم فشرد...حالت چهره اش را به حالتی کاملا خنثی و بی حالت بازگرداند...و با پوزخندی عصبی به سمت پدرش بازگشت..با لحنی کش دار و خاص گفت:اوه آقای پـــــارک تو چقدر باهوشی و البته...خیلی بیکار ...انگار تازگیا خیلی وقت اضاف میاری که در مورد این چیزا فکر میکنی و به این نتیجه های خنده دار میرسی!!!اگه اینقدر وقت داری کمی ش رو صرف من کن نه این فکرای مسخره!

آقای پارک با همان چشمان خاکستری رنگش که مملو از سرما و نا امیدی بود گفت:مین رای عزیزم...تو هر کیو که بخوای میتونی با حرفات قانع کنی اما...من جز اون هرکی نیستم...فک کردی اگه بتونی جلوی ذهن خوانی منو بگیری میتونی از چشمای من مخفی بشی و با داد ادامه داد:هــــــــــــــــــــان؟چطور جرات میکنی؟من از همون اول بهت اخطار دادم که حق عاشق شدن رو نداری!اونوقت تو رفتی و عاشق یه آدمیزاد شدی؟

مین را سرش را پایین انداخته بود و حرفی نمیزد...متعجب بود پدرش چگونه متوجه شده بود...ناخوداگاه سئوالش را بر زبان جاری کرد..

آقای پارک لبخندی ترسناک زد و گفت:دختر کوچولو...تو هنوز پدرتو نشناختی!تو هر کجا هم که بری زیر نظر منی!حتی توی خواب هم من حواسم بهت هست!!دستش را روی شانه ی مین را گذاشت و با لحنی که مو بر تن مین را سیخ میکرد گفت:این آخرین اخطار منه!اگه میخوای زنده بمونه..هیچــــوقت بهش نزدیک نشو...چون دیگه بعدش رو هیچ تضمینی نمیکنم...هم برای تو هم برای اون و با صدایی بلند گفت:فهمیـــدی؟اگه میخوای اجازه بدم بازم بری مدرســه باید تا میتونی ازش دور شی!

مین را احساس خفگی میکرد...چیزی مانند بغض به گلویش چنگ میانداخت اما حتی اشکها هم با چشمهایش قهر بودند...

سرش را آرام تکان داد و با صدایی آرام گفت:باشه... پـدر !!حالا میتونم برم؟

آقای پارک با لحنی بی تفاوت گفت:حرفامو یادت نره مینرا!!به زودی فراموشش میکنی!!بــرو!

مین را بدن ظریفش را به سختی حرکت داد و از آن خانه ی سرد و نفرین شده خارج شد...چشمهایش میسوخت و نفس کشیدن برایش سخت شد بود..از خودش خنده اش گرفته بود...از زندگی اش که خودش هیچ دخالتی در آن نداشت همیشه مجبور به اطاعت بود و این برایش درد داشت...چشمهایش را محکم فشرد و با قدم هایی سست حیاط بزرگ خانه را طی کرد...از اینکه با ماشین به مدرسه برود متنفر بود...و این کارش دو دلیل داشت یکی اینکه فاصله خانه و مدرسه اش به قدری نبود که نیاز به ماشین باشد و دومین دلیل دیدن مارک بود چون خانه آنها نزدیک به هم بود و او میتوانست مارک را ببند اما مارک هیچوقت به او نگاه نمیکرد و این قلب مین را را خیلی می آزورد...لبخند تلخی زد و رو به راننده گفت:امروز چون دیرم شده با شما میام و در عقب ماشین را باز کرد و سوار شد..راننده با تعجب سوار شد و به طرف مدرسه حرکت کرد...مین را با تمام مدت بیرون را نگاه میکرد و با چشمانش مارک را جستجو میکرد... مارک رادید که سرش را طبق معمول پایین انداخته و بی توجه به اطراف به سمت مدرسه میرود..همیشه از این همه خونسردی او حرص میخورد...همیشه میخواست به نحوی به او نزدیک شود اما انگار چیزی مانعش میشد...او دختر شاد و شیطونی بود...همیشه دیگران را اذیت میکرد و دست میانداخت...اما هدف اصلی نقشه های همیشه مارک بود ولی مارک از قلب او خبرنداشت و با او مثل بچه ها رفتار میکرد...آنقدر در افکارش غرق شده بود که متوجه نشده بود کی به مدرسه رسیده اند...از راننده تشکر کرد و گفت:لطفا بعد از مدرسه بیاید دنبالم...تعجب راننده بیشتر شد...گفت:چشم خانوم...

مین را سر تکان داد و کیفش را برداشت و با قدم هایی بلند به طرف ساختمان اصلی حرکت کرد...با پا در کلاس را هل داد و کیفش را روی صندلی اش پرت کرد...گیونگ جی یکی از دخترهای خودشیفته و مغرور کلاس با خنده گفت:به به خانوم خوشگله ی کلاس! کی حالتو گرفته اینجوری میکنی؟

مین را چشمانش را گرداند و با پوزخند به سمت او چرخید و با قدم هایی پر از ناز به او نزدیک شد و گفت:آه ....گیونگ جیــــه ی عزیزم...به نظرت کسی جرات گرفتن حال منو هم داره؟و دست به سینه به طرف یکی از پسرهای کلاس چرخید و گفت:نظر تو چیه سونگجه؟

سونگجه پوزخندی زد و گفت:والــا چی بگم...شیطان اعظم و با خنده سرش را به نشانه ی احترام خم کرد...مین را صورتش را به سمت گیونگ جی برگرداند و گفت:حیف امروز حالم خوب نیست وگرنه حال گیری رو نشونت میدادم...و با قدم های آرامش به سمت صندلی اش برگشت...کمی گذشت و مارک وارد کلاس شد...مثل همیشه ساکت و سرد...مین را گاهی اوقات فکر میکرد مارک حتی از پدرش هم خونسردتر و بی تفاوت تر است ...شانه ای بالا انداخت و به دفترش که طرح هایی عجیب و غریب داشت خیره شد...این دفتر یادگار مادرش بود که برایش مفهومی دیگر داشت...خودش هم تعجب میکرد که چرا هر کجا میرود این دفتر میشه همراه اوست...معلم وارد کلاس شد و مشغول درس دادن...اما مین را به حرف های پدرش که امروز صبح به او گفته بود فکر میکرد و اخطارش...آهی کشید...به دنبال چاره بود...اینکه چطور پدرش را متقاعد کند که واقعا مارک را دوست دارد...*اگه مارک هم یک خون آشام بود همه چیز راحت تر میشد اما*....یک لحظه چشمانش برق زد...افکارش را مرور کرد...لبخندی شیطنت آمیز بر لبانش نقش بست...در دلش گفت:آره خــــــــودشه...مارک باید خون آشام بشه..

اما بعد از چند لحظه خوشحالی اش فروکش کرد...اما چگونه؟؟؟تنها یک راه بود و آن هم کار هرکسی نبود... از بس به چیز های جورواجور و راه حل های مختلف فکر کرد بود سردرد گرفته بود....ناخودآگاه به موهایش چنگ زد و با صدای بلندی گفت:.وآآآآآی خدا حالا چیکار کنم؟؟

یک آن متوجه شد الان سر کلاس درس است و همه با چشمانی گشاد به او نگاه میکنند...چشمانش به صورت متعجب مارک افتاد...به معلم نگاه کرد  با لبخندی شرمگین گفت:عذر میخوام و سرش را پایین انداخت..

_____________________________________________________________________________________________________

خوب چطور بود؟

!!!میدونم چیز خاصی نبود اما قسمتای بعدی قول میدم بهتر باشه

نظراتونم رد کنین بیاد...

تا قسمت بعدی بای بای





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1 شهریور 1394 توسط Meнι Tυan | نظرات()
Why does it hurt right above my heel?
دوشنبه 30 مرداد 1396 10:16 ق.ظ
It's remarkable for me to have a web page, which is valuable in support of my knowledge.
thanks admin
vandenacre162.jimdo.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 09:40 ق.ظ
I used to be able to find good info from your blog posts.
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 07:16 ق.ظ
I think the admin of this site is truly working hard in favor of his site,
for the reason that here every stuff is quality based stuff.
BHW
سه شنبه 22 فروردین 1396 01:49 ب.ظ
Usually I don't learn post on blogs, however I would like to say that this write-up very
pressured me to check out and do so! Your writing style has
been amazed me. Thank you, very nice post.
manicure
جمعه 11 فروردین 1396 06:30 ق.ظ
Highly energetic blog, I liked that bit. Will there be a part 2?
manicure
پنجشنبه 10 فروردین 1396 10:49 ب.ظ
Howdy! Do you know if they make any plugins to help with SEO?
I'm trying to get my blog to rank for some targeted keywords but I'm not seeing very good success.
If you know of any please share. Many thanks!
حانیه
جمعه 24 مهر 1394 11:21 ب.ظ
عالی
پاسخ Meнι Tυan : ممنون
jimini
یکشنبه 22 شهریور 1394 12:33 ق.ظ
خخخ عالـــــی بود اجی
میســـــــــــی
شیرجه میرم پارت بعد
جیــــــــــــغ
پاسخ Meнι Tυan : خوشحالم خوشت اومده
jusa....♥♥
جمعه 6 شهریور 1394 06:58 ب.ظ
وااااااااااااااایییییییییییییییییییییی...خوداااااا...مارک از همین اول معلومه اعصاب خورد کنه -ـــــــ-...ایششششششششش...پسره ی دیوارررر... بابای مینرا میخواد بکشتش اونوخ این... استغفرالله....-ـــ-...خخخخخخخخخخخ...خیلی خوب بووووود یاد کارتون هتل ترانسیلوانیا افتادم من ...
شیطان اعظم...میخوای چیکار کنی مارکو ؟ هااااا ؟ رو کن ببینم
من برم پارت بعد ببینم چی در انتظار همسر شوماعههههه...
راستی... من کو...پگ کو...صبا کو... بم بم کوووووووووو ؟ اقا من گم شدم بیا منو پیدا کن...منم زودی بیار...دل تو دلم نیییییییییییییییییییییس
پاسخ Meнι Tυan : خخخ نه همســـرم خوشگـــلم خیلیم خوبه عشقولکم گونا داره هر چی من فوشش دادم بسشه عزیــــزم
ندیدمش-____-این فیلمرو من ندیـــــــــــدم
هاهاها کارای خوب خووووب
چیز خاصی نیست یه کم کتکه
پارت بعدین...برو میبینی خخخ...
خخخخخ بـــرو بچه
jusa....♥♥
جمعه 6 شهریور 1394 06:38 ب.ظ
وایییییییییییییییییییی....بپر بغلم مای فاطیییییییییییییییییییییییی.... من برگشتمممممممممممممم...کامبکم گلباراننننننننننننننننن...خخخخخخخخخخخخخخخ . ای جان پارت اولللللللللللللل.... من برم بخونم میام ابراز احساسات میکنم. وایسا تو...دارم برات
پاسخ Meнι Tυan : اومـــــــدم دستاتو باز کن خخخخ
برو برو ذوق مـــرگ شــدی
Saba.v
دوشنبه 2 شهریور 1394 12:10 ق.ظ
ای خدااااااااااااا...صب کن تو...من باهات کار دارم
الو صدوده؟؟؟
شما به جرم بدقولی ام عادمو دستگیر میکنین؟؟؟
نه؟؟؟
امممممممم...خب من از این خانوم شکایت دارم..شوهر نمیدونم چندممو دزدیده...قرارمون این بود که امشب بده...ولی میگه فردااااااااااااااا
من شب بدون شوهرام خوابم نمیبرهههههههههههه
اه ته هیونگه من بپر بغلم عزیزمممممممممم
پاسخ Meнι Tυan : ننه من غریبم بازی درنیار میدم بابام بخورتش هااا
همون ته ته رو هم ازت میگیرما
Saba.v
یکشنبه 1 شهریور 1394 10:26 ب.ظ
اهم اهم...فاطی...داستان...پارت دو...کوووووووووووووووووووو؟؟
هان؟؟؟(با داد)
بکشمت؟؟؟؟؟؟
دلت کتک میخواد؟؟؟؟؟
دلت میخواد که میخواد به من چه!
بزار دیگهههههههههه...بابا من داستانای تورو بیسیاااااااااااااااااااااز میلاوم دوسشون دارم میفهمی یا نه؟؟؟؟؟
بزار دیگه
پاسخ Meнι Tυan : آیم این مهمونی اند نمیشه صبح ساعت هفت هشت بیا آماده اس عوضش خیلی زیاده منم نزن مارک میاد میزنتت
Saba.v
یکشنبه 1 شهریور 1394 06:16 ب.ظ
چرا شب نمیشهههههههههه!
خخخخخخ میسی که شب میزاریش...ممنوووووون
بوووووووس با تف فراواااااان...ایش
نه بابا من کجا درس میخونم...اتفاقا تو مدرسه خیییییییییییلی شرَم....اونقدر که من میرم این هفتمیا و کوچولو های مدرسه و...کلا کل مدرسه رو میزارم رو سرم کسی نمیزاره...ولی خب...دوستام همه عوض شدن...دیگه همون بچه های باحال نیستن...میفهمی منظورمو؟؟
دیگه باهاشون حال نمیکنم
پاسخ Meнι Tυan : هعی همه عوض میشن من حتی دوستی که 4-5 سال از هرکی به هم نزدیک تر بودیم راحت منو با یکی دیگه عوض کردولی برام مهم نی حالا فهمیده چه گوهی خورده تو هم دو روز دیگه دوستای بهتری پیدا میکنی آجی
*Ri.Min*
یکشنبه 1 شهریور 1394 05:30 ب.ظ
خخخخخخخخخخخخخخخ خنگ بازیای من تو کلاس جریاناتی داره هنوز اولشه
عاقا یه بار زمین داشتیم منم هیچی نخونده یودم بلندم کرد شدم2 خخخخخخخخخخخخ بعدش افسانه رو بلند کرد اونم نخونده بود شد7 عاقا دبیرمن همچین نگاهم میکرد انگار عقب موندم جلسه بعدش 20 شدما ولی تا عاخر سال کندری2 صدام میکرد بیشوخور عابرو همه جا رفته هنوزم من به افسانه میگم افسانه7 اون بهم میگه کندری2 باز دو به هفت شرف داره نه؟؟؟؟
پاسخ Meнι Tυan : خخخخخخخخ منم همینجوری بودم راهنمایی نمونه قبول شدم خیلی ریاضیمون سخت بود معلممون استاد دانشگاه بود بهتیرن دبیر ریاضی استان عاغا امتحان اولی ریاضیمو شدم 7 بعد کم کم پیشرفت کردم تا بالاخره ازش 20 رو گرفتم هیچکی باورش نمیشد خخخخ ولی هر وقت نمره ام خوب میشد اون هفت رو میکوبید تو ملاجم
*Ri.Min*
یکشنبه 1 شهریور 1394 05:09 ب.ظ
خخخخخخخخخخخسلام چطوری؟؟؟
وای خدا تو خیلی خنگولی فاطی...گدای کتک خورده؟؟؟؟
وای عاقا من زیر پنکه میشینم سر کلاس یه پنکه کلاسمونم لق میزد نامرد عاقا این پنکمون یهو صداش عوض داشت میوفتاد همه بچه ها فرار کردن تو تخته منه تنبل سر جام جییییییییییغ میزدم و به پنکه نگاه میکردم اینقدددددد بهم خندیدن نامردا فرداشم اومدن پنکه رو عوض کردن
پاسخ Meнι Tυan : پــــــــــــــــــــــــــــــــگ دوستام ببیننت به من امیدوار میشنمیخوام از خاطرات ضایعم تو داستان استفاده کنموااااااای عالی بود اشک تو چشام جمع شد خخخ
*Ri.Min*
یکشنبه 1 شهریور 1394 04:57 ب.ظ
10 تا؟؟؟؟ایول لیدررررر
خخخخخخ ما دورانی داشتیمااااا یادمه یه بار بیکار بودیم با دوستام داشتیم تو کلاس مسخره بازی در میاوردیم قر میدادیم پشتمون به در کلاس بودخخخخخ وای خدا من گفتم بچه ها حالا چرخشششششششششش تا اومدیم بچرخیم دیدم معاون پرورشیمون دم دره...فاطی همون جایی که بودم رفتم زیر میز بلندم نمیشدمنامردا بچه ها نگفته بودن این داره میاد عابرومون رفتتازه اون روز بستنی ام میدادن بهمون که بخاطر اون کارمون مارو از بستنی محروم کردن
پاسخ Meнι Tυan : خخخخ یه لیدر بازی در میاوردم....ولی یه تو سری خور بودم عوضیا هیکدوم به حرفم گوش نمیدادن
وااای پگ منم یه بار داشتم سر کلاس ادبیات با دوستم نقاشی میکشیدیم تو کتاب بقیه داشتن تمرین حل میکردن بعد منو دوستم تو حال خودمون بودیم بعد فهمیدم معلم اوومده بالاسرمون عاغا منم سرمو آورد بالا ناخوداگاه گفتم:سلام چطوری؟
یعنی دوستم غش کرد معلمم که بدبخت از بس لبشو گاز گرفت مرد اصن لحنمو باید بودی میشنیدی عین گدای کتک خورده شده بود
Saba.v
یکشنبه 1 شهریور 1394 04:51 ب.ظ
واااااااااااااای شب میزاری؟؟
من تاقتشو ندارم...عه؟؟ پگاهم تو کلاستونه؟
من و همسرم کجا میباشیم؟؟؟
روکن...مارو کجا کردی خبیث؟؟
عاقا شما حرف دوستاتونو میزنین...من دوست ندااااااااااارمممم...عررررر
پاسخ Meнι Tυan : اوهوم...من خیلی بچه خوبیم...داستانم دوتا خواننده بیشتر نداره اونوخ من روزی دوبار میزارم
شما هم شب میفهمی یه ذره داستان پیچیدست-___-
از بس درس میخونی وقت نمیکنی دوست پیدا کنی بچه.____.
*Ri.Min*
یکشنبه 1 شهریور 1394 04:48 ب.ظ
نههههههه جیمینو نده بابات بوخورههههههههه
عاقا غلط خوردم نمیخوام بدونم همون شب میفهمم تو از توت فرنگیه من بوگذر باشه؟؟
پاسخ Meнι Tυan : یوهاهاها حیف مث داداشم دوسش دارم نمیدم بابام بخورهوگرنه بابام خیلی گشنست
*Ri.Min*
یکشنبه 1 شهریور 1394 04:47 ب.ظ
ایول عجب رفیق باحالی که یه ساله دوستین انگار ده ساله
من و افسانه البته از دبیرستان خیلی صمیمی شدیم من تو راهنمایی تو یه اکیپ دیگه بودم به اسم اراذل کلاس بهلهههه مدرسه رو منفجر میکردم اون موقع
پاسخ Meнι Tυan : ما امسال یه اکیپ داشتیم شامل 10 تا بچه شر...لیدرشون من بودم بهمون میگفتن اراذل معدل بیستی
یه مدرسه از دستمون شاکی بود
*Ri.Min*
یکشنبه 1 شهریور 1394 04:45 ب.ظ
من تا شب میپوکویم بشرررر
اوووووف همسرم کجاست که جاش امنه...جیمینی خودت بیا بوگو اینکه نمیگه
پاسخ Meнι Tυan : خخخ جیم جیم شششششش-___-حرف بزنی میدم بابام بخورتت
*Ri.Min*
یکشنبه 1 شهریور 1394 04:39 ب.ظ
هعی همینو بگووووووو اولش خوب حالمو میگرفت بعدشم میگفت امروز خودبه خود اینجوری شدمو و خواستم حرصت دربیارم و از ذلم درمیاوردا ولی خب حرصمم میداد کصافت
خخخخخخخ نه من به اون میگم اف یا افی ولی افسانه رفیق فابمه الان شیش ساله باهم رفیقیم از راهنمایی
پاسخ Meнι Tυan : آهـــا!!!خوشبحالت یه رفیق فاب شیش ساله داری منم یه دوست دارم با اینکه 1 ساله با هم دوستیم ولی انگار 10 ساله همو میشناسیم
*Ri.Min*
یکشنبه 1 شهریور 1394 04:36 ب.ظ
اوه فاطی میگم این سونگجه خنگولم هم که هست تو کلاستون خیلی باحاله...من نیستم تو کلاستون عاقا؟؟؟؟
من کجام؟؟؟؟؟؟؟؟
شوورم کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟
وای ما عادمیم یا ومپایر؟؟؟؟
اووووف دارم میپوکم از خماری زودی بزاری داستانو خب؟؟
وگرنه احتمال پوکیدن من زیاده
پاسخ Meнι Tυan : خخخخخ سونگجه سرورمونه اصن میدونی؟داداش منگلمه
تو هستی تو کلاسمون شوهرتم جاش امنه خیالت تخت
نمیگویم شب میگم
نه نپوک کارت دارم
*Ri.Min*
یکشنبه 1 شهریور 1394 04:21 ب.ظ
آهان راستی قلمت...از بیک استفاده میکنی یا خودکار دیگه ای؟؟؟
من کن کو استفا میکنم البته فعلا خوردم به قهطی خودکار هر چی گیرم بیاد باهاش مینویسم ولو قلمتو میدوستم دخی خعلی قشنگه همینجوری ادامه بده فایتینگگگگ
پاسخ Meнι Tυan : نه منم هرچی دم دستم بیاد استفاده میکنم خخخخ ممنون
میگم آجی افسانه همونیه که تو فنکلاب بی تی اس نویسندست؟؟؟
*Ri.Min*
یکشنبه 1 شهریور 1394 04:19 ب.ظ
عاقااااااا منم از بی توجهی متنفررررررررم اصلا تنها چیزی که منو میشکنه همین بی توجهیه داغونم میکنه...از خواندم ببینم زدتر میگذرم و بیخیالش میشم ولی اگه از دوستام ببینم واااقعا دلم میشکنه مثلا بعضیا واسه اینکه حوصلشون سر میرفت بهم بی توجه میکردن واقعاااا که از بی توجهی بدم میاد
پاسخ Meнι Tυan : هعییییییییی من دوستام ناراحت میشم ولی از خانوادم داغوووووووووون میشم
واااای کی میتونه وقتی حوصلش سر رفت بی توجهی کنه؟
Saba.v
یکشنبه 1 شهریور 1394 04:16 ب.ظ
شب شب شب شب خوااااااااااااااهش میکنم شب...خب؟؟؟
خخخخ اوخی...شماره مارکو بده من یه مذاکراتی داشته باشم باهاش...
باشه میرم میخرمش از بقالی سر کوچه...عاقا ما سر کوچمون بقالی نداریم که!
حالا چیکار کنم؟؟
پاسخ Meнι Tυan : باشه:)))))خخخخخ
شمارش...بذار...یادم نی حالا میگم بهت...
دو کوچه اونورتر چی؟بازم نیست؟
Saba.v
یکشنبه 1 شهریور 1394 03:57 ب.ظ
عجب باباییه هاااااااااا...لامصب...
این مارکو باس گرفت خفه کرد...پسره ی سرد و خشک!
فاطی قلمت چیست؟؟؟
حرررررررررررررف نداره...بگو منم برم بخرم
فاطمههههههههههه...نمیشه قسمت بعدو زودی بزاری؟؟؟
من عاشق داستانتم...بزاااااااااار دیگههههههههههههههه...ببین الان دارم میگم زود بزاری کاری نکن بگم الان بزاراااااا
پاسخ Meнι Tυan : اوهوم مردک بی احساس فک نمیکنه دخترش عاشقه:(((
عادت کردم-___-حس میکنم دارم با یه دیوار زندگی میکنم=_____________=
قلممو از بقالی سر کوچه خریدم
زود؟مثلا شب خوبه؟؟یا فردا؟؟؟
Saba.v
یکشنبه 1 شهریور 1394 03:31 ب.ظ
خب صبر کن قبل از اینکه برم بخونمش راجب پوستر بگم...
بابا این پوسترت منو کششششت...خیلی خفنه دمت جیییییز...به نظرم همینجوری که هست یکم کرم بریز روش شلوغ پلوغش کن...ها؟؟؟
پاسخ Meнι Tυan : واااااااااای ممنون
باشه الان میرم شلوغش میکنم خخخخ
Saba.v
یکشنبه 1 شهریور 1394 03:28 ب.ظ
های های های...مردم از خستگی!!
اومدم یه خسسسسسسسسسستگی ای در کنم با این داستان خففففن...ای جااااااااااان...
عاقا من برفتم بخونمش...نفس عمیییییییییییییق پوووووووووووف
پاسخ Meнι Tυan : مگه کوه کندی؟میدونی ما هیچکارم نکنیم خسته ایم!!نفس کشیدنم انرژی میبره گه نه؟؟؟
برو برو حال کن فقد
*Ri.Min*
یکشنبه 1 شهریور 1394 03:25 ب.ظ
اییییییش این واو کیبردمون سفت شده (و) نمیخوره منم که نگاه نمیکنم فقط مینویسم اون غلطای املایی رو بوگذر خب؟؟
پاسخ Meнι Tυan : منم (پ)نداره لپ تاپم کپی پیست میکنم هی داغونم کرده---______________---
*Ri.Min*
یکشنبه 1 شهریور 1394 03:24 ب.ظ
حالا نمیخواد ت زودی سئه استفاده کنی بچه پررو...میرم با جی بی؟؟...آماده هم داره...تو غلط موکونی به مارک خیانت کنین دهه یعنی چی؟؟؟
همتن عینوومپایرای حسابی باهم رفتار کنین افتاد؟؟؟
فاطی توام بی توجهی کنی میخورمت...(ولی خداییش من از بی توجهی متنفررررررررم خودم با بی توجهی میمیرم اصلا)
خوبه دیگه دلتنگیت به مخاطرات طبیعی رم برطرف کردم ولی خداییش خودمم دلم براش یوخده شده میگفت نت نداره فعلا تو تحریمه وگرنه میومد
پاسخ Meнι Tυan : همین دیگه سواستفاده گرم عذر میخوام ازتون-____-
من که ومپایر خوبی ام این مارک سیماش اتصالی میکنه اذیتمون میکنه هی-___-دِ بشین سرجات بچه:/
وااااااااااای من اگه کسی بهم بی توجهی کنه میمیرم که اکثر اوقاتم لطفشون شامل حالم میشه=__=
چرا تحریم؟چرا شماها هی میرین تحریم؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :