تبلیغات
^^داستـــان های گآت سونـــی^^ - Not Over U-P2
^^داستـــان های گآت سونـــی^^
برای یـه لحظـه تو رویـآهات زندگـی کن^^و لبخند بِــزن:))
آپلود عکس
                                                بقیش:/

با چشمای غمگینش داشت نگام میکرد...داشتن آتیشم میزدن...غم تو چشماش داشت نفسمو میگرفتن...اشک هام با سرعت بیشتری میومد...دیگه هیچی دست خودم نبود...از صدای داد و بیداد جکسون با سرعت وارد خونه شد...مارک برگشت طرفش...اما جکسون داشت منو نگاه میکرد...با ترس گفت:چی شد؟چرا جیغ میزدی؟

مارک با دیدن جکسون با تعجب زل زد به چشام...غم تو چشماش جاشو داد به خشم...با صدای بلندی گفت:پس به خاطر این میخوای ولم کنی؟آره؟

چشامو رو هم فشردم...میخواستم بگم نه داری اشتباه میکنی که صدای جکسونو شنیدم که گفت:آره..ب خاطر منه...اون حق انتخاب داره و حالا میگه که تو رو نمیخواد..اگه جات بودم راحت میکشیدم عقب...

مارک دستاشو به هم فشرد ...صورتش سرخ شده بود کم کم داشتم میترسم..یهو حمله کرد طرف جکسون و یقشو گرفت...جیغ خفه ای کشیدم و رفتم عقب...هر دوون ترسناک شده بودن ...به خودم اومدم و سریع رفتم سمت مارک و با داد گفتم:یـــا داری چیکار میکنی مارک ولش کن...

اما مارک نمیشنید...همچنان با خشم و غضب به چشمای هم خیره بودن...با صدای بلندتری گفتم:میشنـــوی؟دارم میگم ولش کن عوضی!!

روشو برگردوند سمت من..از اینکه تو چشماش نگاه کنم ترسیدم..اون چشما دیگه مهربون نبودن..حالا پر شده بود از نفرت...با صدای گرفته و خش دارش گفت:چیه میترسی بزنم صورت خوشگلشو زشت کنم؟منو هیولا دیدی؟

با یه حرکت جکسون رو پرت کرد عقب...جکسون تلو تلو خورد اما سریع خودشو گرفت...رفتم سمتش و گفتم:جکسون تو برو بیرون منم زود میام خواهش میکنم...

با خشم زل زد به مارک و گفت:من تو رو با این دیوونه تنها نمیزارم..فکرشم نکن

با التماس گفتم:لطفا جکی...میخوام باهاش تنهایی حرف بزنم..دیگه موقعیتش ...(مارک)با قدمای کوتاهی اومد سمت من...با ترس عقب عقب رفتم..یش نمیاد..لطفا....یکم وایساد نگام کرد که با صدای لرزونم(از ترس)گفتم:جکسون بیرون منتظرم باش..لطفا...

انگار نمیخاست بره ..یه نگاه کوتاه و سطحی به مارک انداخت و رفت...

وقت رفت برگشتم سمت مارک...با قدمای کوتاه و آرومش اومد سمتم و من عقب عقب میرفتم...صداش بوی بغض میداد:اینقدر خسته کننده بودم؟من که واست چیزی کم نذاشتم...تمام قلبموبهت دادم...همه ی چیزی که داشتم عشقم بود..چرا لگدمالش کردی؟

چرا وقتی دوستم نداشتی قبولم کرد و با داد گفت:چرا اینقدر زود ازم خسته شدی لعنتی؟چـــــــــرا؟

با ترس چشامو بستم...دیگه راهی برای عقب رفتن نبود...تو یه قدمیم وایساد و زل زد بهم...

سعی کردم آروم باشم...صدامو صاف کردم و گفتم:مـارک...

که با صدای آروم و یخ زدش گفت:اسممو صدا نکن مین را...نمیخوام دیگه هیچوقت اسممو از زبون تو بشنوم..

با بغض گفتم:هنوزم دوستت دارم...بیشتر از قبل...

پوزخندی زد و سرش انداخت پایین..ادامه دادم:مهم نیست تو چی فکر میکنی...میخوام بدونی که تو واسم از هر چیزی تو دنیا باارزش تری...حتی اگه برنجونمت...و نمیزارم آسیب ببینی...من ازت مواظبت میکنم...مشکلی نیست اگه ازم متنفر بشی...چون تو باید زندگی کنی...به قیمت شکستن قلبت و زجر کشیدن من...

انگار هضم این حرفا واسش سخت بود سرشو آورد بالا و نگام کرد...با لحن متعجب گفت:چی میگی مین را؟مزجر کشیدنت...شکستن قلب من...آسیب دیدن..داری از چی حرف میزنی لعنتی؟داری دیوونم میکنی..میدونستم یه چیزی شده...به خاطر خدا هم که شده بگو..

بیتوجه با یه زهرخند ادامه دادم:بعضی چیزا باید راز بمونن تا هیچکس آسیب نبینه...ولی اونکه راز رو راز نگه میداره خیلی آسیب میبینه تا بقیه آسیب نبینن...اما کسایی که نباید آسیب ببینن بیشتر بهش آسیب میزنن تا اون راز... تو میگی دیگه نمیخوای اسمتو از زبون من بشنوی در حالی که نمیدونی من بخاطر خودت و گفتن اسمت زندم...چطور میتونی بهم آسیب بزنی؟

چشماش لرزید...نفساش بریده بریده و تند شد.. منم دست کی ازش نداشتم...اگه یکم بیشتر اونجا میموندم نمیتونستم جلو خودمو بگیرم تا بغلش نکنم...رومو برگردوندم و گفتم:جکسون پسر بدی نیست...میتونه مواظبم باشه...فقط یه چیزی ازت میخوام!

برگشت نگام کرد...با لحن غمگینی که میلرزید گفتم:ازم متنفر باش...لطفا

چشماشو رو هم فشرد و نفس عمیقی کسید...به سمت در رفتم که صداش سرجام میحکوب کرد:اگه میخوای بری برو ولی بدون امروز تو منو کشتی...اما این حق من نبود ...

قطره ی اشکی که با سماجت از گوشه ی چشمم چکید رو پاک کردم...نفس عمیقی کشیدم و آخرین کلمه رو گفتم:خداحافظ..

و با دو از خونه خارج شدم...به سمت ماشین رفتم..جکسون با بی قراری روی فرمون ماشین ضرب گرفته بود...سوار شدم و بغمو شکستم...نگاهی بهم کرد...آه بلندی کشید و راه افتاد... از آیینه ی بغل میدمش که کنار در وایساده و با غم به ماشین که هر لحظه دور تر میشه نگاه میکنه...اشکایی که روی گونه هامون میریخت و نگاهی که دیگه هیچوقت تو هم قفل نشد]

 _________:مراسم خاکسپاری:_________

اشک نمیریختم...فقط و فقط به بدن مردونه ای که تا چند دقیقه دیگه بین خروارها خاک دفن میشد نگاه کردم...چقدر لاغر شده...

هیچوقت فکر نمیکردم شاهد همچین روزایی باشم...جکسون دستشو دور شونه هام حلقه کرد و گفت:خواهری؟

سرمو رو شونه اش گذاشتم...و به اشکام اجازه ی باریدن دادم...داشتم دیوونه میشدم...داشتم جون دادن خودمو با چشام میدم

با بغض گفتم:جکسون...اونی که دارن خاک میکنن میدونی کیه؟اون تموم دنیامه...تمام زندگیمه...چشماش همه ی وجودم بود...صداش برام مثل مسکن میموند...اما الان دارن میزارنش بین یه مشت خاک سرد...مارک من از تنهای میترسه..از تاریکی میترسه..از سرما متنفـــــــــره(با داد)...چرا؟چرا من نتونستم ازش مراقبت کنم...چرا نتونستم تا آخرش کنارش بمونم و داشته باشمش؟هــــان؟مگه من چی میخواستم؟من فقط دوتا چشم میخواستم و یه دست مردونه!!کسی که تمام قلبمو داشت...اخه حالا...

هق هقام نذاشتن بقیه ی حرفمو بزنم...جکسون بیشتر منو به خودش فشرد و با لحن غمگینش گفت:هیشششش...آروم باش آبجی کوچولو...آروم باش خوشگل من...اینجوری مارکم ناراحته...گریه نکن خانومی اشکات آتیشم میزنه...[با اشکات آتیشم میزنی...]

با صدای گرفتم گفتم:اوپا(اینجا به معنی برادر بزرگتره)میدونی مارکم هر وقت گریه میکردم اینو میگفت؟

جکسون چشماشو بست و گفت: پس چرا گریه میکنی؟وقتی اشکات اذیتش میکنه؟!!

چشامو رو هم گذاشتم و گفتم:چون من خیلی اشکشو درآوردم...دلم میخواست یه بار دیگه ببینمش تا بخاطر اشکایی که به خاطر من ریخت ازش معذرت خواهی کنم...بهش بگم من یه ذروغ گوی بزرگم...بهش بگم ازم متنفر نباش...ولی نمیتونم...

×مراسم تموم شد و همه رفتن...قبرستان خالیِ خالی شد...و من هنوز کنار سنگ قبر ایستاده بودم...نمیتونستم چشم بردار از خونه ی جدید عشقم...کسی که منو نجات داد...کسی که کمکم کرد دوباره زندگی کنم و من نتونستم کاری براش بکنم×

جکسون دستشو رو شونم گذاشت..به طرفش برگشتم..نگاش روقبر بود آروم گفت:نمیای بریم؟

سرمو تکون دادم و گفتنم:تو برو من یه کم دیگه میام...

سرشو به نشان ی تایید تکون داد و گفت:باشه پس تو ماشین منتظرتم...

و رفت...احساس میکردم داره نگام میکنه...وجودشو حس میکردم...جالب تر اینکه بوی تنشم میتونستم احساس کنم...

اینجاشو با این آهنگ بخونین(دانلود)معنیشو از اینجا بخونین نشد کپی منم---->(http://321kpop.mihanblog.com/post/494)

با صدای لرزونم گفتم:مارک...من برگشتم...ولی خیلی دیره...تو دیگه نیستی...مارک!...میدونی چقد دلم واسه صدا زدنت تنگ شده بود...ولی تو گفتی دیگه حق ندارم صدات کنم...[اشکام آروم سراریز شد]جلوی قبر زانو زدمو و با داد گفتم:منو ببخش...ببخش که باهات بد کردم...ازارت دادم...قلبتو شکوندم...ولی به خدا به خاطر خودت بود...من میخواستم ازت مواظبت کنم مارک...مـــارک من بدون تو میمیرم...میدونی یواشکی دیدنت چقدر سخت بود..اینکه جلوی چشای من خودتو نابود کردی چقدر سخت بود...دیدنت که هرشب با یه دختر میگذروندی!!میدونی چقدر عذاب کشیدم وقتی تو اون حال میدیدمت؟من لیاقتتو نداشتم...من زندگیتو خراب کردم چون فکر میکردم دارم درستش میکنم...مارک برگــــــرد من تنهایی چیکار کنم؟...ازت عذر میخوام عزیزم..منو ببخش مارک..من به امید نفس کشیدن تو نفس کشیدم...من به امید تکرار شدن خاطرات خوبمون زندگی کردم...مارک میدونی چند روز دیگه سومین سالگرد آشناییمونه؟...پس چرا خوابیدی؟...من میخواستم از همه چی بگذرم ولی نشد...چون تو آسیب میدیدی...صدامو پایین آوردم و نجوا کنان گفتم:اما من زودی میام پیشت مارک خیلی زود...بوسه ای روی قبر زدم و آروم گفتم:این یه خداحافظیه لحظه ایه...خداحافظ عشق من

سرمو از روی قبر بلند کردم...اما هنوزم سنگینی نگاه یه نفرو حس میکردم...صدای قدم های یه نفر...دوباره برگشته...ولی بازم نمیتونم برگردم...میترسم ببینمش...صدام از گریه گرفته بود...با همون حال گفتم:بازم تو؟چرا..چرا دست از سرم برنمیداری؟چی از جونم میخوای لعنتی؟هـــان؟الان خیلی خوشحالی داری منو تو این وضعیت میبینی؟خوشحالی که مهمترین کس زندگیمو از دست دادم؟با جیغ گفتم:ولم کــن من خیلی وقته مردم...دست از سرم بردار...نفس نفس میزدم...صدای نفساش بلندتر شد...چشام داشت سیاهی میرفت...نفساش به گردنم میخورد...دیگهه چیزی نفهمیدم و تو تاریکی مطلق فرو رفتم...

 

____-جکسون-_____

صدای جیغشو شنیدم...با ترس از ماشین پیاده شدم...حتما کسی داره اذیتش میکنه...نفهمیدم چطوری خودمو رسوندم کنار قبر...ولی نبود...قلبم داشت از سینم میزد بیرون...خدای من...حالا چیکار کنم..بی اختیار اسمشو داد زدم...سکوت ترسناک قبرستان...صدای کلاغا...خواهرم...کجاست؟...دستمو بین موهام فرو کردم...باز برگشته...کابوس شباش...

اسمشو زمزمه کردم:مین را!

 

صدای زنگوله...چشامو بازکردم...سردردم بدتر شده بود...گلوم خشکِ خشک شده بود..نمیتونستم حرف بزنم...صدای زنگوله همون آویزای بالای در بود...نگامو تو اتاق چرخوندم...نگام رو یه فرد غریبه قفل شد...ترس تمام وجودمو گرفت..یه پالتوی مشکی بلند پوشیده بود...کلاهشو روی سرش انداخته بود و ماسک زده بود...کنار در ورودی ایستاده بود و از زیر کلاهش داشت به من نگاه میکرد...آب دهنمو قورت دادم و با صدایی که از ته چاه بیرون میومد گفتم:تو کی هستی؟

با قدمای آرومش نزدیکم شد...خودمو گوشه ی تخت مچاله کردم...دستشو آورد سمت صورتم...قلبم انقدر تند میزد که گفتم الانه که بایسته...گرمای دستش رو پیشونیم منو به خودم آورد...با تعجب نگاش کردم...بدون هیچ حرفی گذاشت و رفت...ولی خیلی عجیب بود...هیکلش...بوی تنش...حتی گرمای دستاش...خیلی واسم آشنا بود... پوزخندی زدم...فکر کنم دارم دیوونه میشم

 

آشفته بودم...بالاخره وقتش بود...وقتش بود انتقاممو بگیرم...ولی چرا اینقدر مضطربم...صورت خوشگلش باز اومد جلوی چشام...وقتی میترسید چقدر بانمک میشد...چشماش از همیشه براق تر بود...اخم کردم..چرا رژ قرمز زده بود؟

آهی کشیدم...بعد از دوسال هنوز نتونستم فراموشش کنم...در حقم بدی کرد...بهم خیانت کرد...اما هنوزم مثل دیوونه ها دوسش دارم...باید بهش بگم...حرفاش تو قبرستون...بدجوری ذهنمو مشغول کرده بود...صدای گریش...اشکاش...چرا نمیتونم ازش بگذرم...چرا نیتونم بهش صدمه بزنم...چرا نمیتونم مثل خودش بیرحم بشم؟زمزمه کردم:مینرا؟چرا نمیتونم اذیتت کنم؟چرا نمیتونم مثل خودت بیرحم باشم؟چرا هنوزم دربرابر اشکات اینقدر ضعیفم؟

نگاهی به ساعت اانداختم ساعت 7 بود...برگشتم به خونه...با رنگ پریده نشسته بود روی تخت...صدای در رو که شنید سریع برگشت سمتم...چشماش ترسیده بودن...سعی کردم بیتفاوت باشم ولی بازم قلبم این اجازه رو نمیداد(منو ببخش دختر کوچولو)...به در تکیه دادم..

 

مینرا_____

به در تکیه داد...زل زد بهم...منو یاد مارک مینداخت...طرز ایستادنش...حرکاتش...سکوت و خونسردیش...هروقت ازم دلگیر و عصبانی میشد همینقدر آروم میشد..فکرمو به زبون آوردم:اونم وقتی ازم دلگیر میشد یا عصبانی میشد همینقدر آروم و ساکت میشد و منتظر یه حرف میموند تا منفجر بشه...سرشوپایین انداخت و دستاشو جلوی سینش بهم قفل کرد...با لبخند زل زدم بهش...نمیدونم چرا دیگه نمیترسیدم...هیجان زده بودم...اون آرامش بازم برگشته بود...چرا تا حالا متوجه نبودم...ادامه دادم:از یه سال پیش یه سایه همش دنبالم بود...تا یه قدمیم میومد اما من...هیچوقت برگشتم تا صورتشو ببینم...اون نفسایی که به گردنم میخورد منو یادش مینداخت...چون همش منو اینجوری میترسوند...ازش خواستم بره ولی سایه نرفت...بیشتر تعقیبم کرد...تا همین روستا و یهو غیب میشد..نمیدونم چرا اون سایه توی این روستا دیگه تعقیبم نمیکرد...صدای گریه هاشو میشنیدم...درست مثل گریه های اون[مارک] بود...من وقتی داشتم نابود شدن زندگیم رو میدیدم منو بغل کرد ...اما هیچی نگفت...اون سایه جای مارک رو برام پر کرد...مارک آرامشم بود و سایه ترسم...اومد تا انتقامشو بگیره...اما چرا هر وقت مارک رو یواشکی میدیدم دیگه سایه رو احساس نکردم؟...نگاهی بهش انداختم...داشت بهم نگاه میکرد...چشماش معلوم نبود...ولی صورتش خیس بود...با صدای بغض آلودم گفتم:آقای سایه...چرا وقتی میرفتم که مارکمو ببینم غیبت میزد؟چرا اونجا که باید میبودی...نبودی؟چرا امروز که دیگه نیست برگشتی؟

دستاشو انداخت...صاف ایستاد...صداشو شنیدم...شکه محو صداش شدم:میخوای بدونی؟پس بزار اول من یه سئوال بپرسم؟

چرا برمیگشتی؟

با همون لبخند گفتم:چون من ...چون من نتونستم بگذرم!!

-:پس سایه هم نتونست بگذره...مارکم نتونست بگذره...تو گفتی بزار سایه هم از طرف خودش و مارک حرف بزنه...خوب...یه شب سرد و بارونی یه پسر تنها و گوشه گیر تو یه خیابون خلوت و قدم میزد...تنهایی واسش عادت شده بود...اما اونروز فرق داشت...[صداهایی عجیبی میشنیدم...صدای یه دختر که کمک میخواست... خواستم بیتوجهی کنه اما نتونستم...به خودم گفتم:مرد...یه نفر به کمکت نیاز داره اونوقت تو میخوای راحت از کنارش بگذری؟...صدا از یه کوچه ی تاریک میومد وارد کوچه شدم که دیدم دختر کوچولویِ ترسیده بین چندتا مرد گیر افتاده...تقریبا سه چهار نفری بودن...هرچی التماس میکرد ولش نمیکردن...داشت با داد یه چیزایی میگت:از همتون متنفرم...از پدرم متنفرم ..از مافیا متنفرم...عوضیا ولم کنیـــن...میگم ولم کنین...صورتشو نمیدیم...اما صداش آشنا بود...وای خدای من اینکه صدای مینرا بود...دختر آقای پارک...باید یه جوری نجاتش میدادم...اما چجوری؟اطرافو نگاه کردم یه سنگ تقریبا بزرگ کنار دیوار بود برداشتمش و پرتش کردم سر کوچه...همشون برگشتن همون سمت...یکیشون گفت:این چی بود؟

دومی:نمیدونم برید ببینین چی بود!

دو نفرشون اومدن ببینن چی بود...خدا رو شکر مهارتای رزمیم خوب بود..زدم دوتاشونو نفله کردم...از سرو صدامون اون سه نفرم اومدن...راستش زورشون خیلی زیاد بود...یکی میزدم چهارتا میخوردم...مینرا خودشو از ترس کنار دیوار مچاله کرده بود..بهش گفتم بره اما وایساده بود...یهو اومد کنارمو باهام شروع کرد اون سه نفرو زدن...خیلی تعجب کردم برخلاف هیکل ریزه میزه و ضعیفش زورش زیاد بود...یه ربع درگیری هر پنجتاشونو از  پا انداختیم...گوشه ی لبم پاره شده بود و زیر چشمم درد میکرد...موهاشو مرتب کرد و گفت:ازت ممنونم...اگه تو نبودی ....آه بازم ازت ممنونم...

لباسامو تکوندم و گفتم:قابلتو نداشت خانومی فقط از این به بعد تنها بیرون نرو همیشه ازین خوش شانسیا نمیاری بلایی سرت میاد...حالام بیا برسونمت خونتون...

یکم این پا و اون پا کرد...لبخند مصنوعی ای زد و گفت:نه ممنون خودم میرم...

میدونستم یه مشکلی هست...چرا از خونه فرار کرده...آخه امروز قرار بود برادرش بیاد پس را تو خیابون بود...نمیخواستم بفهمه میشناسمش...خانوادهی منم جزو مافیا بود...به خاطر همین همش تنها بودم...یه چند باری دیده بودمش ولی اون منو نمیشناخت...

یکم نگام کرد و گفت:آخه من خونه ای ندارم!

با تعجب نگاش کردم و گفتم:واقعا؟ولی به قیافت نمیخوره ها!

یکم سرشو انداخت پایین گفت:خوب راستش من امروز مادر و پدرمو از دست دادم...حالا طلبکاراشون ریختن سرم منم نمیدونم چیکار کنم...حالا دیگه هیچ چیز ندارم حتی خونه!

از دروغش خندم گرفت...دختره ی خنگ فکر میکنه همه مثل خودش احمقن...سرمو تکون دادم و گفتم:که اینطور...منم مثل تو خونه ای ندارم... پدر و مادرمم خیلی وقته مردن و من تنهام...الان فکر کنم همدردیم...

لبخند زد...لبخندای فرشته ایش خیلی وقت پیش قلبمو دزدیده بودن...از همون روز که به اصرار پدرم به شرکت رفتم و اولین بار دیدمش...صدای لطیفش توی گوشم پیچید: پس فکر کنم برای امشب باید دنبال یه جای خواب باشیم اینجور نیست؟

با لبخد سرمو تکون دادم...فکر کنم راه درست فراموش کردن گذشته باشه و ساختن هویت جدید]

____مارک____

با بهت داشت حرفامو گوش میداد...فهمید من کیم...اما بیشتر از این شکه شد که من همه چیو میدونم...فکر نمیکرد که خودم جزو همون مافیا باشم...

با تعجب گفت:مارک...

سرمو تکون دادم و گفتم:ببخشید که اونجوری ترسوندمت...

با همون صدای بحت(یا بهت نمیدونم واقعا:دی)یعنی تو..تو همه چیو میدونستی؟اینکه من کیم و چیکارم...اینکه واسه چی فرار کردم؟

بدون هیچ حرفی سرمو تکون دادم...تعجبش چند برابر شد...لباموتر کردم و گفتم:من میدونستم اونا در به در دنبالتن...همینطور دنبال من...واسه همین اومدیم به این روستا...اما اونا فهمیدن..همون روز که به بهونه ی اعتراف بردمت جنگل...اونروز واقعا میخواستم بهت اعتراف کنم اما فهمیدم اونا اومدن اینجا پس کشوندمت تو جنگل تا هم فرار کرده باشیم هم من راحت اعترافمو بکنم تا آبا از آسیاب افتاد برگردیم...هعی...خوب همه چیم خوب پیش رفت..تا اون تلفنای مشکوک...

تلفنای تو و جکسون...

وسط حرفش پریدمو و گفتم:تو میدونی جکسون برادرمه؟

سرمو تکون دادم و گفتم:منو جکسون دوستای صمیمی ای شدیم بعد از اون دعوا...

تعجب تو چشماش دو برابر شد و گفت:یعنی... یعنی شما دوتا با هم در تماس بودین؟

از کنارش گذشتم و رو تخت نشستم با خونسردی گفتم:آره...حالتو از اون میپرسیدم...دخل اون کسایی رو هم که میخواستن منو بکشن جکسون آورد...

با داد گفت:بکشنت؟

گوشامو گرفتم و گفتم:یـــا چته دختر؟فکر کردی جیم شدن به همین راحتیا بخشیده میشه؟پدرم دستور کشتن منو صادر کرد اونام اومدن که کارشونو بکنن که جکسون سر بزنگاه رسید و با هم حسابشونو رسیدیم همین...

معلوم بود گیج شده...برگشت و کنارم رو تخت نشست...با لحن بانمک و متعجبی پرسید:جکسون میدونست کشتن خودت الکیه؟

خنده ای کردم و موهاشو به هم ریختم و گفتم:آیـــگو...تو چرا اینقدر با نمک شدی؟...نه نمیدونست...بهش نگفتم چون میدونستم اونم مثل من در برابر گریه هات دووم نمیاره و همه چیو لو میده!!

قیافش فوق العاده با نمک شده بود...دلم میخواست درسته قورتش بدم...انگار اصلا ازش ناراحت نبودم...همه چی یادم رفته بود...با لحن شاکی گفتم:یـــا اون قیافه رو به خودت نگیر...من هنوز قلبم ضعیفه ها!

خنده ای کرد و دستاشو دور کمرم حلقه کرد و گفت:مارک نمیدونی چقدر دلم واسه خودت...صدات و چشمات تنگ شده بود...وقتی همیدم خودتو کشتی احساس کردم دنیا رو سرم خراب شده...من حتی یه لحظه هم نتونستم فراموشت کنم احساس گناه میکردم...از اینکه باهات اینکارو کردم...فکر میکردم مقصر مرگت منم...خیلی خوشحالم که هنوز زنده ای...

صداش بوی بغض میداد...همونطور که موهاشو نوازش میکردم گفتم:میخواستم اذیتت کنم..میخواستم یه درس خوب بهت بدم...میخواستم همونقدر که من زجر کشیدم زجر بکشی...اما وقتی دیدمت...وقتی اون حالتو دیدم...وقتی چشماتو دیدم از خودم بدم اومد..چطور فکر میکردم این تنها من بودم که اذیت شدم...وقتی جکسون همه چیو گفت...خیلی پشیمون شدم...اما خواستم بکشونمت اینجا و از زبون خودت همه چیو بشنوم....اما بعدش فهمیدم همه ی اینا بهونس و من دلم فقط برای خودت تنگ شده مین....کاش میشد دیگه نری!

حلقه ی دستاش تنگ تر شد...سرمو خم کردم...خواستم برای یه بار دیگه طعم لباشو بچشم...یه سانت با هم فاصله داشتیم که...صدای معدش بلند شد...خندم گرفت...یه نگاه به ساعت انداختم...ساعت 9 بود...همیشه باید شامشو ساعت ته میخورد وگرنه معده دردای وحشتناک میگرفت...از جام بلند شدم و گفتم..تا معدت دوباره کار دستت نداده من برم یه چیزی بیارم بخوریم...

سرشو با خجالت پایین انداخت و گفت:باشه...

از حالتش خندم گرفت...سریع رفتم بیرون...خوب اینجا که چیزی واسه خوردن نداشتم باید میرفتم از بیرون یه چیزی میخریدم...کلاهپالتومو گذاشتم سرم و ماسک زدم تا کسی نشناستم...داشتم میرفتم که دیدم یه نفر داره میره سمت کلبم...آشنا میومد...اِاِاِ اینکه جکسونه!لبخند شیطانی ای روی لبم نشست...از پشت بهش نزدیک شدم...سرش تو گوشیش بود و بلند بلند غر میزد:اَه..جی پی اس لعنتی...چرا اینقد سیگنالاش گم و گور میشه؟خوب شد به لباساش ردیاب زدما...نکنه لباس تنش نیست؟وا مگه میشـه؟نـــــه نکنه بلایی سر خواهرم آورده باشه؟خدای من خودت رحم کن...

داشت همینجوری غر میزد...دیگه نمیتونستم بیشتر از این جلوی خندمو بگیرم...دوباره گفت:پس چرا این اینجور میشه اگه این نیست؟آه

پریدم وسط غرغراشو گفتم:نخیر جناب من دست به خواهرت نزدم بخاطر اینکه اینجا روستاست درست نمیگیره!

یهو برگشت سمتمو یه جیغ کوتاه کشید...و منم بلند گفتم:یوهاهاها

با داد گگفت:تو کی هستی؟روحی؟یا جن هاان؟

با خنده کلامو عقب کشیدمو گفتم:هیچکدوم من مارکم...

هنوز تو شوک بود...با داد گفت:میئونستم تو روحـــی!با خواهرم چیکار کردی هااان؟بگو ببینم...وای به حالت مارک بلایی سرش آورده باشی دوباره خودم میکشمت...و دوباره داد زد:میــــن را!!

با دست جلوی دهنشو گرفتم و گفتم:صداتو ببر ببینم...مثل زنا جیغ جیغ میکنه...اولا حاش خوبه..سُر و مُرو گنده تو خونه نشسته...دوما اگه قرار بود کاریم بکنم تا حالا کرده بودم دیگه از شوما که اجازه نمیگرفتم...بعدم اینکه امشب پیش من میمونه تو میتونی بری..

یه چشم غره رفت و گفت: پرو تر از من تویی...قبلا پسرا روشون نمیشد تو چشم داداش دوست دخترشون نگا کنن حالا بچه پررو اومده راست راست تو چشمام نگاه میکنه میگه تو برو امشب خاهرت پیش من میمونه...روتو از کجا خریدی بگو ماهم بخریم لازم میشه...

با دست کنارش زدم و فت:برو بابا..اون منو بیشتر از تو که داداششی دوست داره پس اینقدر بحث نکن...

سرشو تکون داد و گفت:اونکه سگ درصد...منم این بیرون میمونم نگهبانی میدم که اگه افراد بابات اومدن نزارم خواهر قشنگمو بکشن خودت که به درک...

خندیدم و گفتم:آخه احمق اونا که فکر میکنن من مردم دیگه کجا میخوان بیان؟

معلوم بود جوابی نداره..دنبالم اومد رفتیم تو یه مغازه و یه چیزایی واسه شام خریدیم...میدونستم باید واسه امشبم رامن بخوریم...برگشتیم خونه...با چشم همه جا رو گشتم ولی مینرا نبود...لبخند رو لبام ماسید و هر چی تو دستم بود رو زمین افتاد...

جکسون با داد گفت:خواهرم کجاست؟

گیج و منگ بودم...هیچ صدایی نمیشنیدم...بدنم یخ کرده بود...انگار یه لحظه خوشی ام بهم نیومده...جکسون یقمو گرفت و با داد گفت:مگه نگفتی جاش امنه؟مگه نگفتی سالم تو خونه نشسته؟حالا کوش؟نشونم بده ببینم!

حسابی داغ کرده بود...از کجا فهمیدن؟...خونه تو سکوت مطلق بود...ه دو ساکت بودیمم و تو فکر که یکی با پا در و باز کرد...با تعجب بر گشتیم سمت در که مینرا رو دیدیم که باخنده جیغ زد:جکسونــآ...تو چطور فهمیدی ما اینجاییم؟

هر دو با تعجب نگاش کردیم که با چشمای گرد گفت:شما دوتا چتونه؟چرا اینجوری نگام میکنین؟

اینو که گفت دوتایی حمله کردیم سمتش...داشتم براندازش میکردیم...جکسون دائم میگفت:خوبی؟آسیب که ندیدی؟ها...جاییت که ضربه ندیده...دقیقا منم همین سئوالا رو تکرار میکردم...یهو با داد هر دومونو هل داد عقب و گفت:یــــا گمشین عقب ببینم..مگه قرار بود آسیب ببینم که اینا رو میگین؟

نفس راحتی کشیدیم...من با لحنی شاکی گفتم:هیچ معلومه کجایی؟از ترس مردم و زنده شدم دختره ی دیوونه!کجا رفتی؟

شونه ای بالا انداخت و گفت:به من چه میخواستی نترسی...اصلا خوب شد ترسیدی...تا تو باشی دیگه واسه من فیلم بازی نکنی...بعدم نمیدونستم واسه دستشویی رفتنم باید از آقا اجازه بگیرم...ایش بعدم روشو کرد سمت جکسونو با لبخند گفت:اوپا دیدی چجوری سر کارمون گذاشت؟الان حقشه واقعی بفرستمش اون دنیا...بعد با خنده گفت:حالا تو چرا اینقدر ترسیده و مضطربی؟نگا رنگش مثل گچ سفید شده...

یهو جکسون با داد گفت:دیوونه داشتم از ترس سکته میکردم اونوقت تو...خدایا منو بکش از دست اینا راحتم کن...حالا چه بلایی سر اون ردیاب کوفتی آوردی که جون به لبم کرد هــان؟...به سمت مین را رفت و شروع کرد لباساشو گشتن...سر دامنشو گرفت و گفت:یعنی در تعجبم این چطوری رفته اینجا!!؟!یعنی تو تمام مدت روش نشسته بودی؟

مین را با عصبانیت دست جکسونو پس زد و گفت:یــا داری چه غلطی میکنی؟اینو من باید از تو بپرسم که به من ردیاب وصل کردی...بعدم کی گفته بود بترسین...اصلا میدونین من حالا حالاها قصد مردن و گم و گور شدن ندارم...بعد با لبخند گفت:من تازه شما دوتا روپیدا کردم...

با خنده رامن روپختیم...ماشاا... سه تا آدم با استعداد افتادن پای هم انتظاری هم نمیرفت ولی مهم اینه خیلی خوش گذشت..

_____________

رفتم سمتش و موهاشو بهم ریختم که توسط جکسون مورد خشم قرار رفتم..عین هووی آدم میمونه...به هر حال...خیلی خوشحالم که بازم کنار خودم میبینمش...لبخنداشه که بهم امید و انرژی میده!!هیچوقت دیگ از دستت نمیدم مینرا...حتی اگه خودت بخوای من دیگه ازت دست نمیکشم...

_____مینرا______

خنده های راس راسکی...شنیدن صدای کسی که قلبت به امیدش میتپه...دین چشماش که تمام دنیاته...هیچوقت دیگه از دستشو نمیدم حتی اگه خودش بخواد...متاسفم مارک که همه چیو نادیده گرفت...از این به بعد قول میدم واقعا ازت مراقبت کنم..هم از خودت هم از عشقمون...دیگه از دست نمیکشم مارک..

________جکسون:/_____

درسته من ای وسط هویج واقع شدم اما...من واقعا خوشحالم...خوشحالم از اینکه خواهرم الان داره از ته دلش میخنده...کسی که مثل برادرمه الان سالم روبروم نشسته...حالا درسته خیلی پررو بازی در میاره و جامو تو قلب خواهرم گرفته ولی منم دوسش دارم این پسر دوست داشتی رو(مارکسون تو داستانمم ول نمیکنین؟)...همیشه باید همینجوری شاد باشین فهمیدین؟...خوب دیگه شما همم برین سر خونه زندگیتون چون منم تا چند دقیقه دیگه پرت میکنن بیرون...

یاد بگیرین تو زندگیتون هیچوقت واسه صلح کسی تنهایی تصمیم نگیرین...مخصوصا کسی که همه زندگیتونه:)

پایان:) 

____________________________________

خوب چطور بود؟

اگه غلط املایی داشت ببخشید زیاد بود حوصله ی ویرایش نداشتم:/

خوب دیگه کاری باری؟

برای بار دیگه تولدش مبـــارک

_______________________________



نوشته شده در تاریخ جمعه 13 شهریور 1394 توسط Meнι Tυan | نظرات()
Elizabeth
پنجشنبه 16 آذر 1396 10:08 ب.ظ
If some one needs to be updated with most up-to-date technologies afterward he must be go to see
this web page and be up to date everyday.
پنجشنبه 4 خرداد 1396 04:54 ب.ظ
سلام
عالیی بود
فقط یه چیزی خیلی زود با زنده بودن مارک کنار نیومدن؟
manicure
جمعه 11 فروردین 1396 09:21 ق.ظ
Great blog you've got here.. It's hard to find quality writing like yours nowadays.

I truly appreciate individuals like you! Take care!!
پریسا
چهارشنبه 13 آبان 1394 11:31 ق.ظ
وای اجی اهنگی که گذاشتی....گوبای مای لاو خیلی احساسی بود....باز یاد وان شات افتادم....
یه لحظه خودمو جای مینرا گذاشتم که این اتفاق برام افتاده....
خیلی بده عزیزترین کستو از دست بدیو بدونی که برای بار اخره که میبینیش....
خیلی درد اوره....
اشک تو چشام جمع شد....
ممنون اجی...
پاسخ Meнι Tυan : من خودم دیوونه ی این آهنگمㅠ.ㅠ
عاره...خیلــــی بده
خواهش میکنم
پریسا
سه شنبه 12 آبان 1394 05:48 ب.ظ
خدایااااااااااااااااا.من فدای هویجم بشم.....
اجی خیلی عالی بود....خیلی .....
بابا مارو کشتی....
ترس...وحشت....غم....گریه....خنده....جکی...مارک....کشتیمون....عالی بود....عالی....
پاسخ Meнι Tυan : جکسون...مــای شلغم...داداش خنگمـه
نه بابا...همچین خوبم نبود..:||
ممنونم...ممنون
حانیه
یکشنبه 3 آبان 1394 01:46 ق.ظ
چقدر غم انگیز.
پاسخ Meнι Tυan :
زهرا
سه شنبه 17 شهریور 1394 08:43 ب.ظ
سلام میشه به وبلاگ من هم یه سری بزنین
پاسخ Meнι Tυan : Ok
jusa....♥♥
شنبه 14 شهریور 1394 10:09 ب.ظ
من 14 سال و 6 ماهمه یعنی تقریبا یه سال ازت کوچیکترم دیگههههه خخخخخخخخخخ.... ولی میدونی من خودم زیاد قیافه مو دوست ندارم . نمیدونم چرا از لبام بدم میاد خخخخخخخخخخ
راستی فاطییییییییییییییییییییی
پارت بعدت کووووووووووووووووووووووووووو؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ Meнι Tυan : الآن گذاشتمش
jusa....♥♥
شنبه 14 شهریور 1394 01:38 ب.ظ
اووووووو آری آری یادم افتاد خخخخخخخ واقعا ؟؟؟ اتفاقا بهم میگن بزرگتر نشون میده قیافم
پاسخ Meнι Tυan : همین دیگه از منم بزرگتر میخوری خخخخ
jusa....♥♥
شنبه 14 شهریور 1394 12:32 ب.ظ
فاطییییییییییییییییییییاینستا دارییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منم دیدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ای واییییییییییییییییی ایدیت چیهههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واقعا با نمکم ؟ مرسی خخخخ
پاسخ Meнι Tυan : خخخخ گفته بودم که آی دی من: _.mehi
اوهوم ولی اصلا قیافه و سنت نمیخونه بچه بزرگتر میزنی....
Saba.v
شنبه 14 شهریور 1394 02:29 ق.ظ
اوووووووووووف آهنگه چی میگه!!
خیلی قشنگه تنکیوووووووووووو...ها راستی فاطی...ادامه ی داستانو بزار تا نخوردمت
پاسخ Meнι Tυan : آهنگه خیلی چیزا میگه من دیوونشممم اصن
خواهشدارم مینویسمش تا بعد از ظهر میزارمش
Saba.v
شنبه 14 شهریور 1394 02:27 ق.ظ
هوی فاطی..
من اینجا مسخرتم؟؟
با احساساته من بازی میکنی بیشوخور؟؟
تو ندیدی من اونجا قبرستون چقد گریه کردم؟
دلم میخواد بیام خفت کنم!
گاو!
هـَ چم...تازه آهنگم میذاره برمن...چیش دختره ی خبیث!
...خخخخخ وااااااااااای اون تیکه ی جکسون فوق العاده خنده دار بود!
خدایی میگم فاطی محشرررر بود دختر...عالی بود!
یادم باشه یه شکلاتی بدم بهت
خیلی قشنگ بود...ولی من نمیبخشمت که با احساساته من ...اونم کــــــی...من؟!...اووووف 4 سال حبس رو شاخته خواهر!! خوش بگذره!
مررررررررررررررررسیییییییییی...
خیلی قشنگ بوداااااا
پاسخ Meнι Tυan : من؟...من غلط بکنم با احساسات تو بازی کنم
واااای اون قبرستون؟....من رفتم اون دنیا برگشتم....اصلا ندیدی حالموووو
خخخخ اون تیکه ی جکیم که....بیشرف طنزه کلا...گفتم همش نمیشه آبغوره گرفت که این شد اون تیکه رو نوشتم
ممنونم دختری چشمات قشنگ میخونه خخخخ
اوووووو مارکم از فراغم جزغاله میشه که...نمیشه کمترش کنی؟؟
خواهش میکنمقابلتو نداش
Pegah.Jimin
جمعه 13 شهریور 1394 07:30 ب.ظ
فاطی چرا من نمیتونم پست بزارم؟؟؟؟؟
میزنه دسترسی برای شما مجاز نیست....آجی درستش کن بیزحمت
پاسخ Meнι Tυan : ببخشید پگ یادم نبود واست آزادشون کنم...الآن میتونی پست بزاری...زود بزارششششش
jusa....♥♥
جمعه 13 شهریور 1394 05:45 ب.ظ
راستی فاطی وان شاتت آخرش نتیجه اخلاقی هم گرفت خیر سرش خخخخخخخخخخخخخخخخخخ...عاشقتم دختر
پاسخ Meнι Tυan : خخخ آره دیگه اینو گذاشتم که اگه یه روز شوهراتونو دیدید()از این غلطا نکنینمن که درس عبرت گرفتم از خودم شمام بگیرین
Pegah.Jimin
جمعه 13 شهریور 1394 05:22 ب.ظ
خخخخخخخخخخخ آره گفته بودی
قربونت برم منم عاشقتم خنگوله من
نیازی نیست از من تشکر کنی خنگه تو عالی نوشتیش منو روانی کردی من ازت ممنونم
پاسخ Meнι Tυan : ما بیشتر
واای خیلی ممنون آجی واقعا خوشحالم کردی ایشاا... واسه تفلد جیمینی من جبران کنم
jusa....♥♥
جمعه 13 شهریور 1394 05:16 ب.ظ
آدم حسودیش میشه دیگه بهتتتتتت...نگفته بودم بهت ؟ کلا آدم حسودی ام خخخخخخخخخخخخخخخخخ
پاسخ Meнι Tυan : نه بابا تو هم اگه بخوای بهتر از من مینویسی دختری
راستی گفته بودم اینستا دارمم اینستا داری ...دیدمتبا نمکیا
jusa....♥♥
جمعه 13 شهریور 1394 05:13 ب.ظ
وایییی....خوداروشکر آخرش خوب تموم شد .. هووووففففف...اگه غمگین تموم میشدااااا میکشتمت فاطی واااااااااااایییییییییییییییییییییییییی...خیلی خوب بود دختر عالی بود من عاشقش شدم تو چرا اینقد قشنگ مینویسی آدم دوست داره بکشه خودشوووووووو
پاسخ Meнι Tυan : عَـــــره دیگه من دلم نمیاد حتی یه تار مو از سر مارکم کم بشه دختر جون
وااای ممنون اصلن خیلی بهم امیدمیدید دمتون هاات قابلتونم نداره
Pegah.Jimin
جمعه 13 شهریور 1394 03:53 ب.ظ
مطمئن باش ارزشش بیشتر از خیلی وان شاتای دیگس منم عین خودت عادمی نیستم که الکی تعریف کنم اگه زیاد خوشم نیاد فقط یه تشکر میکنم اینقدددددددررررررر خودمو سر ان داستان جر نمیدم بفهم...
باشه خودم برات میذارمش فقط بیا و نظرای خواننده هارو چک کن و اگه خواستی خودتم در جوابشون چه میدنم تشکر و این حرفا دیگه .... اگرم بازم نتونستی من خودم جات تشکر میکنم چه کنم دیگه میدونم خیلی باحالم خخخخخخخخخخخخخخخخخخ
پاسخ Meнι Tυan : پگگگگگگگ من عاشقتم گفته بودم؟ممنون خواهری که این لطفو بهم میکنیباشه من نظرارو میخونم تو از طرف من تشکر کنازت خیلی ممنونم
Pegah.Jimin
جمعه 13 شهریور 1394 03:27 ب.ظ
حتماااااا اونو دانلود کن ببین ته خندس خداییش
واااای +18 نوشتن خیلی سخته خداییش منم داشتم داستانمو +18 میکردم اینقد خجالت کشیدم عاخرش بعد کلی زور زدن هردوشون تصمیم گرفتن عین بچه عادم به هم اعتماد کنن بگیرن بکپن یعنی تا این حد اسکولیتمو نشون دادم ولی الان اوکی شده قراره کااملا رمزی بشه حالا بعدا بهت میگم چجوری!!!!!
پاسخ Meнι Tυan : خخخخ داره دان میشه
خیلیییی منم تصمیم گرفتم خودمو مارک زن و شوهر از راه دوری باشم بار هردومون بهتره
پس زود بگو تا نمردیم
Pegah.Jimin
جمعه 13 شهریور 1394 03:24 ب.ظ
ببین منو من یه چیزی میگم تو یک چیزی میشنوی این داستان از هر داستان دیگه ای که خوندم بیشتر تحت تاثیر قرارم داد خیلیا هستن سنشون از توام بیشتره ولی اصلا قشنگ نمی نویسن فقط چیزای الکی رو به هم ربط میدن یا بعضی رمانای ایرانی ولی تو واااقعا عالی مینویسی وااااااااااقعااااا دارم راست میگم خل و چل اعتماد به نفس داشته باش...
اگه خودت نمیتونی تو وب هورام بزاری و مشکل داری باشه من میزارمش برات چون واقعا عاشقش شدم میخوام بشینم دوباره بخونمش خیلی قشنگ بود تک تک کلماتش
پاسخ Meнι Tυan : جیغغغغغغغغغغغغ عررررررررررررررررررر پگگگگ من با این حرفات اعتماد به سقفم به کهکشااااااااااان رسیدوووااااااای
آره من خودم نمیتونم بیام بزارمش ولی اگه تو فکر میکنی ارزششو داره بزارش خوشحالم میشم
Pegah.Jimin
جمعه 13 شهریور 1394 03:15 ب.ظ
پخخخخخخخخخخخخخخخخخخ وااااااای نگووووو اون کلیپ بنگتان منو کشتتتتتت جیمین دستاشو گرفته بود جلو صورتش میگفت برو بر خودت(کره ای بودا فکر میکنم اینو گفت) پخخخخخخخخخخخخخخخخ ولی من مردم دیدمش دیگه هپی که زد پاشم کبود کرد داداشم الهی چه خجالتیم میکشید
وای راستی برنامه ی وی بنگتان قسمت سه شو دیدی؟؟
میبرنشون شهر بازی؟؟؟؟
اونو باید ببینی جی هپ رو ترن هوایی گریه میکرررررد فاطی پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ ته خنده بود جیمین همش اذیتش میکرد بدبخت داداشمو اینقد جاهای ترسناک بردن حالش بد شده بود
پاسخ Meнι Tυan : خخخخ اونجا اینقد به هوپی خندیدم سیاه و کبود شدم به جان تو...جیمینم که حرف نداشت توت فرنگیه ترسوووو
نه میخوا ببینم الانن میرم دان میکنمممم
وااای من عاشق این شهر بازیاشونم یه بارم گات سونو بردن این جی بی و یونگجه اینقد غربت بازی در آوردن که نگووو
Pegah.Jimin
جمعه 13 شهریور 1394 03:08 ب.ظ
مارکسن اینجا مارکسن اونجا مارکسن همه جا اصلا تا دو روز دیگه مدرسان شریف اسمشو به مارکسن تقییر میده خخخخخخخ
مگه نه؟؟؟؟؟
اوخی جکسونه هویج طفلی...میگم چرا +18 نداشت فاطی؟؟؟؟
ای بابااااا مگه نگفتم بنویس؟؟؟
از دست تووووو
کارت عالی بووووووووود هم جای غمگینش اشکمو در آورد هم جای خنده دارش خندیدم تو واااقعا استعداد داری فاطی قلمت خیلی تاثیر گذاره خیلی من واقعا اعتراف میکنم تو از من خیلیییییییی بهتر مینویسی کاش این وان شاتو تو وب هورامم میذاشتی تا بقیه هم بخونن چون وقعا محشر شده راست میگم
پاسخ Meнι Tυan : آره اونقدری که من به جکسون و جونیور حسودی میکنم به هیشکی حسودی نمیکنم...اون مدرسان شریفم خوب اومدی خخخخ
میدونی من فکر میکردم میتونم +18 بنویسم ولی همون یه تیکم اونقدر عرق ریختم نصفم آب شد خیلی کار سختیه خیلی خجالت میکشه آدم وووی
وااااااااااااااااای مرسی آجی خیلی خوشحالم میدونی خودم فکر میکردم افتضاح شده مخصوصا آخرش قصد نداشتم بذارمش...دادم دوستم خوند انقد گفت عالیه عالیه تا گذاشتمش خیلی میترسیدم خوشتون نیاد ازت ممنونم آجی
اونجا؟خخخ میخوای خودت بزارش خخخ...
ممنونم ازت آجی جونی
Pegah.Jimin
جمعه 13 شهریور 1394 03:02 ب.ظ
جیمین منو نگاه دیگه ازت دست نمیکشم شوکولاته من
چیه؟؟؟؟
نیگا نیگا میکنی؟؟؟؟
خب منم یهو دلم کشید اینو به جیمینم بگم حرفیه؟؟؟؟
بچه پرو برو پی کارت بحث خصوصیه دهه
پاسخ Meнι Tυan : خخخ اهم اهم ما رفتیم شوما راحت باشین
Pegah.Jimin
جمعه 13 شهریور 1394 02:54 ب.ظ
ما یه واژه بی ادبی تو شرایطی که الان جکسون از ترس مارک داره استفاده میکنیم خخخخخ بی ادبیه هااااا ولی خب چه میشه کرد در اینجا باید بگم جکسون بدبخت گوترَخ شد خخخخخخخخخخ میگه تو روحی یا جنی؟؟؟
مردک گنده تو که از جی هپم ترسو تری خخخخخخخخخخ
پاسخ Meнι Tυan : نه خدایی تو جنی یا روح.؟اونم میگه من مارکم یعنی از هردوش ترسناکترم... رید به خودش داداشم یعنیااا
خخخخ تو ریل گات سون فصل 3 مثل بچه های بی تی اسو که بردن تکی یه فیلم ترسناک نشونشون دادن تا عکس العملشونو ببینن یعنی اینقد قشنگ ترسید که من دار فانی رو وداع گفتممم
از بم بم که تهش بود کل ساختمونو دوید
Pegah.Jimin
جمعه 13 شهریور 1394 02:45 ب.ظ
جیــــــــــــــــغغغ فاطی مارک زنده اس؟؟؟؟
اخیـــــــش خیالم راحت شد برو بترک کشتیم تا فهمیدم الهییییی چقدم مهربونه تو اینطوری نوشتی منم کم کم دارم عاشقش میشماااا خخخخخ یکمش مونده برم بخونم برمیگردم باز هنوز کارت دارم عزیزم
پاسخ Meнι Tυan : عـــارهتو واقعا فکر کردی من جیگرمو میکشم؟برو اوت تیکه مارک و جکی رو بخون من اونجا خودم مردم از خنده
یا یا یا اصن مارک خیلیم زشته جیمین خوشگل تره آجی باور کن
Pegah.Jimin
جمعه 13 شهریور 1394 02:42 ب.ظ
وااااااااااااااای اون آهنگ الی حرف نداشت عین چی اشک ریختم باهاش هنوزم دارم گریه میکنم دختره ی دیوونه واقعا قشنگ بود واقعا میگم اصلا یه جور عجیبی قلب عادمو تکون میده این داستانت فاطی خیلی محشر نوشتی خیلی
پاسخ Meнι Tυan : اون آهنگ با اون معنیش واسه این داستان ساخته شده فقطایلی هم عشق دومه خیلی صداش معرکستممنونم الان مثل چی خرذوقم آجی
Pegah.Jimin
جمعه 13 شهریور 1394 02:23 ب.ظ
الهیییییییییییی جکسونه مننن چقدر مهربونه این بشر!!!
نه عاخه این مارک طفلی چه گناهی کرده مگه؟؟؟؟
من برم زاااار بزنم برمیگردم حالا
پاسخ Meнι Tυan : خدایی جکسون از نظر من با اینکه شیطون و باحال و جک ولی قلب خیلی بزرگی داره عشقه عشق
نگو اون مارک رو نگو که دلم میخواد خودمو بکشم آخه چرا اینقدر مظلومی تو هـــان؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :