تبلیغات
^^داستـــان های گآت سونـــی^^ - Our Past-Ep2
^^داستـــان های گآت سونـــی^^
برای یـه لحظـه تو رویـآهات زندگـی کن^^و لبخند بِــزن:))
تبادل لینک هوشمند

            سلام...یه کم زود اومدم-___-
          به اسرار خواهر های شرور گذاشتم...
      میدونین زیاده...منم حوصله ی ویرایش نداشتم...دیگه ببخشید خودتون
    در ضمنن تمام کسایی که تو داستان هستن نظر نمیذارنا...منم دارم میرم مسافرت اومدم
      دیدم باز نیستینا دیگه منم نمیبینین-____-
    خوب حالا ادامـــه:)

معلم وسایلش را جمع کرد و با گفتن خسته نباشید کلاس را ترک کرد...مین را دستش را زیر چانه اش گذاشت و به تخته که پر از علامت ها و اعداد مختلف شده بود خیره شد...ناگهان دستی محکم بر روی شانه اش فرود آمد و باعث شد به شدت به سمت جلو خم بشود و پیشانی اش محکم با لبه ی میز برخورد کند...آخ بلندی گفت و با اخم و غضب به جکسون که خودش را روی او انداخته بود نگاه کرد...جکسون لبخندی بزرگ و دندون نما زد و گفت:تو فکری ناقلا!!باز داری چه نقشه ی شیطانی رو تو اون ذهن کثیفت پرورش میدی؟

مین را به چشمان او خیره شد و گفت:تا حالا از یه خون آشام کتک خوردی؟

جکسون با خنده گفت:نه هنوز قسمت نشده!!چیه؟یکی سراغ داری برم ازش کتک بخورم؟

مین را پوزخندی زد و گفت:تا دو دقیقه دیگه از جلو چشام محو نشی یکی میوفته به جونت و تا میخوری میزنتت!!

جکسون انگشت اشارشو به دماغ مین را زد و گفت:نکنه تو اون خون آشامه ای؟

مین را بدون هیچ حرفی سرش را تکان داد...جکسون خنده ای کرد و گفت:تو هم تا حالا از یه شمشیر باز کتک خوردی؟

مین را ابرویی بالا انداخت و گفت:اومممم...بدم نمیاد امتحان کنم!

و بلند شد و با پایش به پایه ی صندلی کوبید!!!همه به آن دو نگاه کردند که روبروی یکدیگر ایستاده اند و با شیطنت به چشمان هم نگاه میکنند...

گیونگ جی با ذوق بلند شد و گفت:هــــورا بچه ها یه جنگ دیگه داریم!!

جین یونگ با خنده گفت:من که میگم مین را با یه حرکت جکسونو تو دیوار قاب میکنه!!

سِــرا دستش را دور بازوی جین یونگ حلقه کرد و گفت:اشتباه میکنی ایندفعه جکسون مین را رو میزنه زمین!!!

جین یونگ به او نگاه کرد و گفت:میخوای شرط ببندیم؟

بین بحث داغ آنها مارک بدون توجه کوله پشتی مشکی رنگش را برداشت و به سمت در رفت!ناگهان مین را بازوی او را گرفت و به سمت جکسون هلش داد..مارک با شدت به جکسون برخورد کرد و کیفش از روی شانه اش به روی زمین افتاد..مارک چشمان متحیرش را به مین را دوخت...همه با چشمانی متعجب به آنها نگاه میکردند..

مین را پوزخندی زد و گفت:جکسون نظرت چیه با این خوشگله بازی کنیم؟

جکسون لبخندی شرارت آمیزد زد و گفت:وااای چه فکر خوبی...من که بدجور موافقم...و با دستانش بازوهای مارک را گرفت...

مارک با جدیت به چشمان مینرا نگاه کرد و پوزخندی زد..با شدت بازوهایش را از دستهای جکسون آزاد کرد و خم شد که کیفش را از روی زمین بردارد که مینرا با چابکی بند کیف را گرفت و به هوا پرتاب کرد...کیف بعد از چند بار چرش بین بازوهای ظریف و کوچک مینرا فرود آمد...مینرا ابرویی بالا انداخت و با لحنی کشدار گفت:دیگــه چشــاتو واسـه من اونجوری نکن!اوکی بیــــبی؟

و کیف را به سمت جکسون پرت کرد...مارک سرش را پایین انداخت و راهش را به طرف در کج کرد...مینرا با حرص لگدی به پای مارک زد و باعث شد مارک به شدت روی زمین بیفتد همانطور که جلوی مارک مینشست یقه ی مارک را در مشت گرفت و با داد گفت:تو فکر کردی کی هستی که به من بی محلی میکنی ؟هــــان؟؟میخوای همینجا بلایی سرت بیارم که حتی اسم خودتم دیگه یادت نیاد؟

مارک دستش را روی مچ مینرا گذاشت و بدون هیچ حرفی به چشما او خیره شد.مینرا با حرص یقه ی مارک را ول کرد و با صدایی تقریبا بلند گفت:فکر کنم لالی!!عوضـــی...هِـــه

.بچه هایی که توی کلاس بودند با چشمانی از حدقه بیرون زده و دهانی باز به مینرا نگاه میکردند که با اخمی غلیظ بالای سر مارک ایستاده و به چشمان او زل زده...جکسون به طرف مینرا رفت و بازوی او را گرفت و آرام زیر گوشش نجوا کرد:دختر دیوونه شدی؟داری چیکار میکنی؟

مین را بازوش را با عصبانیت کشید و با صدایی بلند گفت:دیگه دلم نمیخواد قیافتو ببینم!!فهمیدی؟؟بهتره دیگه جلو چشمم افتابی نشی

و با عصبانیت از کلاس خارج شد....و جکسون به دنبالش با سرعت از کلاس بیرون رفت..

سول که بیخیال روی صندلی اش لم داده بود و پاهایش را روی میز گذاشته بود به سه جون نگاه کرد و گفت:به سلامتی همون یه مثقال  عقلشم از دست داد ...معلوم نیست باز سر چی با پدرش دعواش شده که سر اون بخت برگشته خالیش کرده!

و با چشم به مارک اشار کرد که حال در حال تکاندن لباسهایش  بود...

سه جون سر تکان دادو با لحنی مشکوک گفت:اوهوم حتما ایندفعه بدجور زدن به تیپ و تاپ هم!...ولی میگما یکم عجیب نیست؟...اون هیچوقت کاری به کار مارک نداشت تازه گاهی اوقاتم ازش دفاع میکرد حالا چیشد اینجوری زد بدبختو آش و لاش کرد؟

سول چشمانش را بست و گفت:اینم سئوال داره؟از بس مارک بهش بی محلی کرد کفری شده همشو سرش در آورد..بدبخت قیافش شبیه جوجوهای کتک خورده شده بود...خیلی بده یه پسر از دست یه دختر کتک بخوره و ضایع بشه...

سه جون سر تکان داد و گفت:آره رنگش پریده بود بدبخت...حالا ا اینا بگذریم...اون ریان دیوونه و سورا کدوم گوری جیم زدن؟

سول با بیحالی گفت:طبق معمول تیغ زدن اون هه...

سه جون آهی کشید و سرش را روی شانه ی سول گذاشت...انگار این بچه های سرکش هیچوقت قصد آدم شدن نداشتن!!

               *****************             ****************           *****************

جکسون به دنبال مینرا میدوید و اسمش را صدا میزد اما مین را بی توجه قدمهایش را با حرص برمیداشت که دستی جلویش را گرفت...

مینرا سرش را بلند کرد...بم بم با لبخندی کودکانه به او نگاه میکرد...مین را نفسش را با عصبانیت فوت کرد و به بم بم نگاه کرد و گفت: چیه بم بم؟

بم بم خنده ای کرد و به زبان تایلندی جملاتی را بلغور کرد...هر لحظه صورت مین را قرمز تر میشد و جکسون سعی داشت با شکلک های مسخره ای که از خودش در میاورد بم بم را خفه کند...اما بم بم خنگ تر از این حرفا بود که متوجه علامت های جکسون شود..مین را دندان هایش را روی هم فشرد و از بین دنداهایش غرید:بم بم اگه میخوای سالم بری خونتون از جلوی چشمام گم شو وگرنه میزنم همینجا تبدیل به آش رشته( -_____-) میکنمت!!

جکسون با داد گفت:پـــــــــــــآآبووووووو....چشو چالم زد بیرون توئه احمق نفهمیدی باید خفه شییییییی؟زرتو بزن برو گم شو!

بم بم با تعجب گفت:شما دوتا چرا پاچه میگیرین؟داشتم شوخی میکردم فقط...خوب حالا... میخواستم بگم من یه مهمونی گرفتم به مناسبت رفتن پدرم و آزاد شدن من.... میخواستم دعوتتون کنم همین!! حالا بیاید منو بخورید!!

مین را با قیافه ای پوکر گفت:آخی که چقد تو اسیر بودی اصن بیچاره بودی وقتی بابای جناب عالی بود ....حالا داری به خاطر رفتنش جشن میگیری؟حالا کدوم گوری تشریف فرما شده؟

بم بم با نیش باز گفت:فرستادمش آفریقا فیل شکار کنه؟

جکسون با خنده گفت:نگفتی یه وقت نسلتون منقرض شه؟

بم بم زبون دراز کرد و گفت:شما برای نسل ما نگران نباش چون قراره بعدش به میمونا حمله کنه..برو به فامیلاتون بگو مراقب خودشون باشن!!

جکسن به طرف بم بم حمله کرد تا اونو بزنه که مین را پاشو جلوی جکسون گرفت و باعث شد با مخ بره تو شکم بم بم ...

هر دو روی زمین افتادن و با خشم به مین را نگاه کردند...مین را به بم بم نگاه کرد و گفت:میام فقط ساعتشو بهم اس بده...و به جکسون اشاره کرد و گفت:تو هم جمع کن خودتو ...بچه زدن نداره...

بم بم با اعتراض گفت:نــــونا من کجام بچست فقط دوماه ازت کوچیکترمـــا..(عَـــــخی گریه نکن مامانی:"((..)

مین را با اخم به او چشم غره ای رفت و سرش را تکان داد...

جکسون ابرو بالا انداخت و گفت: پس چرا تو همش منو میزنی؟

مین را لگدی نثار کمر جکسون کرد و گفت: پاشو پاشو خودتو جمع کن تا نزدم ناقصت کنم...خرس گنده هنوز خودشو بچه میدونه واقعا که.... و به طرفه بوفه ی مدرسه رفت همانطور که از آن دو دور میشد صدای بم بم را شنید که گفت:یــــا نونا حرفم تموم نشده!! مهمونی امشب تم داره!!یـــا.... اما مینرا بی توجه به حرف های او به راه خودش ادامه داد...

ریان و سورا سخت مشغول خوردن بودند و متوجه نشدند که مین را با اخمی غلیظ بالای سرشان ایستاده(توجه کردین مینرا نقش میرغضب رو بازی میکنه-___-)...ناگهان مینرا با صدایی جیغ مانند گفت:شمــــــــا دوتــا؟؟؟

ریان و سورا مثل برق گرفته ها از جا پریدند...تکه ای از کیک ریان به گلویش پرید و باعث شد به سرفه بیفتد...مین را همانطور که با عصبانیت به پشت او میکوبید و گفت:شما دوتا باز رفتین اون هه ی بیچاره رو تیغ زدین؟

ریان با سرفه سر تکان دادو بریده بریده گفت:ن..نه!!! خودش خو...است به ما چه؟

مین را پوزخندی زد و گفت:که خودش خواست آره؟رو پیشونیم چیزی نوشته یا گوشای مخملی بالا سرم دیدی؟

سورا خنده ای کرد و گفت:نه دُمتو دیده... که با چشم غره ی مینرا خندش رو خورد...

مین را روی صندلی نشست و پاهاشو روی میز گذاشت...به ریان و سورا اشاره کرد و گفت:شما دوتا...چقدر دیگه میخواین بخورین؟دیگه کم کم دارین شکل بشکه میشین!اونوقت شوهر که هیچی...هیچ پسری حاظر نمیشه حتی نگاتون کنه چه برسه به یه دوستی ساده واقعا که ...قیافه که ندارین اون هیکبتونم بزنین خراب کنین...

ریان با دهان پر گفت:واااا...من با اون همه تمرین سخت و رقاص های پیچیده اگه اینم نخورم که از سوء تغذیه میمیرم حالا سورا رو بگی یه چیزی!!

مینرا سر تکان داد و گفت:تو رو که آره یوگیوم حسابی از پست بر میاد همچین لاغر تر شدی...ولی تو چی سورا دیگه کم مونده ماها رو هم بخوری!!

سورا با اخمی ظریف گفت:اونـــــــی!!!منم به اندازه ی خودم فعالیت دارم تو نگران من نباش و با لبخندی شیطانی ادامه داد:حالا اگه یه روزم مجبور باشم یکی از شما ها رو بخورم اون مطمئنن شما نیستین چون همتون گوشت تلخین من میرم سراغ مارک

در همون لحظه مارک با خوراکی هایی که در دست داشت وارد محوطه ای از مدرسه شد که میز و صندلی هایی برای استراحت و غذا خوردن دانش آموزان بود شد...مین را با دیدن او اخمش غلیظ تر شد و با عصبانیت به سمت سورا گفت:خفه شو غذاتو بخور تو هم مث این خفه میشی حوصله ی نعش کشی ندارم:/  

ریان رد نگاه مین را رو دنبال کرد و به مارک رسید که آرام مشغول خوردن بود...نگاهی به چهره ی در هم مین را کرد...و بدون حرکت دادن لبهایش گفت:باز چی شده؟

مین را نگاهی بی حوصله به او کرد و گفت:چی قرار بود بشه؟

-:پس چرا اینجوری شدی؟باز با بابات دعوات شده؟

-:سئوال مسخره ای بود-___-

-:هعی تو هم که کار همیشگیته!بازز سر چه موضوع مسخره ای بحثتون شده؟

مین را خواست جوابی به او بدهد که سورا گفت:چی شده چرا ساکتین؟

ریان با خنده گفت:نمیدونم انگار آبجیمون امروز از دنده ی چپ بلند شده !

سورا با خنده گفت:اون که همش اینجوریه!!!ولی میگما چرا امروز اینقدر اخمو شدی؟به همه چیم که گیر میدی...اسم مارکم که آوردم خواستی بخوریم!!! اتفاقی افتاده؟

مین را لبخندی محو زد و گفت:مثلا چه اتفاقی؟

سورا سرگردان سر تکان داد و گفت:نمیدونم مثلا با کسی دعوات شده؟

مین را دهان باز کرد تا جوابی بدهد که صدایی گفت:چجورم..اونم نه با یه نفر با دو سه نفر...

مین را با حرص به بم بم نگاه کردو گفت:تو نمیخوای شغل شریف زبون بودن رو بذاری کنار...آخه من خود زبون دارم جوابم دارم!!

سورا و ریان با تعجب کرده بودند... سورا گفت:مینی تو امروز با کسی دعوا کردی؟

ریان خنده ی بلندی کرد و گفت:وااای دختر چه سرعت عملی داری هنوز 2 ساعتم نشده اومدی مدرسه اول صبحی زدی دو سه نفرو ناکار کردی؟

مینرا با اخم گفت:برو بابا ناکار کجا بود..فقط بحثم...هنوز حرفش را کامل نکرده بود که بم بم باذوق گفت:اینا رو بیخی...بگین کی رو؟

مین را با حرص به بم بم نگاه کرد...اما بم بم بی توجه به نگاه هیولایی مینرا منتظر به دخترها نگاه میکرد...

ریان با تعجب گفت:مگه نگفتی دو سه نفر پس چرا میگی کیو؟

بم بم سرفه های الکی کرد و گفت:خوب اون دونفر زیاد لازم نیست بدونین خودشون نخواستن دفاع کنن و نگاه دردناکی به مین را کرد که باعث شد مین را صورتش را جمع کن..بم بم ادامه داد:اون یه فر خیلی مهمه!

سورا سریع گفت:وااای بمی زود بنال ببینم اون کیه؟

مین را با داد گفت:یــــــــــــا خفه شید چرا اینجوری میکنین!!

ریان نگاهی شرمگین به اطراف انداخت و گفت:یــــا چته...ما الان تو یه مکان عمومی هستیم خیر سرمون...

سورا با نیشخند به بازوی او کوبید و گفت:نه که نو چقد این چیزا رو میفهمی!!

مینرا نگاهی به صورت متعجب مارک کرد که به او خیره شده بود...از کاری که کرده بود به شدت عصبانی بود ما مجبور بود...از خودش از پدرش و از همه ی کسانی که در زندگی اش بودند متنفر بود...با صدای جیغ سورا به خودش آمد:چــــــــــــی؟ تو مار....

اما ریان سریع دستش را روی دهان سورا گذاشت و مانع از ادامه ی حرف شد...با عصابیت گفت:احمق پشت سرمون نشسته ها...

سورا سرش را تکان داد و دست ریان را پس زد و با حیرت به مین را نگاه کرد...مین را با تعجب گفت:چیه خب؟حرصمو در آورد عوضی!منم همه و با هم سرش در آوردم...

سول با صدایی خواب آلود گفت:فک کنم خیلی هم حرصت داده بود که اونجوری جلوی جمع قهوه ایش کردی؟

مین را پوفی کرد و گفت:ای بابا چرا اینقدر واستون مهم شده؟

سه جون خودشو روی بم بم انداخت و همانطور که موهاشو به هم میریخت گفت:مهم نشده....فقط عجیب بود تو اینکارو بکنی!!

مین را با خونسردی گفت:دیگه واستون مهم نباشه چون قراره زیاد از اینا ببینین!!

بم بم با ذوق گفت:واقعا!!!ایــــول دختر دمت گرم من که حسابی دوست دارم ازین صحنه ها!!!

ریان که فهمیده بود دلیل چیست گفت:واقعا که...همینجور الکی الکی میخوای اذیتش کنی...

مین را که حوصله سئوال ها و حرف های نصیحت گونه ی آنها را نداشت سریع از جایش بلند شد و گفت:امروز اصلا حوصلتونو ندارم..حوصله ی مدرسه رو هم ندارم پس میرم خونمون...و در حالی که به سمت در میرففت برای آنها دست تکان داد...متوانست صدای داد بم بم را بشنود که میگفت:یـــــا صبر کن...کجا میری..میخواستم در مورد مهمونی بگمــا!!!یــــــــــا نونـــا برگرد کارت دارم!!!یــــــــــــــــــــــــــــــــا میـــــــــــــــــــــــــــنی!!!اما مینرا بی توجه راه خودش را میرفت و پوزخندی به لب داشت...

___________ریان_________

سریع از سر میز بلند شد و رفت...معلوم بود دلش نمیخواد در این باره حرفی بشنوه...با چشام رفتنشو نگاه کردم که یهو صدای دادبم بم بلند شد:یــــــا صبر کن...کجا میری...میخواستم در مورد مهمونی بگمـــا!!!یــــــــــــا نونا برگرد کارت دارم!!!یــــــــــــــــــــــا مینی!!!!

دستمو گذاشتم زیر چونمو گفتم:مهمونی!!چه مهمونی ای...

با حرص نگا کرد و گفت:ایــــش!!هیچوقت به حرفام گوش نمیده اَه

سه جون خندید و گفت:به حرف کی گوش میده که به حرف تو گوش بده؟؟

بم بم از گوشه ی چشم نگاهی به سه جون کرد و گفت:تو راحتی دیگه؟

سه جونلبخند بچه گانه ای زد و گفت:اوهــوم...تو ناراحتی؟

بم بم با عصبانیت سه جون رو که خودشو روشپهن کرده بود کنار زد و گفت:من ناراحت نیستم ولی اگه یوگی ببینه ناراحت میشه...برو خودتو بنداز رو خودش..

سه جون ایشی گفت و ایندفعه خودشو انداخت رو من....شیطونه میگه پرتش کنم رو زمینا ولی حیف ازم کوچیکتره دلم براش میسوزه....

سورا گفت:اه حالا بنال ببینم چه مهمونیه ؟

بم بم پشت چشمی نازک کرد و گفت:وااا صبر کن بچه مگه شیش ماهه ای؟

آه دیگه داشت حوصلم ته میکشید!!با پام محکم زدم به ساق پاشو گفتم:زر میزنی یا بزنم کتلت شی؟؟

بم بم سریع پاشو کشید و گفت:یـــا شما چطونه از صب تا حالا دارین منو میزنین وحشیــا!!!من بدنم حساسه زود کبود میشه!!

سورا لحنشو لوس کرد و گفت:وای مامانم اینا نمیری یوقت!!میگی یا خوب بزنم کبودت کنم؟

بم بم دستشو آورد بالا و گفت:نه نه شما زحمت نکش خودم میگم...قضیه اینه که بابام به سلامتی رفتن تایلند و خونه کامل در اختیار منه منم یه مهمونی بزرگ میخوام بد و تمام بچه های کلاسم دعوتن همین

سول دستشو تکیه گاه سرش کرد و گفت:خوب که چی؟مگه دفعه اولته بابات میره و تو مهمونی میدی؟

بم بم شیطانی خندید و گفت:نه دیگه...ایندفعه خونه تا سه ماه کامل در اختیار منه بدن هیچ مزاحمی...

بی حوصله گفتم:خوب خوشبحالت ...فقط کی و ساعت چند؟

بم بم که حسابی خورده بود تو ذوقش گفت:چیــش بی ذوقا...فردا شبه ساعت 7 شروع میشه... فقط....

سورا آبمیوه شو باز کرد و یه قلپ ازش خورد و با لپای باد کرده گفت:فقط چی؟

بم بم:مهمونی یه چیزی تو مایه های هالووینه..

سورا همه ی آبمیوه  تو دهنشو تو صورت بم بم خالی کرد و گفت:چی؟؟؟

بم بم چشماشو با حرص بست و گفت:کانگ ســـورا!!!دیگه نمیخوام ببینمت!!

سورا شونه ای بالا انداخت و گفت:حالا مگه چی شد؟ماصلا خودم واست تمیزش میکنم میگم میخوای لیسش بزنم؟

بم بم با تعجب چشماش رو گرد کرد و گفت:سورااااااا؟

سورا که تازه فهمیده بود چی گفته گفت:وااای ببخشید اصلا حواسم نبود چی گفتم؟

بم بم سرتکون داد و گفت:واقعا که.. فقط فرداشب لطفا مثل آدم رفتار کن...

و از سر میز بلند شد و سمت من گفت:آآآ راستی تو به مینی هم خبر بده چون مطمئنم جواب منو نمیده!!

خنده ای کردم و گفتم:باشه...

و به فکر فرو رفتم..رفتار مینرا...عجیب بود...

________________مینرا_________

پوفی کشیدم و بازم به این فکر کردم که امشب چه کوفتی بپوشم..اصلن حوصله بیرون رفتن و خرید کردن رو نداشتم...تازه بیرون خیلیم گرم بود...به نظرم امشب خود واقعیم باشم بهتره...رفتم سراغ شنل بلند مشکی رنگم که توش از جنس مخمل قرمز بود و کلاه بلندی داشت که گوشه هاش میفتاد روی شونه هام...این بهترین لباس بود ولی مطمئنم ریان کلی دعوام میکونه:(

شب شده بود یه شلوار مشکی جذب پوشیدم و یه پیرهن ساده ی مشکی حریر که لباس زیرش کاملا معلوم بود(-__-)پوشیدم... شنلم رو هم پوشیدم و صورت سفیدم رو با کرم سفید کننده رنگ پریده تر کردم...رژ لب قرمزم رو هم زدم و چشامو هم مشکی تر کردم..امشب چشام به طرز عجیبی مشکی و براق شده بود...

ولی اصلا حس خوبی نسبت به امشب نداشتم...ای کاش میشد نرم...

 

 

 

 

 



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 شهریور 1394 توسط Meнι Tυan | نظرات()
How do you treat Achilles tendonitis?
شنبه 18 شهریور 1396 01:15 ق.ظ
Superb, what a blog it is! This website provides useful facts to us, keep it up.
Can you stretch to get taller?
دوشنبه 30 مرداد 1396 10:57 ق.ظ
Great goods from you, man. I've have in mind your stuff prior to and
you're just too magnificent. I really like what you've got here, certainly like what you are stating and the way in which by which
you assert it. You are making it entertaining and you still take care of to keep it smart.
I cant wait to learn much more from you.

This is really a wonderful site.
patriamusumeci.hatenablog.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 07:20 ب.ظ
My coder is trying to persuade me to move to .net
from PHP. I have always disliked the idea because of the costs.
But he's tryiong none the less. I've been using Movable-type on a variety of websites for
about a year and am nervous about switching to another
platform. I have heard good things about blogengine.net.
Is there a way I can import all my wordpress
content into it? Any kind of help would be greatly appreciated!
BHW
چهارشنبه 23 فروردین 1396 06:31 ب.ظ
Aw, this was an extremely good post. Spending some time
and actual effort to make a very good article… but what can I say… I hesitate a whole
lot and never seem to get nearly anything done.
حانیه
جمعه 24 مهر 1394 11:45 ب.ظ
عالی
پاسخ Meнι Tυan : ممنون:)
jimini
یکشنبه 22 شهریور 1394 12:57 ق.ظ
عالــــــــــــــی بود
عاشقتـــــــــــم
اخی دلم برا مارک سوخت بچم ... مینرا زد داغونش کرد
این بم بم کوچولو چی چی میگه این وسط شیطونه میگه لپشو گاز بگیرم
در کل خوب بود میسی
منم رفتم پارت بعد
پاسخ Meнι Tυan : ممنون
منم عاشقتممممممم
هعیییی مارک و نگو که...خبیثم خبیث
اون بم بم خیلی چیزا میگه...من خودم سوراخ سوراخش کردم بس که گازش گرفتم
برو برو...
jusa....♥♥
شنبه 14 شهریور 1394 12:56 ب.ظ
اوه یسسسسسسس من 14 سالمه فک میکردم خیلی ازم بزرگتر باشی.... نمیدونم چرا همیشه تصورم اینجوری بودش بابا از خودمونی پسسسسسسسس
پاسخ Meнι Tυan : خخخخ نه من از اونام
jusa....♥♥
جمعه 13 شهریور 1394 05:27 ب.ظ
بعله دیگهههه...من کلا دوران مدرسه ام مشهور به اینایی بودم که یهویی از شعر در میکنن از خودشون...عاقا من حیفم قدرمو بدونین
پاسخ Meнι Tυan : من که از مریدانت شدم سوسیس
Pegah.Jimin
پنجشنبه 12 شهریور 1394 06:17 ب.ظ
خخخخخخخخخخخخخ ساینا سپهری تقدیم میکند!!!
فاطی زودتر بزار تا بچمون تخریب نشده!!!!
پاسخ Meнι Tυan : یه لحظه فکر کردم سپهری عزیز دل زنده شده نگو این بود
اونم میزارم صبر داشته باشین تا موهاتون سفید شه
jusa....♥♥
پنجشنبه 12 شهریور 1394 02:31 ب.ظ
ببیت آدمو مجبور به چه کارا که نمیکنیااااا بچهههه..راستی چند سالت بود شوما ؟
پاسخ Meнι Tυan : به من چه تو زیادی مجنونی...من 15 سال و خورده ای هستم
jusa....♥♥
پنجشنبه 12 شهریور 1394 12:29 ق.ظ
خدایی طبع شعرم گل کنه میکنه هااااااا...:)
یه پا سهراب سپهری ام برا خودم
پاسخ Meнι Tυan : سهراب سپهری باید جلوت لنگ بندازه بچه
jusa....♥♥
پنجشنبه 12 شهریور 1394 12:28 ق.ظ
آسمان رنگین است...
و در اینجا ساینا...
مانده در اعمان وب...
به امید اینکه...
بگذارد فاطیییی...
پارت بعد داسی...
و همینجا ساینا...
ایستاده روزها...
لحظه ها میگذرند...
همه در انتظار...
که بیاید فاطی...
بگذارد پارت بعد داسی...






منو ول کنین بذارین تو حال خودم باشم :/
پاسخ Meнι Tυan : سایناااااااااا ملددددددددم کصاااافدددد خاااک میدونی من الان 4 روزه دارم وان شات مینویسم اندازه ی رمان شده وقت نمیکنم اونم بتایپم حالا میزارم تو برو به شعر گفتنت برس[نیشخند]
Pegah.Jimin
سه شنبه 10 شهریور 1394 07:11 ب.ظ
خودش یه ر فاطی پوسترش یه ور!!!
خخخخخخخخخخ هیچ گونه برنامه ی پوستر ساز نداشتم نشستم با پاورپوینت تو فکرشو بکن با پاور پوینت درستش کردم ولی عاااااااالی شد اصلااااا من خودم عااااشقشم شاید پوستر سازم میداشتم اینقدر قشنگ نمیشد اینارو میگم بر خوشحالیت افزوده بشه آبجی کوچول
پاسخ Meнι Tυan : جیغغغغغغغغغغغغغ پگ من دارم لحظه شماااااااااااری میکنم زود میخخوامششششششششششش دیوونتم آجی
jusa....♥♥
سه شنبه 10 شهریور 1394 07:08 ب.ظ
بهههههههلههههه...خوبه خودتم میدونی طرف
میگمااااا حداقل بگو من که انسانم آره ؟ خوناشامم بعدن انسان میشم..؟ انسانم بعدا خوناشام میشم ؟ هیچ کدام ؟ هردو ؟ نکته انحرافیه؟ بابا بگو دیگه پوسیدم اینجااااااااااااااااااااااااااا
پاسخ Meнι Tυan : بپوس تا فردا پس فردا
Pegah.Jimin
سه شنبه 10 شهریور 1394 07:07 ب.ظ
باز که رفتـــــــــــــی بابا کشتیمون از استرس بیا دیگهههه
پاسخ Meнι Tυan : کجا رفتم اینجام که
Pegah.Jimin
سه شنبه 10 شهریور 1394 07:04 ب.ظ
بابا دو رز دیگه تولد عشقشه بچمون استرس داره والااا منم استرس دارم فاطی وان شاتو صبا خوند از حسودی ترکید برو از الان عشق کنننننن
پاسخ Meнι Tυan : واااااااااااااای پگ نگووووووووووو اینقد خوشالمممممممممم که نگوووو ذوق مرگممممممممم در حد چی
واااااااااااااااااااای قربون دست پنجولت آجیییییییییهوووو هوووو بسوز صباااااا
jusa....♥♥
سه شنبه 10 شهریور 1394 06:55 ب.ظ
یعنی دقیقا 25 بار امروز من اومدم اینجااااا...حالا شاید آدمای دیگه م اومده باشن ولی کم کمش من حداقل 15 بار اینجا اومدم امروز -ــــــــ-!
پاسخ Meнι Tυan : 26 تا
jusa....♥♥
سه شنبه 10 شهریور 1394 06:52 ب.ظ
فاطییییییییی....میدونی بازدید امروز وبت چند تاعه ؟-ـــــــــــــــــــ-...سی تاااااااااااااااااااااااااااااااا...شرط میبندم از این سی تا یه دونه ش خودتی... 2 تاش پگه دو تاش سباعه الباقی منم -ــــــــــــــ-!!
پاسخ Meнι Tυan : خخخ نه من امروز وب نیومدم همش خوتی
Pegah.Jimin
سه شنبه 10 شهریور 1394 06:49 ب.ظ
نمیای جیمیل؟؟؟
بابا ما منتظریم طررررررف!!
پاسخ Meнι Tυan : اومدممممممممممم
Pegah.Jimin
سه شنبه 10 شهریور 1394 06:48 ب.ظ
خخخخخخخخخخخ ایجاشی حالا دیگه سقفه که حیفه؟؟؟؟
جیمینک فعلا منو ول کرده رفته ور دل جونگ کوک....عرررررررررر هوو به این شاخی داشتی تا حالا؟؟؟
پاسخ Meнι Tυan : آره دارمممممممممم خوبشم دارم اونم نه یکی دوتااااااااااااااجونیور و جکسون از شاخی گذشته کارشوووون من چی بگم مارک دیووونه ی جونیورههههتازخ خوبه کوکی خیلی به جیم نزدیک نمیشه عوضش جکی و جونی همش تو حلق مارکننننننن بازم بگممممممممممممم
Pegah.Jimin
سه شنبه 10 شهریور 1394 05:48 ب.ظ
ببین منو...
تو..
از من...
آبجیه بزرگت...
دلخور شدی؟؟؟؟
الان بگیرم سرمو از دست این ایرانسل بزنم به سقققققققف؟؟؟
نه بزنم جیمینو بیوه کنم؟
بابا باور کن شصت بار ارسالش کردم نیومد....بعدشم کلی اس دادم همش ناموفق بود
پاسخ Meнι Tυan : نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه نززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززن سقف حیفـــه
نه داداشــــــــــــــــــــــــم گونا داره تو این سن زن خوشگلشو از دست بده
نه آجی طوری نیس میدونم منم صد بار یه پیامو بهت دادم نشد خودتو ناراحت نکن عزیزززززززززززززززززم
jusa....♥♥
سه شنبه 10 شهریور 1394 02:58 ب.ظ
خخخخخ کالباس نیستم. سوسیسم خخخخخخخخخخخ !! آره من تو بیوتی رژه میرم نگهبانی میدم چی میگی تو...هر کی بره بیاد میفهمم
پاسخ Meнι Tυan : من میدونم تو کالباسی
میگماا همچین پُر بیکاری-___-
jusa....♥♥
دوشنبه 9 شهریور 1394 10:32 ب.ظ
فاطی میدونم اومدی تو بیوتی دیده شدی خبیثثثثثثثثثثثثثثث بدو بیار قسمت بعدو ببینم
پاسخ Meнι Tυan : اِاِاِ دیدیم؟استتار کرده بودمـــا-____-میگما کالباس ما باید تو رو بزاریم لب مرز ماشاا...ساخته شدی واسه دیدبانی=|||||
فعلا دارم رو وان شاتم کار میکنم اونم میزارمش صبر میخواد فقط
*Ri.Min*
یکشنبه 8 شهریور 1394 11:49 ب.ظ
فاطمههههههه اونشبی آنتنم رفت هر چی اس دادم دیگه بهت نرسید اعصابمم خورد کرد ایرانسله خررررر
قرار نبود امشب برگردی؟؟؟
کوشی پس؟؟؟
دلمون تنگته بشررررررر
پاسخ Meнι Tυan : خخخخ فدا سرت ولی دلخور شدم گفتم چی شد غیبش زد-___-این سیم کارتا رو جون به جونشون کنی سیم کارتـــن-____-
دوروزه برگشتم....دارم وانشات مینویســـم
میام میام
jusa....♥♥
یکشنبه 8 شهریور 1394 06:01 ب.ظ
فاطی مثل اینکه خیلی داره بهت خوش میگذره هااااا.... فکر مام باش خواهر من بیا دیگهههههههههههههه -ـــــــــــــــــ-!!
پاسخ Meнι Tυan : نه بابا خوش کجا بود بچه
به فکرتونم به خدا نترسین من اینو قبل مهر تموم میکنمش باااو:*
jusa....♥♥
شنبه 7 شهریور 1394 04:23 ب.ظ
اوکی دارم میتایپم دختررررررررررررررررر...دندون رو جیگر بذاررررررررر!!-ـــــ-!!!
پاسخ Meнι Tυan : ...
Saba.v
شنبه 7 شهریور 1394 01:01 ق.ظ
راستی سوسیس
من اینجا چیم؟؟؟
هویجم؟؟
وان شاتم کوووووووووو؟؟؟
تا نخوردمت بزارش...زود باش
پاسخ Meнι Tυan : نه تو چغندریاونم کالباس
Saba.v
شنبه 7 شهریور 1394 12:48 ق.ظ
چشششششششم...معذرت!!!
بابا من تو اون برنامه اون قسمت از خجالت آآآآآآآب شدم رفتم تو زمین!
آخه اون چه شلواری بود؟؟
عرررررررررر
ببین شوهر اولم ته ته یه...حالا از بنگتن که بگذریم...پنیل و کانگ جون و موس و روم ولوهان و بکی و چانی و شیو و دیو و کوین و جون و یوگیوم و ال و پرینس مک و جی بی و مینهو و ری و سونگ مین و...اوووووووووووو خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی زیادن نمیشه همشونو نام برد شوهرامن...ولی خب همونطر که گفتم پنیل و چانی و لولو در درجات اول هستن یعنی با اونا بیشتر میرم سر قرار و شبا پیششون میمونم!
ولی خب در کنار همه ی اینا ته ته در درجه ی اولههههههه...از همه بالاتر...
خب بریم سراغ چجوری باهاشون کنار میاد...
اولشندش اون کارارو نمیگم منو سانسور میکنن...باس رمزو وارد کنی عزیزم
خخخخخ خودشم بهم میگه: صبا من هیچوقت نمیتونم وقتی توی چشمات نگاه میکنم بهت نه بگم.
دیگه همین شد که الان نفسمه!
خخخخخخ با عرض معذرتتت فراوان از همسر مهربانم...خودمو واسش لوس مینمایم...با عررررررض معذرتتتتتتتتتتتت خرش میکنم!!خخخخخخخخخخ ته ته جون من عاااااااااااشقتم... هیچم خرت نمیکنم
پاسخ Meнι Tυan : گیر ننن تو گلوت خفه شی-____-من تو یکیش موندم اونوخ این نیم وجب بچه ده برابر سن من شوور داره-____________-دیوارم کو=_=
خدایی پنیل درجه اولته؟من فدا اون موهاش شم-_-:/من همیشه پنیل و نیل و اشتب میگیرم
گمشو ریختتو نبینم چندشپگگگگگگگ بیا اینو ببر.__________.
jusa....♥♥
جمعه 6 شهریور 1394 11:18 ب.ظ
خخخخخخ صبا صبا کنترل کن خودتو زشته این حرفاااا-ـــــ- خوبه منم ویدیو های شکشی که از کوکی میبینمو بیام شرح بدم ؟ هااااااااا؟ خخخخخخخخخخخخخخ ... من به شوهر نمیدونم چندمت کاری ندارم والاع داداشیم رو سر ما جا داره...تازشم عاشق تیپ گل و گشادشم هستمممم ولی خودایی من در عجبم چجوری ته ته با کلکسیون شوهرات کنا میاد ؟ چبکار میکنی این بشرو؟ ها ؟رو کن خبیثثثثثث
پاسخ Meнι Tυan : ...
Saba.v
جمعه 6 شهریور 1394 08:22 ب.ظ
هوی شما دوتا
به شلوار شوهرم چیکار دارین؟؟
هـــــــــــــــااااااان؟؟؟
نکنه دلتون کتک میخواد؟؟؟
تنتون میخاره نهههههه؟؟؟
اون کمربند من کوووووو؟؟؟
به ایییییییین قشششنگی...تیپش با همه فرق میکنه مگه بده؟؟
منکه عاشق اون تیپه گشادشم!!
مخصوصا توی ویکی آیدول...اون موقع آی نید یو...
آآآآآآآآآآه اون قسمتی که رقص سکشی میرفت...من عشششق میکردم با اون شلوارش()
گفته باشم خودتونو به شلوار شوهرم کار ندین
خوبه منم برم تو شلوار شوهرای شما؟؟
پاسخ Meнι Tυan : ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :