تبلیغات
^^داستـــان های گآت سونـــی^^ - ...Believe me
^^داستـــان های گآت سونـــی^^
برای یـه لحظـه تو رویـآهات زندگـی کن^^و لبخند بِــزن:))

سیلان علیکم
خب خب تولد مارک اوپای جذاب و دختر کشمونه
 اول از همه یه تبریـــــــــــــــــــــــــک هااااااااااات به همه آی گات سون هاااا
مخصوووصا مینرا خانوم
بهلههههه اینم از کادوی من تقدیم به مارک و مینرا
یه وان شات کوتاه که به دلایلی دو پارتش کردم اینم پارت اول
البته نمیدونم خوشتون بیاد یا نه؟؟؟
مینرایی امیدوارم دوسش داشته باشی....به وان شات خودت عمرااااا برسه ولی خب چیکار میخوای بکنی هان؟؟؟
مجبوری قبول کنی...با توام هستم جناب مارک از کادوم عیب بگیری میخورمت..
آهان راستی پارت بعدی رمزیه...گفته باشم...هر کی رمزو میخواد بگه براش به ایمیل بفرستم...

حالا شوووووووت شین ادومه
راستی نظرتون رو در مورد پوستر داستانم بگین بهم
اونروز همیشه براش قشنگ ترین روز سال بود حتی از روز تولد خودش هم قشنگ تر...با عجله کفش هاشو پوشید و از خوابگاه خارج شد به دم در که رسید یادش آمد سوئیچ ماشین رو جا گذاشته زیر لب غر غر کرد: ایش سوئیچ لعنتی همیشه جا میمونه اون تو!
با کفش هاش وارد خوابگاه شد و یواشکی رفت به سمت اتاقش میترسید دوباره سر و کله ی مدیر پیدا بشه و بهش گیر بده ....پاورچین پاورچین راه می رفت و بالاخره خودش رو به اتاقش رسوند...به محض اینکه سوئیچ رو برداشت با ذوق از اتاق پرید بیرون که مدیر جلوش ظاهر شد...سرجاش میخکوب شد.
مدیر دست به سینه ایستاده بود و یک پاشو میکوبید به زمین و طلبکارانه نگاهش می کرد: هی تو پارک مینرا دوباره که با این کفشا اومدی تو! ایندفه دیگه تنبیه میشی فهمیدی؟
مینرا توی دلش: حالا نه اینکه دفعه های قبل قرار نبود تنبیهم کنی؟ برو بابا خودتم میدونی همش هارت و پورته!
مدیر: با توام مینرا این چه وضعشه؟
مینرا لبخند پر شیطنتی زد و گفت: خانم مدیر؟ حواسم نبود دیگه...میشه بزارین برم؟ قول میدم دیگه تکرار نشه!
مدیر هم مثل همیشه خام این اداهای مینرا شد: ولی مینرا این خلاف قوانین اینجاست.
مینرا با عشوه: لطفااااااا؟؟؟
مدیر: خیله خب باشه ولی یادت باشه...
مینرا دیگه فرصت نداد حرفش تموم بشه و لبخند پر شیطنتی زد و با چشمکی از جلوی چشمش فرار کرد...!
از در که خارج شد خندید و گفت: بازم مثل همیشه تو یک چشم بهم زدن خامش کردم!
سوار ماشین شد و رفت به سمت مرکز خرید...باید خودش رو آماده می کرد فرد روز تولد تنها عشق زندگیش بود بهش که فکر میکرد لبخندی از روی شادی به لب هاش می اومد.
خرید هاشو انجام داد...یک ساعت گرون زیبا و قیمت...یک ست لباس صورتی و آبی واسه هر دوشون...یک دستبند مردونه ی زیبا که سفارش داده بود اول اسم هاشون روش حک بشه...و یک حباب شیشه ای که یک دختر و پسر در حال بو/سیدن داخلش بود!
به آرایشگاه رفت و به خودش رسید...رنگ موهاشو قهوه ای روشن کرد می دونست مارک از اون رنگ خوشش میاد و حسابی خودش رو برای فردا شب حاضر کرد.
# # # # # #
شب بعد
دل تو دلش نبود تصمیم گرفت راه خوابگاه تا خونه ی مارک رو پیاده بره تا یکم از دلهره اش کم بشه آخه این اولین باری بود که تصمیم گرفته بود شب رو با مارک بگذرونه...دلش میخواست به عنوان هدیه ی تولد خودش رو مال عشقش بکنه...کسی که تک تک لحظات زندگیش بعد از آشنایی با او زیبا و پر از شادی شده بود....بالاخره به خونه ی مارک رسید...به شاخه گل رز توی دستش نگاهی کرد و گفت: تو خیلی خوشکلی گل کوچولو...خخخخ میدونی امشب قراره جفتمون مال مارک بشیم...ولی مارک منو بیشتر از تو دوست داره ها گفته باشم!
دباره خندید یکی زد به پیشونیش و گفت: وای خا دیوونه شدم دارم با یک گل حرف میزنم و بهش حسودی میکنم...هی مارک همش تقصیر توئه ها پاک دیوونم کردی...امشب حسابتو میرسم!
نفس عمیقی کشید و زنگ در رو زد و با لبخند پر از شادی منتظر بود تا مارک در رو براش باز کنه اما به محض باز شدن در لبخندش روی لبش ماسید... تمام رویاهاش رو بر باد رفته احساس کرد... با چشمایی از حدقه بیرون زده به دختری که در خونه ی مارک رو باز کرده بود نگاه کرد و گفت: ت..تو...مین سویونگ اینجا چیکار میکنی؟
سویونگ با عشوه ای دست کشید به موهاش و گفت: من؟ خب معلومه مارک ازم خواست بیام تا شبو با هم باشیم ...تو اینجا چیکار میکنی؟
از شدت عصبانیت محکم دندونهاش رو به هم فشار میداد... شاخه ی گل رو توی دستش محکم میفشرد و تمام تلاشش رو میکرد که مانع از ریختن اشک هاش بشه...دلش نمیخواست غرورش جلو دختری که حتی لیاقت رقابت توی عشقش به مارک رو نداشت اشک بریزه...
دهن باز کرد تا حرفی بزنه اما صدای مارک که داشت به سمت در می آمد مانعش شد
مارک: یا مین سویونگ تو که هنوز اینجایی؟ فکر کردم داری...
هنوز حرفش تمام نشده بود که چشمش افتاد به مینرا با تعجب گفت: مینرا؟ تو اینجا چیکار میکنی؟
سویونگ: هه اتفاقا منم همینو ازش پرسیدم
مارک: تو حرف نزن سویونگ...و رو به مینرا گفت: چرا اونجا وایستادی؟ بیا تو عزیزم
مینرا با خشم و نفرتی بی پایان گفت: هه بیام تو مارک؟ فکر نمیکنی مزاحم باشم؟
مارک: این حرفو نزن مینرا... تو اشتباه فکر میکنی... بیا تو من همه چیزو تو ضیح میدم برات
مینرا : خیلی ممنون نمیخوام مزاحم خلوتت بشم...نمیدونم چیرو
میخوای توضیح بدی هان؟ من دارم با چشمای خودم همه چیزو میبینم...فکر نمی کنم نیازی به توضیح باشه!
مارک: مینـــــرا گوش کن ببین چی میگم...من ..یعنی سویونگ...
مینرا: ساکت شو....هیچی نگو...ازت بدم میاد مارک...لیاقتت واقعا یکی عین همین سویونگه...برات متاسفم واسه خودمم متاسفم!
سویونگ دست به کمر خودشو به مارک چسبوند: چیه حسودیت شد؟
مارک اونو از خودش جدا کرد: خفه شو سویونگ ...این تویی که به عشق ما حسودی میکنی...مگه نگفتم از خونه ی من برو بیرون؟
و رو به مینرا گفت: مینرا تو به من اعتماد نداری؟ مینرا...منو ببین...تو داری اشتباه می کنی... من...
مینرا با شدت سرشو تکون داد و گوش هاشو گرفت و در حالی که چونه اش میلرزید  گفت: هیچی نگو مارک هیچی نگو...دیگه نمیتونی گولم بزنی...تو واقعا بی معرفتی...ازت متنفرم ="((
گل رز توی دستش رو پرت کرد توی صورت مارک و پشت کرد به آن ها با قدم هایی تند از اونجا دور شد.
مارک : مینرا خواهش میکنم صبر کن... تو داری اشتباه میکنی ...خواهش می کنم نرو...حداقل گوش کن ببین چی میگم بعد ترکم کن... مینـــــــرا
مینرا بدون توجه ازش دور شد دستش رو گرفت روی دهانش و دیگه نتونست جلوی سیل اشک هاشو بگیره و با صدای بلند زد زیر گریه...
مارک، سویونگ رو با نفرت از خونه بیرون کرد و سرش داد زد: چی گفتی بهش؟ هان؟چی گفتی؟ مگه من نگفتم ازت بدم میاد؟ مگه من نگفتم از خونه ی من گمشو بیرون چی به اون دختر گفتی که اینجوری بود؟
سویونگ: چیزی که باید میشنید رو گفتم...میدونم منو نمیخوای ولی من دوستت دارم و به دستت میارم... اون رقیب من بود مطمئن باش من رقیبم رو هر جوری ام که شده از میدان خارج میکنم
مارک: هه دلت خوشه تو حتی لیاقت رقابت با اونو نداری ...همه ی تلاش هات بی فایده اس تنها عشق من ...تنها دختری که آرزوشو دارم فقط اونه...من حتی به تو فکرم نمیکنم پس از زندگیه من گمشو بیرون فهمیدی؟
سویونگ رو کنار زد و بدو کرد سمت مسیری که مینرا ازش رفته بود... با تمام توانش بدو میکرد ...بالاخره بهش رسید مینرا با چشم هایی خیس از اشک در حالی که هق هق میکرد و دستش رو روی دهانش گذاشته بود راه میرفت.
 مارک خودش رو به اون رسوند دستش رو کشید : گوش کن مینرا خواهش میکنم همین یه بار رو گوش کن...
مینرا دستش رو کشید و با گریه گفت: نمیخوام بسه هرچی گوش دادم
مارک: صبرکن توضیح بدم بهت مینرا بخدا تو داری اشتباه فکر میکنی... دختر من دوستت دارم
مینرا: منه احمقم گول همین حرف هاتو خوردم ...گول ابراز علاقه هاتو ...گول دوستت دارم گفتناتو...خیلی احمق بودم ولی الان نیستم...دیگه نمیخوام بازیچت باشم که فقط واسه سرگرمی هات منو بخوای
مارک بازو هاش رو گرفت و با مهربانی گفت: اصلا اینطور نیست عزیزم باور کن من تو تمام زندگیم فقط یکبار عاشق شدم اونم تو بودی هیچوقتم بهت خیانت نمیکنم
مینرا سرش رو انداخت پایین و گفت: بازم داری دروغ میگی...همش دروغه میدونم
مارک: چرا باور نمیکنی مینرا؟ دارم راست میگم...من واقعا دوستت دارم هیچوقت در مورد احساسم بهت دروغ نگفتم ...باور کن اون یک سوءتفاهم بود من اصلا...
مینرا: بس کن مارک...من دیگه گولتو نمیخورم...منه ساده رو باش با چه ذوقی اومدم عشقمو به تو ثابت کنم ولی تو چیکار کردی؟هه واقعا که احمقم با اینکه خودم با چشمای خودم یک دخترو تو خونت دیدم وایستادم و به حرفات گوش میدم...ولم کن دیگه هیچی برام مهم نیست(گریه اش شدت گرفت و ادامه داد) میرم تا با هر کی که دوست داشتی خوش بگذرونی
وخواست خودش رو از جلوی مارک بکشه کنار اما مارک مانع او شد...اشک توی چشم هاش جمع شده بود مینرا رو توی آغوشش فشرد و گفت: آخه دیوونه من چرا باید بهت دروغ بگم؟ هان؟ بسه دیگه گریه نکن عشقم خواهش میکنم ...خودت بهتر از هر کسی میدونی که من فقط تورو دوست دارم...چرا باورم نمیکنی؟
مینرا خودش رو از تو آغوش اون کشید بیرون و گفت: باور نمیکنم چون از خیانت بدم میاد...دیگ هرچی بینمون بود تموم شد میفهمی؟ همه چی!
و راهش رو گرفت و رفت...
مارک هنوز باورش نشده بود که به همین راحتی عشقش رو از دست داده اشک هاش از چشم هاش جاری شد و زیر لب گفت: کاش فقط همین یک بار حرفمو باور میکردی...کاش می فهمیدی امشب چقدر منتظر اومدنت بودم!
اما فایده ای نداشت مینرا با دلی شکسته رفته بود و حالا حرفش رو باور نمیکرد...پس راه خونه رو در پیش گرفت.
*******
صبح روز بعد مینرا با حال آشفته بیدار شدو راه دانشگاه رو در پیش گرفت... توی راه به اتفاقات دیشب فکر میکرد. تمام شب قبل رو نتونسته یود راحت بخوابه و همش به فکر مارک بود به خودش لعنت می فرستاد که چقدر ساده توی عشقش شکست خورده دوباره اشک هاش جاری شد اما به خودش تلنگری زد و گفت: بسه مینرا بسه...قوی باش...راهی نیست من باید قوی باشم نمیخوام برم دانشگاه و با دیدنش سست بشم نمیخوام بفهمه تمام دیشب بخاطرش گریه کردم...باید قوی باشم.
اما دوباره با حالی گرفته آه کشید و گفت:ولی امروز تولدشه...من همش منتظر این لحظات بودم...منتظر بودم روز تولدش توی دانشگاه با دیدنش بپرم تو بغلش و بدون خجالت و ترس جلوی همه ببوسمش ولی اون...واقعا که مارک خیلی بی معرفتی خیلی...
وارد دانشگاه شد بند کیفش رو محکم توی دستش می فشرد و دعا میکرد مارک جلوش ظاهر نشه...سه کلاس اول تموم شد و فقط یک کلاس مونده بود...درس واقعا کسل کننده ای بود همیشه به اون ساعت که میرسید با مارک کنار هم می نشستند و تمام زنگ رو روی دفتر با هم صحبت میکردند گاهی اوقاتم به بهانه های الکی جیم میشدند..از یادآواری این خاطرات یه لبخند تلخ نشست روی لب هاش دوباره بغض به گلوش چنگ میزد...رفت داخل حیاط تا قبل از شروع کلاس هوایی عوض کنه ...باران به آرومی می بارید و صورتش رو خیس می کرد و لبخند به لب هاش میاورد ... همینطور که قدم میزد یکدفعه متوجه شد یک نفر دستش رو کشید..جیغ خفیفی زد و به سمتش نگاه کرد مارک بود نفس نفس زنان گفت:مینرا باید باهم حرف بزنیم.
مینرا: من حرفی ندارم که با تو بزنم...از جلوی راهم برو کنار.
مارک: باورم نمیشه این تو باشی...حداقل گوش کن ببین من چی میگم بعد بهم بی محلی کن.
مینرا: آه خسته ام کردی مارک...فکر کردم دیشب خیلی واضح بهت گفتم که همه چی بین ما تموم شده...نگفتم؟
مارک: گفتی ولی باید حرف های منم بشنوی.
دست مینرا رو محکم  گرفت و به حالت دو از دانشگاه خارج شد.
مینرا: یااا دیوونه شدی؟ پس کلاسمون چی میشه؟
مارک: مثل همیشه...جیم میشیم اینکه چیز جدیدی نیست.
اینقدر بدو کردند که حسابی از دانشگاه دور شدند و داخل یک کوچه بودند که مینرا با نفس نفس گفت: م..مارک...بسه توروخدا بابا بریدم تا کجا میخوای همینطور بدویی و منو دنبال خودت بکشونی...هان؟ من دیگه نمیتونم.
مارک هم با نفس نفس نگاهش کرد و لبخند جذابی زد: تا هر جا که خیالم راحت باشه تو باهامی میرم...
مینرا: تا همینجاشم زیادیه که باهات اومدم...فقط میخواستم از کلاس فرار کنم همین...الانم راهمون جدا میشه فهمیدی؟
مارک: باشه هر چی تو بگی بد اخلاق ولی قبلش باید به حرفام گوش بدی.
مینرا: اگه نخوام گوش بدم چی میشه؟
مارک به دور و اطراف نگاهی کرد و گفت: خب الان ما دوتا اینجا تنهاییم به نظرم یه کوچولو از من بترسی بد نیست!
مینرا: اوه اوه ترسیدم عاقای لولو خور خوره توروخدا منو نخور!
مارک سریع خودشو رسوند به مینرا و چسبوندش به دیوار و با نگاه جذابش براندازش کردو لبخندی زد و گفت: مینرا تا کی میخوای این خل بازیارو ادامه بدی هان؟ بابا دخترِ خوب من دوستت دارم چرا اینو نمیفهمی آخه؟
مینرا: می فهمیدم تا قبل دیشب که بهم خیانت کردی.
مارک اینقدر صورتشو نزدیک برد که نفس هاش به صورت مینرا میخورد و حال هر دو رو دگرگون میکرد...مارک: مینرا، مارک اگه به خودش خیانت کنه به تویی که تموم زندگیشی نمیکنه اینو بفهم!
مینرا: منم همین فکرو میکردم...فکر میکردم انقدری برات ارزش دارم که به خاطرم دور همه ی دخترای اطرافتو خط بکشی ولی اشتباه میکردم! تو...
مارک ب/و/س/ه ای به لب های مینرا زد و لب هاش رو محکم روی لب های یخ زده ی مینرا فشرد...به محض اینکه لب هاش رو جدا کرد مینرا با عصبانیت نگاهش کرد و گفت: مارک از جلوم برو کنار دیگه نمیخوام به این رابطه ادامه بدم واسه من ...
و دوباره بو/سه ی مارک که تمام لب های مینرا رو بین لب هاش قرار داد مانع از اتمام حرفش شد. هرچند قلب مینرا هم مشتاقانه خواهان بو/سه های عشقش بود اما فکر خیانت مارک همه چیز رو براش سخت میکرد...لب هاش رو جدا کرد و خودش رو از جلوی او کشید کنار.
مارک: مینرا خواهش میکنم صبر کن...
مینرا: تا الانشم زیادی موندم...برو با همون که دیشب بودی من نمیخوام فقط یه بازیچه باشم.
مارک: ولی من هیچوقت نخواستم سویونگ بیاد خونه ی من...من اونو از خونه بیرون کردم...من از سویونگ...
مینرا دوباره اشک هاش ریخت و با قطرات بارن که صورتش رو تَر میکرد درهم آمیخت فریاد زد: بسه...دیگه نمیخوام چیزی بشنوم، تو دروغ میگی...من همیشه میدیدم که اون کنارت بود ...حتی بارها به من گفته بود تو دوسش داری ولی من ابله باور نمیکردم میگفتم چطور ممکنه؟...مارک عاشق منه....مارک تنها امید زندگیه منه...اما همش تمام شد فهمیدی؟ برو با همون سویونگ...مینرا دیگه مُرد.
و با چشم های گریون بدو کرد و از کوچه خارج شد.
مارک هنوز توی بهت حرف های مینرا بود...یعنی سویونگ اونشب واقعا از روی عمد اومده بود تا فقط رابطه ی اونها رو خراب کنه؟...مشت محکمی به دیوار کوبید و اشک هاش جاری شد...سرش رو به دیوار تکیه داد و بی صدا اشک میریخت اما تصمیم گرفت همه چیز رو درست کنه...زیر لب گفت: درسته از نظر تو همه چیز تمومه ولی من هنوزم دیوونه وار عاشقتم...مینرا من از دستت نمیدم اینو بهت قول میدم.
# # # # # #
یک هفته گذشت و آخر هفته زمان اجرای کنسرت وآهنگ سولوی مارک بود...خیلی دوست داشت با بو/سه و آغوش گرم مینرا راهی استیج بشه اما این یک چیز غیر ممکن بود چون قلب ظریف مینرا حالا دیگه ترک خورده بود و به دست هیچکس بجز خودش ترمیم نمیشد پس دستش رو گذاشت روی قلبش و گفت: فقط امیدوارم به درخواستم عمل کرده باشی...درسته آغوش و بو/سه هات باهام نیست اما مثل همیشه امیدم واسه پیروزی فقط تویی مینرای من...

..............................................................
خب اینم از این میدونم کم بود ولی خب بخاطر رمزی بودن پارت بعدی مچبور شدم کم بزارمش
واااااایییییی فاطی بنظرم زیاد خوب نشده بود ببخشید دیگه قول میدم دفعه بعد یه خوبشو بنویسم واقعا سوری
راستی قسمت های رمزیه پارت بعدم کادو تولده خخخخخخخخ
از طرف من نه هااااا از طرف دانا اون برات نوشتش و گفت تولد مارک رو هم تبریک بگم
خب دیگه زیاد نظر بدین هر چند میدونم خوب نشده


نوشته شده در تاریخ جمعه 13 شهریور 1394 توسط *Pegah *Rian | نظرات()
http://caylaAlvanez.jimdo.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 09:37 ق.ظ
It's very easy to find out any topic on net as
compared to textbooks, as I found this article at this web site.
manicure
یکشنبه 13 فروردین 1396 07:40 ق.ظ
You really make it appear really easy together with your presentation but I find this
matter to be actually one thing that I believe I would by no means understand.
It sort of feels too complicated and very broad for
me. I am looking forward in your subsequent put up, I'll attempt to
get the hang of it!
manicure
جمعه 11 فروردین 1396 02:30 ق.ظ
I savor, cause I found just what I was having a look for.

You have ended my four day lengthy hunt! God Bless you man. Have a great day.
Bye
risa
دوشنبه 7 تیر 1395 08:45 ق.ظ
سلام. من هم رمز رو می خوام . می شه خصوصی برام بفرستی؟
خواهش می کنمو
پاسخ *Pegah *Rian : سلام عزیزم ... من رفتم وبت نتونستم پیدات کنم خخخخ ینی نمیدونم همون بودی یا نبودی خلاصه اینکه بهله رمزو همینجا میدم بهترمزش اینه:
marks day
امیدوارم خوشت بیاد
Ayla
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 05:34 ب.ظ
داستانت واقعا قشنگبود!میشه رمز قسمت بعدو برام بفرستى؟
پاسخ Meнι Tυan : Marks day
Mahdis
پنجشنبه 6 اسفند 1394 07:07 ب.ظ
سلام دوست عزیز. از داستانت خوشم اومده. یه سری هم به وب من بزن.
اگه بخوای میتونم اونجا نویسندت کنم. نظرت چیه؟ منتظر جوابتم.
nana
دوشنبه 12 بهمن 1394 06:42 ب.ظ
خیییییییلی قشنگه میتونی رمز قسمت بعد رو بهم بدی
پاسخ *Pegah *Rian : مرررررررسی عزیزم...رمزو واسه جیمیلت فرستادم ولی برگشت خورد...یه میل معتبر تر بدی ممنون میشم
اوم راستی یه سوال...آجی تو nana توی فن کلاب بی تی اس نیستی؟؟؟
که انگلیسی کامنت میدادی؟؟
Reyhaneh
یکشنبه 20 دی 1394 12:57 ق.ظ
منم رومزو میخوام
پاسخ *Pegah *Rian : به جیمیلت فرستادم عزیزم چکش کن
mahiii
جمعه 13 آذر 1394 04:54 ب.ظ
منم رمز میخاااااااام
پاسخ Meнι Tυan : فرستادم عزیزم:)
پریسا
یکشنبه 17 آبان 1394 11:43 ق.ظ
اجی...
خیلی غم انگیز ناک بود....اخه چرا مینرابه حرفای مارک گوش نمیداد....؟؟؟
میشه رمز پارت بعدو بهم بدی؟؟؟؟
پاسخ *Pegah *Rian : جونم؟؟...دونت کرای عزیزم
هعی این مینرا جان ما بسی بسیار سرش میخاره شما نگران نباش من خودم روشنش میکنم
اومدم وبت خصوصی فرستادم عزیزم
مهشید
چهارشنبه 13 آبان 1394 03:51 ب.ظ
مرسی
پاسخ Meнι Tυan : خواهش
مهشید
یکشنبه 10 آبان 1394 06:39 ب.ظ
آجی روز پارت ۲ لطفا
راستی داستانت حرف نداره
پاسخ Meнι Tυan : فرستادم...ممنون
حانیه
دوشنبه 4 آبان 1394 01:35 ق.ظ
رمز لطفا
پاسخ Meнι Tυan : فرستادم واست:)
zeinab v
شنبه 14 شهریور 1394 02:04 ب.ظ
پگاهه دیگه هر جا میشه پیدات کرد هههه
خوبی؟خوشی؟
پاسخ *Pegah *Rian : اوه؟؟؟؟
تویی که مادر کوچولو؟؟؟؟؟
تفلد شوهر خواهرم بوده نباشم یعنی؟؟؟؟؟
مخسیییییی شما چطوری؟؟؟؟
jusa....♥♥
شنبه 14 شهریور 1394 12:51 ب.ظ
میشه بهم اس کنی ؟ خواهش خواهش خواهششششش میکنمممممممممممممممممممممممممممممممممم
پاسخ *Pegah *Rian : شارژم ته کشیدهههههه سانی....خصوصی فرستادمش برات عشقم برو چک کن
jusa....♥♥
شنبه 14 شهریور 1394 12:51 ب.ظ
وایییییییییییییییییییییی پگگگگگگگ خیلی خوشگل بودش
دوس دارم بزنم سویونگو آسفالت کنم بیشوخورررررر بدبخت مینرا با چه ذوووووووقی اومد براش کادو خرید ایشششششششششششش مارکککککککککک بدو بهش ثابت کن پسررررر...چی ؟ تو پات بعد ثابت میکنی ؟ آهاااااا....پگ من رمز میخوام یالا
پاسخ *Pegah *Rian : وووووویییییی سوسیسه منننننن مررررررسی
اره بزن خفش کن احمقووووو
الهــــــــــی مینرای طفلی خودم سویونگو میخورم نگران نباش
آره ناااااااجورم ثابت میکنه خخخخخخخخخخ
خصوصی فرستادمش برات برو تو بیوتی کامنتاتو چک کن
MinRa
جمعه 13 شهریور 1394 11:43 ب.ظ
دست آجی دانا هم درد نکنه بگو خیلی دوسش دا رم لطف کرده یه بوسم بزن به لپاش
در مورد پوستر....حرف نداره عالــیـه من خیلی دلم میخواد از این پوسترا درست کنم ولی بلد نیستم خیلی قشنگه مخصوصا عکس مارک ممنونم عشقممم خیلی زحمت کشیدی ممنونم واسه این کادوی قشنگت
پاسخ *Pegah *Rian : اوره دانا ماهه تا گفتم برام بنویسه قبول کرد...دستم بهش نمیرسه وگرنه خودم میگرفتم تو بغلم لهش میکردم خخخخخخ
وای باورت نمیشه با پاورپوینت درستش کردم...اون عکس ماکم یه جورایی شکاری بد خیلی شانسی پیداش کردم خودمم عاشق عکسشم
فداااااااااای تو بشم عزیییییزم کاری نکردم که....البته میدونم خوب نشده ایشالا یه بهترشو برات مینویسم
MinRa
جمعه 13 شهریور 1394 11:40 ب.ظ
عَــــر پگ بخدا قلبم وایساااد این معرکست از مال منم بهتره اون بوسه ها وااای حرف نداشت آجی اونقدر هیجانی شدم که قلبم داشت از چشام میزد بیرون واااای عالی بود مارک من عزیزدلم آخی قربون اون قلب کوچیکش بشم آخه چجوری دلم اومد اونجوری رفتار کنم پگ راستی بهم رمز میدی ؟
پاسخ *Pegah *Rian : نگووووووو فاطی اصلا اونجوری که میخواستم نشد...نههههه اصلا خوب نشد
الهــــــــــــــی خب خداروشکر که دوسش داشتی عشقوله من
نوچ نوچ نوچ از خودت بگووو سنگدل
خخخخخخخخ نه نمیدم غیر مجازی برو 18 سالت شد برگرد
فرستادمش برات تو خصوصی
MinRa
جمعه 13 شهریور 1394 11:20 ب.ظ
الان این سویونگه کتک میخواد؟مــــارک عـــر من نوموخوام این چندش تو خونه ی شوهرم چه میکرد هااان؟
هییین من برم بقیه بوخونم میام
پاسخ *Pegah *Rian : کتک که هیچی دلش جفتک میخواد دختره ی ایکبیری
برو...
MinRa
جمعه 13 شهریور 1394 11:05 ب.ظ
پگـــاه اونـــی من عاشقتم...میدونی چند بار اومدم ببینم گذاشتیش یا نه؟
خوب خوب تا از فضولی نمردم برم بخونمش بیـــام عاشقتم مای پگ
پاسخ *Pegah *Rian : ما بیشتررررررررر ببخشید گلم مهمون امد برامون این شد که...دیر شد سوری
بدو برو بدوووووو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :