تبلیغات
^^داستـــان های گآت سونـــی^^ - Not Over U
^^داستـــان های گآت سونـــی^^
برای یـه لحظـه تو رویـآهات زندگـی کن^^و لبخند بِــزن:))
آپلود عکس
                                      ســـــــــــــــــــــــــــــــلام آجیا
                           من امروز خیلی خوشحالم حالا بگین واسه چی؟
        نمیدونین؟واقعــا که...امروز تولد زندگیمه...کسی که همه دنیام شده
                 اونقدر خوشحالم که نمیدونم چجوری بروزش بدم
 خوب من قرار بود یه وانشات بذارم ولی نمیدونم چرا رمان شد الان 4-5 روزه دارم مینویسمش
                          اولین وانشاتمه و برای عشقم...
                         امیدوارم دوسش داشته باشین
                                           و ....
                    تولد عِشقـــــــــــــــــــم هَپـــــــی
              اسم وانشات:ازت نمیگذرم(به معنی دست کشیدنه)
            (همشو نشد با هم بزارم )

شکه گوشیمو پایین آوردم...صداش توی سرم اکو میشد[اون مرده مینرا...خودشو کشت...همه چی تموم شد]

اولین قطره ی اشک..

 [با لبخند بهم خیره شد...به سمتش لبخندی زدم...با صدای آرومی گفتم:ممنون که هستی...!

به چشمام خیره شد و با صدای جذاب و مردونش گفت:این حرفا چیه؟تو هروقت بخوای من هستم فقط کافیه به دوروبرت نگاه کنی...منو میبینی!

از احساس آرامشی که داشتم لبخندی به لبام اومد...این آرامش رو با هیچی عوض نمیکنم...چه خوب که با مارک آشنا شدم]

دومین قطره ی اشک...

[پامو رو زمین کوبیدمو با داد گفتم:هِـــی این دیگه چیه؟آخه اینم خونست گرفتی؟ایــــش...واقعا که..

با خنده دستشو بین موهام برد و گفت:با این پول کمی که داریم باید کلاهتم بندازی هوا دختر جون...

خنده ای عصبی ای کردم و گفتم:وااای نگو که نمیدونم خوشحالیمو چطور بروز بدم...و بعد با لحنی عصبی و جدی گفتم:من از اینجا متنفرممممم مارک...بهتره به فکر یه جایه دیگه باشی!!

مـارک ابرویی بالا انداخت و گفت:آخه خانومی دیگه با اون پول بهتر از این نمیشد پیدا کرد چرا اینقدر غر غر میکنی؟دندون رو جیگر بذار قول میدم یکی بهترشو واست بخرم خانوم خانوما!

با لجبازی سر بالا انداختم و گفتم:اما من پامو تو این خونه خرابه نمیذارم...نِ.میـ.ذا.رَم!و رومو ازش برگردوندم...تا چند دقیقه صداش در نمیومد...ترسیدم..نکنه گذاشته رفته...آخه دختر تو که جایی رو نداری..غیر مارک کس دیگه ای رو هم نداری پس این نازکردنات واسه چیه آخه؟

سریع برگشتم جایی که وایساده بود که باهاش چشم تو چشم شدم...تو یه سانتیم خم شده بود و یه لبخند قشنگ به لب داشت...ناخوداگاه یه آه کشیدم...لبخندش بزرگتر شد....چشای قهوه ایش برق میزد..چشماش فوق العاده قشنگ بود...لباشو جمع کرد و دستاشو جلوی صورتش به هم کشید و با لحن کیوتی گفت:ترو خدا...به خاطر من...قول میدم سریع یه خونه ی بهتر بخرم...لج نکن عزیزم باشه؟

ناخودآگاه سرمو به سمت بالا و پایین تکون دادم...قیافه ی نمکش اجازه نداد مخالفت کنم...یه پسر تا چه حد میتونست با نمک و خوشگل باشه؟ لبخندی روی لبام نقش بست و بوسه ی نرمی که روی پیشونیم نشست]

دومین قطره ی اشک...

[داشتم لباسای کثیفو میبردم که بشورم...همون موقع مارک سراسیمه وارد خونه شد...خیلی ترسیدم..نکنه پیدام کردن؟

با صدایی وحشت کرده گفتم:مارک؟...اتفاقی افتاده؟چرا این شکلی شدی؟

همونطور که نفس نفس میزد با صدایی لرزون گفت:مینرا...زود باش...زود باش بیا باید بریم یه جایی!

بدنم قفل شده بود داشتم با ترس بهش نگاه میکردم وقتی دید تکونی نمیخورم اومد سمتمو و دستمو کشید و با خودش به سمت در خروجی برد...بی اختیار دنبالش کشیده شدم...دستمو گذاشتم رو مچ دستش و با گریه گفتم:مــــارک...بگو چی ش...

که دستی روی چشام فرود اومد...نفساشو پشت گوشم حس میکردم...مارک بود!!ولی....چرا اینجوری شدم...قلبم از شدت هیجان داشت از گوشام میزد بیرون...هیچی نمیدیدم!!چرا داشت اینکارو میکرد؟با صدای گرفته ای گفتم:مارک؟چیکار میکنی؟

نفس عمیقی کشید!خیلی آروم به سمت جلو هلم داد...داشت جایی میرفت...میخواد چیکار کنه؟عصبی بودم...کم کم داشتم میترسیدم...این چش شده؟یه ربع راه رفتیم!فک کنم رسیدیم...بوی خوبی میومد...بوی عطر گل های رز...وایساد و منم وایسادم!!

با تعجب گفتم:میشه بپرسم میخوای چیکار کنی؟

با کاری که کرد نفسم قطع شد....سرشو خم کرد  لبشو گذاشت رو گردنم...با صدای متعجبم اسمشو صدا زدم:مارک؟ چیکار میکنی؟(چقد شلغمم من!!!چقــــد)

صدای نفساش از کنار گوشم میومد...با صدای آرومش زمزمه کرد:مینرا!!...راستشو بخوای من...

منتظر بودم تا حرفشو بزنه...چشام درد گرفته بود چرا دستشو برنمیداشت؟

بی قرار گفتم:تو چی؟

هل شده بود...سریع گفت:دوســتت دارم!!

اونقدر شکه شدم که نفس کشیدنو از یاد بردم...

ادامه داد:نمیتونستم مستقیم تو چشمات نگاه کنم و حرفمو بزنم...خیلی وقت نیست که این احساسو دارم...تقریبا از وقتی باهم زندگی میکنیم!!میترسیدم بهت بگم...میترسیدم ازم ناراحت بشی!!!اما تمام احساسم و حرفام صادقانست...باور کن...

اون داشت حرف میزد و من ساکت بودم...حرفاش و که زد یه نفس عمیق کشید...انگار راحت شد...اما چرا دستشو برنمیداشت(یعنی گیر دادمــــا!!)

فکرمو به زبون وردم و گفتم:خوب حالا چرا دستتو برنمیداری؟

متعجب گفت:چی؟

هِه انتظار نداشت بعد از اینهمه حرف زدن اینو بگم ولی چیکار کنم چشام داشت میسوخت...

با عصبانیت گفتم:یه وقت فکر نکنی دستات رو چشاامه ها؟کورم کردی!دستتو بردار دیگه!!

و دستمو گذاشتم رو دستش و از رو چشام برداشتمش و سریع چرخیدم طرفش...اونقدر سریع چرخیدم که موهام با صورتش برخورد کرد...داشت با تعجب نگام میکرد...ما توی جنگلی بودیم که اون اطراف بود...

تو چشماش نگاه کردم...هیچوقت فکر نمیکردم مارک هم منو دوست داشته باشه...فکر میکردم منو مثل خواهرش دوست داره و این خیلی عذابم میداد...اما حالا...اونقدر خوشحال بودم که...ولی نه منم باید یکم اذیتش کنم...هر چی بیتفاوتی تو وجودم بود ریختم تو چشمام....انتظار رو از تک تک اجزای صورتش میخوندم با لحن سردی گفتم:متاسفم!

انگار باورش نشد...سردرگم نگام میکرد....وااای خدای من مردمک چشماش لرزید...اشک تو چشماش جمع شد....باورم نمیشد میخواستم بهش بگم که منم در حد مرگ عاشقشم و داشتم شوخی میکردم... با صدای آرومی گفتم:مــارک؟من...

یهو سرشو انداخت پایین و گفت:نه مهم نیست...خوب نمیتونم مجبورت کنم تو هم منو دوست داشته باشی...از اینکه اینجوری تا اینجا کشیدمت عذر میخوام...بعد با التماس بهم نگا کرد و گفت:هنوزم میتونیم دوست باشیم؟لطفا!

عَــــخِــــی دلم براش سوخت...این پسر چرا اینقدر مظلومه البت گاهی اوقات:/دستمو بردم سمت صورتش...با تعجب زل زد به چشمام...همونطور که گونشو لمس میکردم گفتم:مارک...منم دوستت دارم...

فک کنم از تعجب مرد...اما یدفعه کمرمو و گرفت و منو تو هوا چرخوند...با این کارش بلند زدم زیر خنده...اونم خندید...یدفعه تعادلشو از دست داد و افتاد زمین...منم یه جیغ کوتاه کشیدم و افتادم روش...با جیغ گفتم:مگه دیوونه ای...حقت بود...خوب بود پات میشکست؟

قیافشو جمع کرد و گفت:آخ...حالا که پام نشکست ولی فکر کنم کمرم شکست!!

با عصبانیت زدم رو سینش و گفتم:یعنی من سنگینم آره؟ و بعد با حالت قهر بلند شدم...داشت ریز ریز میخندید...خیلی حرصم گرفته بود...یه لگد به پاش زدم و با داد گفتم:برو بمیر...روانــــی!!اگه گذاشت دو دقیقه احساسی برخورد کنم!!

داشتم میرفتم سمت خونه که دستمو از پشت کشید... پرت شدم تو بغلش...بهترین حس دنیا رو داشتم...دستاشو محکم پیچید دورم...بین بازوهای مردونش زندانی شده بودم...با صدای خندونش گفت:وقتی حرص میخوری بانمک میشی:)

با اخم گفتم:خیلی بدی!دوست داری حرصم بدی؟!

مارک بینی شو گذاشت رو موهامو یه نفس عمیق کشید:نه..چون وقتی اخم میکنی خیلی بیشتر جذاب میشی!

خنده ای کردم و گفتم:دروغ گو اینا رو میگی خرم کنی!

مارک هم خندید...حلقه ی دستاشو تنگ تر کرد...با خنده و بلند گفتم:یــــــا میخوای لهم کنی؟

مارک با شیطنت گفت:اوممم بدم نمیاد!!اما یدفعه شروع کرد قلقلک دادنم....چقدر خوب بود خنده های از ته دلمون]

سومین قطره ی اشک...

 [-:یــــا مارک توآن...دیگه داری میـری رو اعصابم...هر چی داری جمع کن از اینجا برو..

-:چرا؟ باز چی شده؟

اشکامو با گوشه ی آستینم پاک کردم و گفتم:دیگه خسته شدم..تا کی تنهایی؟

سرشو خاروند و گفت:متاسفم...ولی تو که میدونی چقد سرم شلوغه!!!ببخشید عزیزم...

با داد گفتم:نمیخوام....من دیگه هیچی نمیفهمم...همش کار همش کار....چقد دیگه باید صبر کنم؟گفتم از اینجا برو..دیگه نمیخوام ببینمت:'(

با پوزخند گفت:حرف آخــرته دیگه؟

با بغض گفتم: آره!!

با بیخیالی گفت: باشه!

و با دو اومد سمتم و منو از رو زمین بلند کرد...با داد و جیغ گفتم:یــا دیوونه داری چه غلطی میکنی؟

با خنده گفت:مگه نگفتی هرچی ماله خودمه بردارم و برم منم همینکار رو میکنم...

با تعجب نگاش کردم که آروم گفت:تــو ماله منی مینرا!!

صــدای خنده های قشنگش عصبانیت رو از یادم برد]

قطره قطره های اشک که قدم های داغشونو به گونه های سردم گذاشته بودند...

[تلفنمو با تردید جؤاب دادم...بازم خودش بود...بازم جکسون بود... با صدایی لرزون گفتم:دیگه چیه؟

صدای گرفتنش میومد...انگار خیلی گریه کرده بود با بغض گفت:مینرا؟

چشمامو به هم فشردم...نمیخواستم گریه کنم با صدایی که به زور شنیده میشد گفتم:جکسون...چی شده؟

صدای ارومش به گوشم رسید:مینرا...میشه برگردی؟

سعی کردم بغضمو قورت بدم...گفتم:جکسـونآ....میدونی که نمیشه...لطفا دیگه بهم زنگ نزن...

خواستم گوشی رو قطع کنم که حرفش مثل پتک به سرم کوبیده شد...با صدای بلند گفت:اونا میکشنش مینرا...به خاطر اونم که شده برگرد...

با همون صدای گرفته گفتم:جکسون به خاطر خدا...دروغ نگو...

با داد گفت:دروغ نمیگم لعنتی...باور کن دروغ نمیگم...همه جا دنبالتن...فهمیدن تو با مارکی!!!الان هدفشون اونه!میفهــــــــــمی؟

بغضم شکست!اشکام سرازیر شد...من نمیتونستم بزار اونا اسیبی به مارک بزنن...با گریه گفتم:اما من نمیتونم مارک رو ول کنم جکسون نمیتونم...هق هقام کل خونه رو برداشته بود...دیگه نمیتونستم نفس بکشم...لعنتیا فهمیدن که من زندم...

جکسون با صدای مهربونی گفت:من کمکت میکنم!بهم اعتماد کن...

دیگه نمیخواستم چیزی بشنوم!همون موقع صدای در اومد...اشکامو که هنوزم داشت میومد پاک کردم و با صدای خیلی آرومی گفتم:من باید برم..بعدا حرف میزنیم و بدون اینکه اجازه بدم جکسون حرفی بزنه گوشیو قطع کردم...صدای شاد مارک تو خونه پیچید...تنها صدایی که قلبم واسه شنیدنش بال بال میزد...مطمئنم اگه چشامو ببینه همه چیو میفهمه..تو همین فکرا بودم که دستش رو شونم فرود اومد...با صدایی غرغر کنان گفت:یا اصن فهمیدیی چی گفتم؟  منو به سمت خودش برگردوند...با دیدن چشام چند لحظه با تعجب نگام کرد...کم کم عصبانیت تو چشماش معلوم شد...با دو دستش شونمو گرفت و گفت:چی شده؟چرا گریه کردی؟

هیچی نگفتم..فقط تو چشماش نگاه کردم...من بدون این چشما میمیرم...من بدون مارک میمیرم...محکم شونمو تکون دادو گفت:یـــا چرا حرف نمیزنی مین را !!داری میترسونیم دخترررر...میشنوی چی میگم؟

اما من باید این کار رو میکردم...به خاطر مارک...محکم هلش دادم عقب...تلو تلو خورد...اما صبر کن..برگشتم سمتش و لبامو محکم گذاشتم رو لباش...همونجور بی حرکت بودم...از صدای نفسای بلندش عذاب میکشیدم..از اینکه دیگه نمیتونم ببینمش...دیگه نمیتونم لمسش کنم...دستاشو گذاشت رو کمرم...معلوم بود عصبیه...دستامو گذاشتم رو سینه های پهنش(ما که چیزی ندیدیم-__-)

چشامو و بستم و اشکام سراریز شد...هق هقام خفه میشد اما هنوزم قللبم درد شدیدی داشت...چرا داستان من باید اینجوری باشه؟

عقلمو از دست داده بودم...خودشم فهمیده بود حالم خوب نیست خواست منو از خودش دور کنه اما من با سماجت خودمو بیشتر بهش چسبوندم...لبامو از رولباش برداشتم و گذاشتم رو گردنش...با بغض چشامو به هم فشردم و یه گاز محکم از گردنش گرفتم

با صدای لرزونش گفت:مینرا؟میفهمی داری چیکار میکنی؟

امروز اولین بار بود اینقدر به هم نزدیک شدیم...فک نمیکردیم فاصلمون توسط من شکسته بشه!اما این آخرین فرصت بود...آخرین شانس با هم بودن...تو چشماش نگاه کردم و گفتم:نه...نمیفهمم...الان فقط اینو میفهمم...و دستای لرزونمو به سمت دکمه های پیراهنش بردم...دستشو رو دستام گذاشت...با تردید زل زد تو چشمام..با گستاخی گفتم:تو اینو نمیخوای؟

با ناباوری گفت:مین را چرا اینجوری شدی؟

با داد گفتم:آره...چرا اینجوری میکنی؟من حالم خیلیم خوبه و میفهمم دارم چیکار میکنم!!!

با ترس گفت:باشه باشه آروم باش...فقط نمیتونیم زیاد پیش بری!!

اما من این چیزا و نمیفهمیدم!دستاشو گذاشت رو بازوهامو با اون لبخند جذابش گفت:نگاهش کن...این دختر خیلی عجله داره..

سعی داشت جو رو عوض کنه...اما من همچنان داشتم به چشمای خوشگلش نگاه میکردم...تو چشماش برق خاصی بود...ایندفعه اون پیش قدم شد...لباشو روی لبام گذاشت و آروم مکید...یه دنیا آرامش بهم تزریق شد...چشامو بستم و آروم همراهیش کردم...

با دستاش موهامو نوازش میکرد...سرمو عقب کشیدم...صورتش با اشکام خیس شده بود...با صدای آروم و بغض آلودی گفتم:من متاسفم مارک...

با نوک انگشتاش اشک هامو پاک کرد...با صدای آرامش دهندش گفت:مین را؟نمیخوای بگی چی شده؟چی تونسته اینجوری بهم بریزتت؟

سرمو به سینش تکیه دادم...و با همون صدا گفتم:مـارک...تو رو خدا چیزی ازم نپرس...نمیخوام بهت دروغ بگم...نمیخوام بگم خوبم و چیزی نشده.. پس ازم نپرس...

مارک دستاشو دور کمرم حلقه کرد...سرشو تکون داد و گفت:باشه...نمیپرسم...حتما چیزیه که نمیخوای من بدونم...ولی با اشکات داری آتیشم میزنی!اگه نمیخوای بگی نگو ولی...لطفا گریه نکن عزیزم!!!

چشامو محکم به هم فشردم...آه عمیقی کشیدم...اما اشکام دست خودم نبود...من نمیتونستم...بدنم شل شده بود...حتی نمیتونستم یه ثانیه دیگه بایستم...متوجه شد...سریع شونمو گرفت و گفت:خوبی؟نگا چه بلایی سر خودت آوردی؟

سریع به دیوار تکیه داد و نشست و منو نشوند رو پای خودش..دستامو دور گردنش حلقه کردم و سرمو گذاشتم رو سینش..احساس عذاب میکردم...داشتم تو جهنم خودم میسوختم]

صدای جکسون منو از خاطرات دوسال پیش بیرون کشید..خاطراتی که هر لحظه به امید تکرارشون نفس کشیدم...اما امروز نفس از تمام خاطراتم قطع شد...امروز مَـرد خاطراتم مُـرد...و من اینجا تنها موندم...غافل از همه چی!!

جکسون با صدای آرومی گفت:مین را؟خوبی؟

به چشماش نگاه کردم...اونم چشماش غمگین بود..واقعا توقع چه جوابی رو داشت..لبخند تلخی زدم..لبخندی که این روزا زیاد میزدم..گفتم:میشه به سئوالت جواب ندم..آخه هیچ کلمه ای برای بیان حالم نمیدونم...مبهمه...کسی که زندگی نمیکنه حالیم نداره که بخواد برای دیگران بگه...

سرشو پایین انداخت...آهی عمیق کشیدم...از کنارش گذشتم و به سمت اتاقم رفتم...صداشو از پشت سرم شنیدم که گفت:برای مراسم میری؟

به طرفش برگشتم...با پوزخند گفتم:به نظرت چطور میشه اگه برگردم...با چه رویی؟چجوری ازش طلب بخشش کنم؟من خیلی وقت پیش کشتمش...با حرفام..من قلبشو شکوندم حتی لیاقت نگاه کردن به قبرشم ندارم...من از همون اولم لیاقتشو نداشتم...نمیتونم برگردم جایی که صدای خنده هاش توشه...بوی تنش هنوز اونجاست...من نمیتونم...

بهم نزدیک شد...اشکامو پاک کرد و منو به آغوش کشید..با بغض گفت:آبجی کوچولو...گریه نکن عزیز من....این سرنوشته...ما نتونستیم هیچکاری بکنیم..من واقعا متاسفم...متاسفم که نتونستم واسه خواهر یکی یدونم کاری بکنم..من بهت گفتم این راهش نیست اما خودت خواستی بری...گفتم با این کارت اونو تو خطر میندازی اما گفتی مواظبشی...تو با مراقبت خودت اونو کشتی...فکر میکنی برای من آسون بود زجر کشیدنت رو ببینم...روز به روز رنجور شدنتو..شنیدن صدای گریه هاتو؟چقدر سعی کردم منصرفت کنم گوشش ندادی؟حالا میخوای با گریه هات منو بکشی؟

حالا اونم داشت با من گریه میکرد...خیلی اذیتش کردم..اگه مونده بودم هیچوقت این اتفاقا نمیفتاد...من خودم..با کارام..زندگیمو کشتم...

____:عصر جمعه:____روستای فولک...

این عکس خونشونه تو روستای فولک(کلیک)

لباسامو پوشیدم و جلو ی آیینه ایستادم...صورتم رنگ پریده بود و لبام سفید شده بود...زیرچشام گود افتاده بود و خیلی صورتم کوچیک شده بود..اگه مارک میتونست منو ببینه حتما با خنده میگفت[-:واه واه اینو باش !مثلا تو ختری؟ این چه وضعیه؟]

دوباره یه لبخند تلخ روی لبام نشست...به اصرار جکسون اومدیم جایی که تمام خاطرات خوشم با مارک رو تو خودش داشت...خاطراتی که پر از لبخندای خالصانه است..خنده های از ته دل و عشق...و خاطرات بد...دعواها و کل کلامون...کمی کرم به صورتم زدم...اون حلقه..!

[تقریبا چهار ماه گذشته بود...چند روز دیگه میشد سالگرد آشنایی من و مارک...سالگرد اون شب پر از ترس و وحشت...هر روز افسرده تر از قبل میشدم...دیگه نمیخواستم نفس بکشم...اما من محکوم بودم به زنده بودن...چقدر درد داشت نفسایی که میرفت و میومد!روی صندلی توی حیاط نشسته بودم و داشتم به حرفای جکسون فکر میکردم که متوجه شدم چیزی روی شونه م سنگینی میکنه...سرمو برگردوندم و مارک و دیدم که سرشو گذاشته و شونمو و لباش و مثل بچه ها جمع کرده...لبخند زدم و با لذت مشغول نگاه کردنش شدم که گفت:چرا اینجا نشستی؟لباس زیاد تنت نیس سرما میخوری!

لبخندموپرنگ تر کردمو و گفتم:تا تو کنارمی من سرما نمیخورم...چون سرما جرئت نمیکنه نزدیکم بشه...

لبخند زد و موهامو به هم ریخت...نمیدونم چرا دلشوره گرفتم...سرشو برداشت و اومد روبروم وایساد...یکم بهش نگاه کردم که یکدفعه جلوم زانو زد...با چشمای متعجبم زل زدم بهش...هنوزم اون لبخند قشنگشو رو لب داشت...دستشو کرد تو جیب شلوارش و جعبه ی قرمز مخملی ای رو بیرون آورد...همیشه با خودم فکر میکردم اگه مارک یه روز بهم درخواست ازدواج بده چقدر ذوق میککنم و خوشحال میشم اما حالا...یه بغض وحشی به گلوم چنگ میزد...باید جلوی اشکامو میگرفتم...در جعبه رو باز کرد وگفت جلوم و با صدایی آروم و آرامش دهنده گفت:نمیخوام زیاد مقدمه چینی کنم و حرف بزنم چون خودت میدونی توش افتضاحم... پس فقط میتونم یه سئوال ازت بپرسم...منو قابل میکنی پارک مینرا؟

نمیدونستم چی بگم...نباید قبول میکردم ولی الان وقتش نبود...باید تا سالگرد آشناییمون صبر میکردم.... با یه لبخند مصنوعی گفتم:مارک؟

سرشو بلند کرد و نگام کرد...وقتی چشمای براقشو دیدم بری اولین بار آرزو کردم که ای کاش همین الان زمان متوقف میشد و من تو چشمای قشنگش غرق میشدم...با زبونم لبامو تر کردم و گفتم:میشه یه چیزی ازت بخوام؟

استرس و انتظار از چشماش میبارید..با همون لبخند کذایی گفتم:میشه تا سالگرد آشناییمون صبر کنی؟

ترس تو چشماش جاشو به برق خوشحالی داد...با ذوق و خنده گفت:وااای دختر...فکر کردم میخوای چی بگی!!من تا هروقت که تو بگی صبر میکنم...20 روز که چیزی نیست!

خندیدم..چه خوب بود که یادش بود..لبخندم کم کم محو شد...اون اینقدر خوب بود و من باید باهاش چیکار میکردم؟؟حقش نیست که عذاب بکشه...از خودم...از زندگیم ...از جکسون و از پدرم...از همه و همه متنفر بودم....]

با حرص قلم مشکی رو تو چشمام کشیدم...همیشه میگفت چشامو وقتی سیاه میکنم براق میشن...براق تر از همیشه...ولی از رژ قرمز همیشه متنفر بود...چون میگفت لبام همینجوریم تو چشمن...ولی من هیچوقت گوش ندادم...رز لب قرمز رو برداشتم...بازم یه لبخند تلخ...رژ رو روی لبام کشیدم...

[امروز اولین سالگرد آشناییمونه....امروز یه روز مهمه...هم برای من..هم برای مارک...اون خوشحال و من...واقعا حالم خوب نبود...دوروز میشد که باهاش درست و حسابی حرف نزده بودم و اکثر تو خودم بودم...خیلی ازش فاصله گرفتم...جکسون منتظرم بود تا حرفامو زدم منو برگردونه خونه...هِـــه خونه؟اونجا از جهنمم بدتر بود...بالاخره اومد...با همون لبخند جادوییش ...قبل از اینکه حرفی بزنه گفتم:مارک...میخوام یه چیزایی بهت بگم...

خیره شد بهم...قسم میخورم گفتن این حرفا از جون دادن به عزراییل هم سخت تر بود...زبونمو رو لبهام کشیدم و گفتم:دلیل اینکه ازت خواستم تا امروز صبر کنی ...خوب چطور بگم...این بود که ازت میخوام هر چی که بینمون بود رو تموم کنیم...درست همون روزی که شروع کردیم...من این چند وقت حسابی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم منو تو هیچوقت نمیتونیم باهم خوشحال باشیم...

پس بیا از اول شروع کنیم...بدون هم...

ناباوری و تعجبو میتونستم تو چشماش بخونم...حرفایی که زدم همشون مثل خنجر تو قلبم فرو رفتن...میتونستم حالشوو بفهمم..احساس پوچی میکرد درست مثل من..احساس خفگی..احساس درد...(متاسفم مارک بخاطر حرفام!)با لحن ناباور و متعجبش گفت:تو دیوونه شدی مین؟این حرفا چیه که میگی؟

با لحن خونسردی گفتم:نه من سالم سالمم...و کاملا متوجهم که چی میگم و فکر میکنم احتیاجی به توضیح نداره!!

معلوم بود عصبانی شده چون با صدای بلندتری گفت:خودت تنهایی به این نتیجه رسیدی؟فکر نمیکنی یکم دیر باشه؟تو چت شده مینرا؟چرا اینجوری شدی؟چرا اینقدر سرد شدی ازم دوری میکنی دیگه حتی به زور نگاهم میکنی!!کاری کردم که باعث شده تو ناراحت بشی؟ حرفی زدم؟بهم بگو چیشده تا حداقل بتونم از خودم دفاع کنم!بتونم بابتش ازت عذر بخوام ولی تو میخوای با گفتن این حرفا منو از سر خودت باز کنی!شایدم دلتو زدم؟

با گفتن جمله ی آخرش انگار یه بشکه آبـه سرد روم خالی کردن...دلمو زده؟اون حتی نمیدونه من چقد دوسش دارم...بعد فکر میکنه دلمو زده؟واقعا که!! منم با داد گفتم:تو در مورد من چی فکر کردی که اینو میگی؟فکر کردی من چجور دختریم؟برات متاسفم مارک...تو هنوز منو نشناختی؟

اونم با داد جواب داد:میشناختمت ولی الان دیگه نه...من یه مینرای دیگه رو میشناختم ولی تو دیگه اون مینرا نیستی!مینرای سابق من همه چیزش بودم اونم همه چیم بود...اون اینجور ازم فاصله نمیگرفت...چشماش مهربون بود لحنش گرم و صمیمی بود ولی تو نه؟صداشو پایین تر آورد و گفت:خیلی تغییر کردی مینرا ولی چرا؟چرا اینجوری میکنی باهام؟

دیگه نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم...دیگه حتی نمیتونستم حرف بزنم با داد گفتم:آره تغییر کردم چون دیگه دوست ندارم...دیگه این زندگیو دوست ندارم..دیگه هیچکسو دوست ندارم...میخوام برم! بذار برم لعنتی..دست از سرم بردار...چرا چشمات نمیذاره من برم؟هاااااا؟

______________________________________________

ادامه دارد خیر سرش:/



نوشته شده در تاریخ جمعه 13 شهریور 1394 توسط Meнι Tυan | نظرات()
Justina
پنجشنبه 16 آذر 1396 10:10 ب.ظ
You actually make it seem so easy with your presentation but I find
this topic to be really something that I think
I would never understand. It seems too complicated and very broad
for me. I'm looking forward for your next post, I'll try to
get the hang of it!
http://janeoner.hatenablog.com/archive/2015/09/28
چهارشنبه 18 مرداد 1396 02:44 ب.ظ
Thank you, I've recently been searching for info about this topic for a while and
yours is the best I have found out so far. However, what
about the conclusion? Are you certain in regards to the supply?
پریسا
سه شنبه 12 آبان 1394 05:23 ب.ظ
چرارفتی چرا من بی قرارم......


خیلی تحت تاثیر قرارم داد....
پاسخ Meнι Tυan : عررررر
حانیه
یکشنبه 3 آبان 1394 01:15 ق.ظ
پاسخ Meнι Tυan : هعی زندگی
Saba.v
شنبه 14 شهریور 1394 01:37 ق.ظ

فاطییییییییییییییییییییی
این چرا اینقد غمگینه نامرد؟
خییییییییلی بدی...خیییییییییییلی قشنگه ...پابو چرا اینقد غمگین مینویسی آبجی؟؟ دیوونه تو چته؟؟
تو روز تولد مارک داستان غمگین و به ایـــــــــــن قشنگی میزاری که من گریه کنم؟؟...
عاشقشم...این یکی از قشنگ ترین وان شاتایی بوده که تا حالا خوندم...
اینقد حرف نزن فاطی میخوام برم پارت بعدو بخونم...پابو!
پاسخ Meнι Tυan : عَـــــــــــــــــــــــــــــر صبــا
نمیدونم صبا نمیدونم چرا اینقدر داستانام غمگینه
ممنونم میخوام سعی کنم یه شادشو بزارم
مرسی خجالتم نده حالا اونقدرام خوب نشده نتونستم اونجور که میخوام تمومش کنم
خخخ باشه باشه برو بوخون
Saba.v
شنبه 14 شهریور 1394 01:05 ق.ظ
سیلاااااااااام به فاطیه خودمممم...دلم برات تنگ شده بود...هوووووووو راستی تولد مارک مبـــــــــــــــــارکـــــ
بزن دست قشنگه رو به افتخاااااارش...هوووووووووو...
عاقا ما رفتیم بخونیمش
پاسخ Meнι Tυan : سلااااااام به صبولک خودم....ممنون....تولدش مبااارک البته الآن یه روز گذشته
برو بخونش زود
jusa....♥♥
جمعه 13 شهریور 1394 04:56 ب.ظ
فاطیییییییییییییی بترکی دختر چشام پر اشک شدن راست میگممممم....نا سلامتی تولده هاااااا...( راستی تولد همسرت موبارک ) هعی خداااااااا....
هق هق... من برم بقیه شو بخونم... میام ... منم همیشه تولد یکی از اعضا بی تی اس که میشه گریم میگیره . یادمه اونشب تولد کوکی که بود بارون اومد...اونشب اینقد گریه کردم اینقد گریه کردم... خودم نمیخواستم ولی ناراحت بودم...
مرسی فاطی من برم بقیه ش
پاسخ Meнι Tυan : ساییییییییهق هق نظر لطفته بچه...من نمیتونم عشقولانه بنویسم خودش میدونه
ممنون عزیزمتولدش هَپـــــــــــــــــــــــــی
آخی من سر داستان چقد اشک ریختم دوتا جعبه دستمال کاغذیو تموم کردم
تو هم ناراحت نباش عزیزم مطمئنم یه روزی جواب همه ی اشکاتو خدا میده
Pegah.Jimin
جمعه 13 شهریور 1394 04:52 ب.ظ
پس هر دوشو میگم خب؟؟؟؟
پاسخ Meнι Tυan : باشه آجی
Pegah.Jimin
جمعه 13 شهریور 1394 04:49 ب.ظ
فاطی اسمتم بیارم یا همون مینرا معرفیت کنم؟؟؟؟
پاسخ Meнι Tυan : فرقی نداره خیلی
Pegah.Jimin
جمعه 13 شهریور 1394 02:09 ب.ظ
نمی دونی خودمم چقدر دوست دارم به اون هدفه مشترک برسیم خیلی دوست دارم جفتمون باهم بریم کره دیروز با یکی حرف میزدم که کره بود اصلا من جای اون ذوق میکردم کاش بشه ماهم بریم من وااااقعا دلم میخواد حتی شده یک سفر کوتاه واسه تفریح فقط بریم و عشقامونو ببینیم منم وقتی به جیمین فکر میکنم درست همون حس تورو دارم خیلی دوسش دارم باور کن تورم واقعا مثل خواهرم دوست دارم
اووووف بسه دیگه منم احساسی کردی بچه میزنمت
پاسخ Meнι Tυan : یعنی اگه برسیم منو با هیچی نمیتونی برگردونی میدونی...من تا مارکو نخورم هیجا نمیرم....وای پگ فک کن..با هم تو خیابونای کره قدم بزنیموووی فکرشم نیشمو باز میکنه...چه برسه به خوانندگیش...هعیی اگه میشد من دیگه هیچی از خدا نمیخواستم...راستی آجی مشکل از گوشیه منه نمیدونم چشه...میرم امروز درستش میکنم اگه خدا بخواد
خخخخ منو نزن گونا دارم
Pegah.Jimin
جمعه 13 شهریور 1394 01:52 ب.ظ
عرررررررررر خیلی خری بچه برو باهات قهرم
برو بترک چرا این اینقدر قشنگه؟؟؟
ببینم چرا اینقدر غمگینش کردی؟؟
باز که بابات....ای بابااااا بگیرم لهش کنم این پدر مبارکتو؟؟؟
راستی وان شات من احتمالا تا امشب حاضره البته منه خرم زدم یکم غمگینش کردم یعنی دست خودم نبود یهو شد ولی خیلی غمگین نیستاااااا فقط خدا کنه دوسش داشته باشی
پاسخ Meнι Tυan : نگو پگ باز داغ دلم تازه میشه دست خودم نبود هرچی احساس تو قلبم بود و گذاشتم رو این وانشات و اون داستان..وقتی مینوسم خدا میدونه چقد دوسشون دارم...من همه ی وجودمو گذاشتم رو داستانام...
مگه میشه تو بنویسی من خوشم نیاد...زود بذارش منتظرررررم میخوام بخونمشششش
Pegah.Jimin
جمعه 13 شهریور 1394 01:42 ب.ظ
الهییییییییییی عزیزممممممممم بیا بخلم بینممممممم عادم که روز تولد عشقش گریه نمیکنه دیوونه...حتی اگه از روی ذوق باشه خنگول بشین حااااااال کن روز تولدش فقط عق کن و بخند من اصلا منفجرم الااااان مارک جذابمون تولددددددددددت مبااارک
پاسخ Meнι Tυan : نمیشههههههه پگ تو که میدونی من تاحالا کسیو اینجوری دوست نداشتم اصلا بهش که فکر میکنم ناخوداگاه لبخند میزنم تو هم تو همون دسته ای وقتی به قولمون فکر میکنم باعث میشه لبخند بزنم حس خوبیه خیلی خوب
Pegah.Jimin
جمعه 13 شهریور 1394 01:40 ب.ظ
عررررررررررر میکشمت فااااااطی
ایجاشیییییییی تو چرا اینقدر قشنگ مینویسی عاخه؟؟؟؟؟
وای خدااااا مردم وقتی اون تیکه ی بعد از تلفن جکسونو خوندم اصلا شدیییییید عاشقش شدم محشر نوشتیش میفهمی خنگولک؟؟؟؟
محشرررررررررررررررررررررر قشنگتر از این نمیشه من عمراااااا بتونم اینقدر قشنگ وعالی بنویسم واقعا قلمتو دوست دارم فاطی خیلی قشنگ بووووووود
واقعا مارکو کشتن؟؟؟؟
واااااای من باورم نمیشه!!!
برم بخونم بقیشو تا خودمم نمردم
پاسخ Meнι Tυan : خجالتم نده به تو که نمیرسم دختر
واااای اون تیکه همچین با بغض مینوشتمش و زل زده بودم به صفحه که مامانم شک کرد فک کرد باز دارم از اون داستان افسردگی ها میخونم میخواست لهم کنه ولی آخرش نفهمید
هق هق برو بخون از دست نری مث من خودم چقد سرش استرس داشتم 10 کیلو کم کردم تا تمومش کردم
Pegah.Jimin
جمعه 13 شهریور 1394 01:26 ب.ظ
وووووووووویییییی کصاافت چقدر قشنگ بود اون تیکه...همون تیکه دیگه خودت بفهم همونی که من دارم بهش فکر میکنم آره خودشه همون خخخخخ
کاش تو بغلش لهت میکرد واایی خیلی خوشگل بود
پاسخ Meнι Tυan : جیــــــــــــــــــــــــــــــــغ به طرز عجیبی این چند روز احساساتم فوران کرده بود نمیدونی چقدر سرش اشک ریختم پشیمون شدم اصن چرا وانشات نوشتم منه بی جنبه حتی دلم نمیاد تو داستانام اذیتش کنم چقدر من خرم آخه کی عاشق کسی میشه که از وجودش خبر نداره و نخواهد داشت
Pegah.Jimin
جمعه 13 شهریور 1394 01:22 ب.ظ
کرررررررررررم داری مگه؟؟؟
بچه مردم عین عادم داره بهت ابراز علاقه میکنه اونوقت تو بیتفاوتی میچپونی تو جشات؟؟؟
بزنم جای مارک لهت کنم؟؟؟
ای باباااااا
پاسخ Meнι Tυan : خیلی دیگه دارن تبدیل به مار میشن
میدونی لذتی که تو کرم ریختن هست تو لاوترکوندن نیست بوخودااا
Pegah.Jimin
جمعه 13 شهریور 1394 01:18 ب.ظ
خخخخخخخخخخ شلغم کمه بااو تو پیازی
چقدر شیش میزنی عاخه؟؟
اوخییییی مارک جیگری عشقولیه هاااااا برم ببینم چیکارت داشت کامبک موکونم
پاسخ Meнι Tυan : خخخخ یه لحظه واقعا احساس خربزه بودن کردم به جان تو آدمم اینقد خنگ؟
خیلی جیگره دلم میخواد قورتش بدم عاشغالووووووووو
Pegah.Jimin
جمعه 13 شهریور 1394 01:11 ب.ظ
وااااااااااای برم وان شاتو بخونم ببینم چه کردی!!!
راستی من تو رو میکشم با گوشیت چه کردی هان؟؟؟
چرا پیامای تو میرسید مال من نه؟؟؟؟
دیشب کچل شدم هزاااار بار اس دادم اصلااا نرسید امروزم همینطور اصلا تک زدم ببینم در دسترسی یا نه دیدم هستی ولی پیامای منه که به جایی نمیرسه
پاسخ Meнι Tυan : برو برو خیلی ذوخ دالم
ها بخدا هیچ کار ولی نمیدونم دوستمم میگه بهت اس دادم ولی هیچی رو گوشیم نیومده فک کنم مشکل کرده خاک تو سر برم ببینم چه مرگش شده باز
آره زنگ زدی من دیشب رفته بودیم پارک بخ مناسبت تولد مارک بروبچ و مهمون کردم اینقد سر و صدا بود سردرد گرفتم آخرش دیگه داشت حالم از هرچی تولد و بچه مچست بهم میخورد
حالا نمیدونم میرم امتحان میکنم ببینم مشکل از گوشیه منه یا یه جایه دیگه خبر میدهم
Pegah.Jimin
جمعه 13 شهریور 1394 01:08 ب.ظ
جیـــــــــــــــــــــــــغغغغغ هووووووووووو باز دوباره تولد داااااااریییییم هپی برز دی تو مارک ککککک بیا شمعارو تف کن تا شونصد سال زنده باشی هووووووووووو
جیـــــــــــــــــــغغغغ داااااااااااااااااد هواااااااااار یوهووووووو قررررررررررررر حالااااااا بندریییییییییییییییییی یوهااااااااااااا
فاطیییییییی ساکت نشین بااااو پاشو قزش بده بینمممممم
پاسخ Meнι Tυan : من الآن دارم گریه میکنموااای خدا من هیچوقت تا این حد خوشحال و ذوق زده نبودمهق هق ای کاش میشد اینا رو به خودش بگم از همین جا از صمیم قلبم آرزوی بهترینا رو میکنم امیدوارم یه روز بشه که اینا رو به خودش بگم خیلی خوشحـــــــــــــالم پگ بی بخـــلم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :