تبلیغات
^^داستـــان های گآت سونـــی^^ - Our Past-Ep3
^^داستـــان های گآت سونـــی^^
برای یـه لحظـه تو رویـآهات زندگـی کن^^و لبخند بِــزن:))
تبادل لینک هوشمند

                                     سلام به همگی...
                  اینم بقیه ی داستان گذشته ی ما
  خوب دیگه امیدوارم مورد پسند واقع بشه و نظرم یادتون نره


.

.

یه ربع مونده بود تا مهمونی شروع بشه...دوست نداشتم برم..ولی چه میشه کرد یه داداش کوچولو که بیشتر ندارم ...هووووف هر چی میکشم زیر سر همین بم بمه...آخه مهمونی گرفتنت چیه بچه؟...از رو تخت بلند شدم..یه نگاه تو آیینه انداختم...همه چی خوب بود کفشای مشکی عروسکیمو پوشیدم...

رفتم بیرون...بازم باید با راننده میرفتم..نفسمو با صدا فوت کردم...نمیدونم چرا دلشوره دارم....

 

 بم بم____

تقریبا نصف بچه ها اومده بودن...فقط دوستای من بودن که هیچ خبری ازشون نبود...رفتم خوراکیارو چک کنم ببینم چیزی کم نیست که یهو یه چیز محکم خورد تو سرم...یه آخ بلند گفتمو دستمو گذاشتم رو سرم...یه سیب افتاد جلو پام...خم شدم سیبو برداشتمو و برگشتم سمت اون آدم مریضی که اون سیبو پرت کرده....تا قیافشو دیدم هرچی درد و غصه تو زندگیم بود و یادم رفت و زدم زیر خنده....همونطور که میخندیدم گفتم:ســــــــــــورا...خدا نکشتت با اون لباست...این چیه پوشیدی؟

هونطور که دستشو به کمر گرفته بود گفت:زهرمار...رو آب بخندی...مگه چشه؟هر چی باشه بهتر از لباس زندونیاست و به لباس های تن بم بم اشاره کرد...

بم بم خودشو جم و جور کرد و گفت:آخه میخوام بدونم کدوم شیرین عقلی به تو گفته لباس کوتوله های سفید برفی رو بپوشی؟دختر مگه دیوونه ای؟

سورا با قیافه ای حق به جانب گفت:سول گفته...

بم بم با تعجب سرشو تکون داد و گفت:اِ؟سول؟مطمئنی سول گفته؟خوب اونوقت خودش چی میپوشه؟

سورا دست به سینه گفت:خودش میاد میبینیش!

بم بم با زبون درازی دست بلند کرد و گفت:آیششششش...چه قیافه ای هم میاد برا من...از چه کسیم واسه لباس نظر خواسته!یکی از یکی بد سلیقه تر...حالا اگه از من نظر میخواستی یه چیزی!سول؟هه هه هه

داشت حرف میزد که یه صدایی با عصبانیت گفت:خوب دیگه چی بم بم جون؟

بم بم با جیغ کوتاهی پرید وبه سمت سول برگشت...همونطور که دستاششو رو سرش میگذاشت گفت:غلط کردم سول...غلط کردم...تو خیلی هم خوش سلیقه ای راست میگم...این سورا نمیفهمه...بعد به سر تا پای سول نگاه کرد و لبش را گزید تا مبادا متوجه خنده اش بشود...

سول با پوزخند سر تکان داد و گفت:آره ...یکی تو راست میگی یکیم پینوکیو...دستشو به حالت زدن بالا آورد و گفت: پسره ی میمون منو مسخره میکنی؟

بم بم با خنده سرتکان داد و گفت:من؟من کی مسخرت کردم آخه سفید برفیه من؟

و بلند زد زیر خنده...واقعا از اینکه این مدل مهمونی ای رو انتخاب کرده بود پشیمون بود...سول بیتوجه به او گفت:گم شو بینم از خداتم باشه...مگه نه سورا؟

سورا هم ابرو بالا اندخت و گفت:اونکه آره ولی چرا من باید کوتوله میشدم تو سفید برفی؟

سول به پشت او(همون باسن خودمون-__-) کوبید و گفت:آخه من از تو بلند ترم بچه!!

در همین میان بم بم با داد گفت:یا خدا تو چرا این شکلی کردی خودتو بچه؟

سول و سورا هردو به سمت جایی که بم بم ایستاده بود چرخیدن...ریان با صورتی سفید به رنگ گچ که ردهای کبود داشت و لباسهای براق و چرم و لبان کبود به بم بم چشم دوخته بود و پوزخند میزد...سول با خنده گفت:الآن مثلا تو زامبی هستی؟

ریان با ذوق خندید و گفت:بهم میاد؟

جکسون که تازه اومده بود دستشو انداخت رو شونه ی ریان و گفت:مثل همیشه گوه شدی عزیزم...

ریان با خشم دست اورا پس زد و گفت: تو یکی دیگه حرف نزن...از تو که بهترم تارزان...خوب لخت میومدی اینقد خودتو عذاب نمیدادی..(لباسش جوریه فقط یه تیکه پارچه بسته دور کمرش که یه بند یه طرفشو نگه داشته:دی)

جکسون موهای فر ریان را بهم ریخت و گفت:زر نزن جغ جغه...

بم بم با خده گفت:وااای خدا...عجب غلطی کردم اینجور تمی انتخاب کردم واسه مهمونیم...یکی از یکی نابغه تر...خدا اون سه تارو بخیر بگزرونه فقط...

هنوز حرفش از دهانش خارج نشده بود که سورا گفت:حالا باید گت خدا مینرا رو بخیر بگذرونه ...

سه جون و یگیوم با بیژامه های گشاد دست در دست میومدن...یوگیوم به سمت آنها دست بلند کرد و گفت:سلام به همه...

بم بم با دست صورتشو پوشوند و گفت:بچه ها روتونو برگردونید بقیه نفهمن اینا با مان:/خاک تو سر آبرو ریزتون کنن...

سه جون با عصبانیت به دست بم بم زد و گفت:از خداتم باشه...خیلی هم لباسمون خوبه...بی لیاقت

یوگیوم با خنده گفت:ولش کن عزیزم اینا هیچکدوم از طبع هنری لباس ما نمیفهمن...

جکسون با خنده گفت:آره بخدا این بیژامه ها کلی حرف دارن که بزنن گوش کنین و بعد با مسخره بازی سرشو به شلوار یوگیوم نزدیک کرد(شرمندتم ته ته:دی)

ریان با خنده گفت:حالا نه لباس خودت مالیه بم بم خان...(لباس جی هوپ تو هالووین:دـــــــــــــــــی)

جکسون به ساعتش نگاهی انداخت و گفت:ساعت 7ونیمه چرا مینرا نیومده؟؟

بم بم رو به ریان گفت:بهش خبر که دادی مهمونی چه ساعتی شروع میشه؟

ریان سر تکون داد و گفت:آره گفت که میـاد...نمیدونم چرا نمیومده!

داشتن حرف میزدن که در به شدت باز شد و همهمه ها خوابید...ریان با لبخند گفت:بیاین اینم از مینرا...

و به سمت مینرا چرخید...همه با دهان باز به او خیره شده بودند... ریان شکه گفت:وااای خدای من...مین را؟

جکسون با ترس گفت:بخودا یه لحظه فکر کردم واقعیه...این چطوری اینقدر طبیعی در آورده خودشو..؟

ریان با پوزخند تو دلش گفت:خوب واقعیه دیگه احمق...

مینرا با اخمی غلیط و دست به سینه به سمت بچه ها میرفت...جکسون به شوخی گفت:اوه اوه بچه ها هوا پسه دَرین تا خانوم خون آشامه نخوردتتون...

مین را جدی گفت:جکسون ببند حوصله ندارم...

جکسون هم با خنده به معنی تسلیم دست بالا برد و گفت:اوکی اوکی غلط کردم...

یوگیوم با تعجب گفت:خودمونیما نونا خیلی طبیعی شدی...یه لحظه فکر کردم یه خون آشام واقعی داره میاد...

سه جون هم سر تکون داد و گفت:وااای آره خیلی ترسناک بود...نزدیک بود سکته کنم...با اون ابهتت واقعا باید یه خون آشام میشدی!!

ریان با این حرف سه جون زد زیر خنده و با ذهنش گفت(اونایی که ذهنی حرف میزنن رو با قرمز نوشتم):وااای مینی خدا نکشتت بنده های خدا رو از ترس به مرز سکته کشوندی...بیچاره ها نمیدونن تو واقعا یه خون آشامی...

مین را با پوزخند جواب داد:ببند نیشتو احمق...حالا خودتم دست کی از من نداری... و بعد رو به ریان کرد و گفت(الان همه میشنون):چقد ترسناک شدی!

ریان با لبخند اشاره ای به او کرد و گفت:ترسناک تر از خودت؟

مین را با غرور همیشگی اش گفت:در این که من تو همه چیز از تو بهترم شکی نیست...حتی تو ترسناک بودن...

همه مشغول صحبت شدند...ریان که حوصله ی کل کل نداشت با چشم شروع به گشتن اطراف کرد که چیزی توجهش رو جلب کرد..ریان با دهان باز به بازوی مینرا زد و گفت:هی مینی اونجارو..

همه به سمتی که ریان اشاره کرد برگشتند...مارک با لباس خون آشام ها گوشه ای ایستاده بود و چندتا دختر دورش را گرفته بودند و او بی حوصله به آنها گوش میداد...

همه با تعجب به آنها نگاه میکردند و با انگشت آنها را نشان میدادند...مارک متوجه نگاه خیره ی مینرا شد و سرش را بلند کرد...نگاهش در نگاه مینرا قفل شد...اوهم متوجه شد که هردو یک تم برای لباس خود انتخاب کرده اند...مینرا پوزخندی زد و سرش را پایین انداخت...از اینکه مارک را در این لباس دیده خوشحال شد...در ذهن خود به ریان گفت:چقدر لباسه بهش میاد...

ریان بلند خندید که باعث شد جکسون با تعجب بگوید:تو چته یهو عین اسب شیهه میکشی؟

ریان صورتش را جمع کرد و زیر لب به او فوحشی داد...و در ذهنش به مینرا گفت:راست میگیا...همچین بگی نگی به خون آشام بودن میخوره...

ریان آهی کشید و گفت:هعی اگه خون آشام بود من اینقدر بدبختی نمیکشیدم...

ریان گفت:ما هم دیگه لازم نبود دیگه این اخلاق سگیتو تحمل کنیم...

مین را با اخم به او چشم غره ای رفت و دوباره نگاهی به مارک انداخت...متوجه شد هِنا با عشوه به او نزدیک میشود...از پشت دستش را روی شانه ی مارک گذاشت..مارک با تعجب به سمت او برگشت...حال پشت مارک به مینرا بود...مینرا با حرص گفت:به نظرت اگه همین الآن این هنای عوضی به طور کاملا اتفاقی بیفته بمیره چی میشه؟

ریان با خنده گفت:میبرنش پزشک قانونی...

مینرا:حالا اگه رو گردنش جای دوتا نیش پیدا بشه چی میشه؟

ریان باز خندید و گفت:فکر میکنن مار نیشش زده!!

مینرا با لحنی جدی تر و ترسناک تر گفت:حالا اگه جای اون نیشا مال من باشه چی؟

ریان اومد جوابی به مینرا بده که صدایی میان مکالمه شان گفت:بابات دخلتو میاره و از طرف هیئت به طرز هولناکی هم مجازات میشی!!میدونی که؟!...

مین را با صدای بلند گفت:یــــا بم بم تو تا کی میخوای جفت پا بپری وسط مکالمه هامون هااان؟

بم بم گفت:خوب نمیتونم گوش ندم که نابغه...خود به خود میاد و میره..بعدم شما به جای نقشه ی قتل یه بیچاره رو ریختن مثل هویج واینسین اون وسط...برین گم شین خوش بگزرونین دیگه اههه!!تو هم دیگه ونقدر به این مرتیکه فکر نکن اوووف...

ریان با لبخند گفت:تو هم گم شو به میزبانیت برس...آییششش...

و بعد به سمت مینی بار گوشه ی پذیرایی رفت...مین را هم بیحوصله خودش را روی مبل رها کرد و به فکر فرو رفت...چقد بیحوصله شده بود...به زمین و زمان گیر میداد...تو همین افکار بود که دستی روی شانه اش نشست...به تعجب به بم بم نگاه کرد...بم بم با لبخند گفت:اووه چیه حالا چرا اینجوری نگاه میکنی؟

مینرا به حالت اول برگشت و گفت:هیچی تو فکر بودم یهو اینجوری شد ببخشید...

بم بم با صدای آهسته گفت:تو فکر همون خوشتیپ؟

مینرا آرام سر تکان  داد و گفت:تا چند دقیقه قبل که مرتیکه بود حالا چیشد شد خوشتیپ؟؟...بم بم با همان صدای آهسته گفت:اگه من جات بودم همه چیو بهش میگفتم و خودمو خلاص میکردم...

مینرا گوشه لباسش را به بازی گرفت و گفت:خودتم میدونی که نمیشه...

بم بم آهی کشید و گفت:هعی آره...من واقعا مشکل باباتو درک نمیکنم...

_:اما من درک میکنم!

بم بم به سمت ریان برگشت که اونطرف مینرا روی مبل نشست و گفت:خوب خانوم ریان بگو ببینم مشکل از کجاست؟

ریان همونطور که کمی از مشروب داخل جام رو مینوشید گفت:مشکل از خون آشام بودنه مینراست...

بم بم خندید و گفت:نه بابا!! من تاحالا فکر میکردم مشکل ازآب آشام بودنشه....

ریان جدی گفت:یعنی تو واقعا نمیفهمی؟ پس بزار من روشنتون کنم...مارک یه آدمه...یه آدم معمولی که زندگی معمولی و آرومی هم داره...اما مینرا یه خون آشامه...موجودی که از خون تغذیه میکنه...براشم خون آدم و حیوون فرق نداره...تصور کن پدر مینرا هم مشکلی نداشته باشه...مارک و مینرا هم با هم دوست شن...اگه یه روز مینرا با مارک تنها شه...اگه عطش بگیره...خون ببینه و کنترلشو از دست بده میدونی چه بلایی سر مارک میاد؟هاان؟اصلا از اینا گذشته فکر میکنی مارک میتونه با قضیه ی خون آشام بودن مین کنار بیاد؟بعید میدونم دیگه حاظر بشه همین نیم نگاه کوتاهی که هر از گاهی اتفاقی بهت میکنه رو دیگه بهت بندازه!!بازم فکر میکنی گیر دادن پدر مینرا الکیه؟بی مورده...مینرا واسه مارک مثل سم میمونه...یه خطر...حالا چی؟

مینرا با بغض به حرفای ریان گوش میداد...تمام حرفای اون درست بود...با بغض گفت:حق با ریانه...درستش همینه که من از مارک دور شم...

بم بم سر تکون داد و گفت:خیله خوب...الآن وقت این حرفا نیست...بهتره امشبو تا میتونیم خوش بگذرونیم هووم؟بعدا در موردش یه فکر اساسی میکنیم!!خوب دیگه من میرم شما هم خودتونو جم و جور کنین عین این عزا گرفته ها نشینین یه گوشه..

ریان سر تکان داد و با اشاره به او گفت که برود...بعد از رفتن بم بم ریان نگاهی به مینرا کرد...مینرا با صورتی اندوهگین به جلو خیره بود...معلوم بود در فکر است...ریان کمی به او نزدیک شد و گفت:مینـــی؟ازم ناراحت شدی؟

مینرا لبخند تلخی زد و گفت:نه چرا باید ناراحت شم..تو حرف درست رو زدی..من زیاد بچه گونه فکر میکردم...من از همون اولم حق عاشق شدن نداشتم....ریان با ناراحتی گفت:مینرا جونم اینقدر ناراحت نباش...چند روز که بهش فکر نکنی همه چیز درست میشه...

مینرا پوزخندی زد و به طرف ریان برگشت و با لحن سر و خشک همیشگی اش گفت:اینطور فکر میکنی؟

ریان که میدانست هیچ چیز نمیتواند فکر مارک را از سرش بیرون بیندازد گفت:من و تو همو نمیفمیم...فعلا اینا رو تموم کن بریم پیش بچه ها ناسلامتی اومدیم مهمونی نیومدیم مجلس ختم بمم بم که اینجوری بغ کردی... پاشو بریم...

________مینرا____

تقریبا سه ساعت از مهمونی گذشته بود و ساعت10 و نیم بود...حوصلم سر رفته بود...بچه ها مشغول کل کل و دعوا و بگو بخند بودن ...با نگاه کردن بهشون لبخندی رو لبام نشست...سول داشت سر به سر جکسون میذاشت و پایین لباسشو میکشید و هر از گاهی هم از زیر نگاهی میندخات و جکسونم مثل دخترا لباسشو گرفته بود و داد و بیداد میکرد...این دوتا ساخته شدن واسه هم از بس کرم دارن....بم بمم که با سورا داشتن خودشونو خفه میکردن..نمیدونم اینا چجوری میتونن اینقدر بخورن...سه جونم طبق معمول خودشو اناخته بود رو یوگی و خواب بود یوگیومم داشت با ریان حرف میزد...واقعا نمیفهمم مگه اینجا جای خوابیدنه؟آخرش ریان یوگیومو بُر میزنه سه جون خانوم باید سه دستی بزنه تو سر خودش...آهی کشیدم و دوباره نشستم روی مبل..نمیدونم چرا اینقدر بی عصاب و بیحوصله شدم...از من بعید بود..گیلاس روی میز رو برداشتم...بوی تند الکل اذیتم میکرد اما میخواستم خودمو از همه چیز خالی کنم...تقریبا نیمه مست بودم...دخترا و پسرای زیادی مست بودن و هر کدوم مشغول کاری...حالم داشت بهم میخورد...یهو دستی نشست روی پام...بدنم مورمور شد...برگشتم سمت کسی که جرات کرده دستشو بزاره رو پام...یکی از پسرای کلاسمون بود که خیلی مزاحمم میشد...مین جی....بالاخره یه روز من اینو میکشم...هووووف...با عصبانیت نگاش کردم و گفتم:چیه؟

بوی الکلش داشت حالمو بهم میزد...انگار یه تن خورده...با لحن مستش گفت:چرا تنها نشستی خوشگله..؟

با اخم دستشو پس زدمو گفتم:به تو چه؟باید بهت جواب بدم؟

خنده ی چندشی کرد و گفت:خوب شد تنهایی...امشب دلم میخواست با تو بگزرونم عزیزم...

خیلی خودمو کنترل کرد همینجا دخلشو نیارم ولی مطمئنم امشب سالم نمیره خونشون...

دستشو آورد سمت صورتمو گذاشت رو گونه م...انگار از سردی صورتم تعجب کرد...با تعجب گفت:واااو تو چقد سردی؟

با عصبانیت دستشو پس زدمو گفتم:برو گمشو قبل از اینکه بلایی سرت بیاد...

انگار این چیزا رو نمیفهمید...چون خندید و بیشتر بهم نزدیک شد...با خنده گفت:خیلی خون آشام بودن بهت میاد...چشمات خودشونو خوب نشون میدن...

خیله خوب خودت خواستی...لبخند پر نازی زدم  گفتم:واقعـــا؟...اوم خوب منم ازت بدم نمیاد چه خوب میشه اگه باهم باشیم نه؟

چشماش برق زد... پوزخندمو پشت لبخندم پنهان کردم...خیلی ابلهی...دستشو گرفتم وبلند شدم..اونم بلند شد...تمام مدت سنگینی نگاهی رو حس میکردم اما توجهی نکردم که بفهمم کیه؟

با همون لبخند گفتم: پس بریم تو باغ...باشه؟

با خوشحالی سر تکون داد و گفت:هرچی تو بگی!بریم...

لبخندم عشوه گرم جاشو داد به یه لبخند ترسناک...گفته بودم که یه روز حسابشو میرسم...دستشو انداخت رو شونمو با هم به سمت باغ رفتیم...جلوی خونه ی بم بم یه استخر بزرگ داشت و پشتش یه باغ بی نهایت بزرگ...بردمش پشت ساختمون... رفتیم قسمتی که درختای بلندتری داشت و دید خیلی کم بود...اونقدر تاریک بود که نمیتونست چیزی رو ببینه اما برای من تاریکی روشن تر از هر چیزی بود...دور و برمو نگاه کردم...هیچکس نبود..دستشو تو یه حرکت از گرفتم و کوبیدمش به دیواری که دورتا دور باغ بود...شکه گقت:مینرا چیکار میکنی؟

لبخند ترسناکمو باز زدم گفتم:میخوام خون آشام بودنمو بهت ثابت کنم...

خندید و گفت:دختر الآن وقت شوخی نیست...ولمون کن ترو خدا

با لحن جدیم گفتم:هِـه خیلی احمقی  پارک مینجی...فکر کردی من با هر کسی شوخی میکنم؟بهت نشون میدم...چشا به رنگ قرمز درومد و دندونای نیشم زد بیرون...با ترس گفت:مین...مینرا...ت...تو یه خون آشامی؟

با صدای آرومی زیر گوشش گفتم:هشدارمو یادت رفت نه ؟گفتم نزدیکم نشو...ولی تو یکم زیادی اومدی جلو...اینم سزای کسایی که حدشونو یادشون میره و دندونام محکم تو گردنش فرو کردم...نه داد زد نه چیزی فقط ناخوناشو محکم فرو کرد تو بازوم ولی من قوی تر از این حرفا بودم..چشامو بستم و مشغول خوردن خونش شدم...بدنش داشت سرد میشد که صدای چیزی باعث شد سریع رومو برگردونم...از چیزی که دیدم زبونم بند اومد...اینکه مارک بود..افتاده بود رو زمین...مینجی بی جون افتاد جلوی پام...چشماش رو مینجی قفل شده بود...

________مارک_____

از اول مهمونی حواسم بهش بود...همش تو خودش بود و یا داشتم با ریان و بم بم پچ پچ میکردن...همه سرشن مشغول کار خودشون بود و اونم تنها رو یه مبل نشسته بود...خواستم برم پیشش و باهاش حرف بزنم الآن بهترین فرصت بود تا من از احساسم بهش بگم...همش میترسیدم که ردم کنه و دوستم نداشته باشه...خوب حق داشتم ...اون کسیه که هیچی از عشق نمیدونه...همش در حال آتیش سوزوندن و خرابکاریه و منم تو راس نقشه هاشم...ولی دیگه برام مهم نیست...باید خودمو راحت کنم...بلند شدم برم طرفش که دوباره هنا جلوم سبز شد...اوووف از سر شب گیر داده به من و ول کن نیست...بی حوصله بهش نگاه کردم و گفتم:ببخشید هنا من یه کاری دارم میشه از سر راهم بری کنار...

اما خودشو لوس کرد و اومد جلوتر و گفت:اوپـــا من امشب تنهام میشه امشب با من باشی؟

از لحنش ناخوداگاه صورتم جمع شد اما سریع به حالت اول برگشتمو گفتم:متاسفم اما نمیتونم...قول میدم یه وقت دیگه با هم باشیم باشه؟

لباشو جمع کرد و با حالت بچه گانه ای گفت:اوووم باشه اوپا ولی تو همیشه اینجوری منو میپیچونی...داشت همینطور حرف میزدکه چشام افتاد به مینرا که داشت با یه پسره حرف میزد...صورتشو درست نمیدیدم..یهو بلند شد و دست پسره رو گرفت و به سمت باغ رفتن...احساس خفگی میکردم...چقدر من احمق بودم...اونم مثل همه به فکر خوشگذرونی بود اونوقت من دنبال عشقم...اما حس فضولیم نذاشت نرم دنبالشون...با حرص هنا رو کنار زدم و آروم بدون اینکه متوجه بشن رفتم دنبالشون...صدای هنا رو میشندیدم که داشت بهم بد و بیراه میگفت اما توجهی نکردم...خدا رو شکر لباسام مشکی بود و اونا متوجهم نمیشدن...رفتن تاریک ترین قسمت باغ که درختای بلند تر داشت...مینرا دائم به اطافش نگاه میکرد..انگار فهمیده بود یکی دنبالشه اما بعد از مدتی اونم بیخیال شد...یهو محکم پسره رو کوبید به دیوار...با چشمای گرد داشتم نگا میکردم... پشت یکی از درختا پنهون شدم...یه چیزای به پسره گفت...اما حرف پسره باعث شداز تعجب یه قدم به عقب برم....[مین...مینرا...تو...تو یه خون آشامی؟]

یعنی چی؟دستمو گذاشتم جلوی دهنم صدای نفسامو نفهمه...چون وقتی میترسیدم یا شکه میشدم صدای نفسام خیلی بلند میشد...

مینرا سرشو برد سمت گوش پسره و باز یه چیزایی گفت...و گردنشو گاز گرفت....اونقدر ترسیده بودم که بدنم سرد سرد شده بود...یه قدم رفتم عقب تر تا بیصدا برگردم تو...لعنت به این شنل... پام گیر کرد به شنل و افتادم رو برگای خشک که روی زمین ریخته بودن...با تعجب برگشت سمت صدا...تا منو دید چشاش دوباره خاکستری شد...و بعد سیاه.. پسره بی جون افتاد جلوش..با ترس داشتم نگاه به بدن بی جون پسره میکردم که صداشو شنیدم....با لکنت گفت:ما...مارک؟تو...تو...

از اینجا به بعد رو با این آهنگ گوش بدین(دانلود)اسم آهنگ--->(Don't look at me like that)

سریع از جام بلند شدم و شروع کردم به دویدن...اونم همونطور که اسممو میگفت دنبالم میدوید...اونقدر شکه بودم که چندبار نزدیک بود بیفتم زمین ولی سرعتم بیشتر از اون بود...دیگه صداشو نشنیدم که یهو جلوم ظاهر شد...داد نسبتا بلندی کشیدم و خودمو نگه داشتم تا بهش برخورد نکنم...باز چشاش سر شده بود...با قدمای سنگینی میومد جلو...تا حالا اینقدر ازش نترسیده بودم...صدای بیروحش تو گوشم پیچید:تو منو تعقیب میکردی؟

نمیتونست حرفی بزنم...به زور زبونم رو لبام کشیدمو گفتم:من...من..

دوباره گفت:چه حسی داشتی وقتی تو اون وضعیت دیدیم؟

انگار نفسم بالا نمیومد...باز بهم نزدیک شد...ادامه داد:به چه دیدی بهم نگاه کردی؟به چشم یه هیولا؟یایه  قاتل و حالا یه خو آشام؟

هنوز داشت بهم نزدیک میشد نفساشو احساس میکردم..با داد گفت:.حرف بزن لعنتـــی...الان چه حسی بهم داری؟ازم متنفری...ازم بدت میاد؟ بهم ترحم میکنی؟...یا ازم میترسی؟

صداش بالاتر میرفت و مشت های ظریفشو رو سینم میکوبید...صداش میلرزید اما اشکهاش نمیریخت...آهان فک کنم تو یه فیلم تخیلی که دیدم گفته بود خون آشاما نمیتونن گریه کنن...احساس بدی داشتم که با حرفاش از قبل هم شکه تر شدم:توئه احمـــق...من دوست داشتم..هِـه هنوزم دارم ولی نمیتونم بهت نزدیک شم...میدونی چرا؟چون یه خون آشامم...چون واست خطرناکم...میدونی چقد سخت بود از دور دیدنت؟میدونی به خاطر تو چقد از خودم بدم اومد...از اینکه یه خون آشامم...از اینکه همچین موجود پستیم...اونوقت تو...اینجوری بهم نگاه میکنی...مثل یه هیولا...به من با اون دید نگاه نکن مارک...چون باعث میشی بیشتر از زندگیم متنفر بشم...اما تو همه چیو دیدی...نمیتونم بزارم زنده بمونی...اما نمییتونم خودم بهت آسیب بزنم..

با چشمای براقش بهم خیره شد و گفت:حالا میتونم چیکار کنم؟

با ترس آب گلوم رو قورت دادم.. باورم نمیشد که میخواد چه بلایی سرم بیاد...با صدای آرومش گفت:برو...

از حرفش تعجب کردم...با صدای بلندتری گفت:گفتم از اینجا بــــــــــرو...

کمی با تعجب نگاش کردم اما با سرعت از جلوش رد شدم و به سمت ساختمون رفتم...قلبم هنوزم تند تند میزد...اون منو دوست داره...من چقد احمقم که نفهمیدم...سریع از خونه خارج شدم و به خونه ی خودم رفتم...دیگه هیچوقت نمیخوام ببینمش...

 

__________مینرا

بغضی که به گلوم چنگ مینداخت رو قورت دادم...بعد از پنهون کردن جسد مینجی با خشم به طرف ساختمون رفتم...سول با دیدن من اومد طرفمو گفت:کجا بودی؟میدونی چقدر نگرانت شدیم؟

جکسون هم گفت:تو کجایی دختر چرا اینقدر عجیب غریب شدی این دو روز...بی حوصله بهشون نگاه کردم...به سمت ریان چرخیدمو گفتم:باید حرف بزنیم.

ریان گفت:باشه فردا حرف میزنیم حالا بگو چیشده؟کجا بودی؟

با داد گفتم:همین حالا باید حرف بزنیم و به سمت بم بم گفتم:ما میریم...خوش بگذره...

دست ریان رو گرفتم و کشیدم بیرون تو خیابون دستشو کشید بیرون و گفت:یـــا چیشده چرا همچین میکنی؟

با صدای آرومی گفتم:مارک همه چیو فهمید...

با داد و گفت:چـــــی؟چطوری آخه؟و بعد مشکوک بهم نگاه کرد و گفت:مین تو بهش نگفتی که؟

با حالی آشفته گفتم:مگ عقلمو از دست دادم...داشتم حساب مینجی رو میرسدم سر رسید و همه چیو دید...منم قاطی کردم هر چی از احساسم بود بهش گفتم...حالا چیکار کنم؟

با عصبانیت بهم نگاهه کرد و گفت:مین نگو که مینجی رو کشتی؟

سرمو به نشونه ی خاک تو سرمون شد تکون دادم...با عصبانیت جیغ زد:میدونی اگه بابات بفهمه چه بلایی سرت میارن؟حالا پدرت هیچی...هیئت بزرگانو چیکار میخوای بکنی؟

بیتفاوت اما عصبی گفت:اینا واسم مهم نیست...مارک رو چیکار کنیم...اگه بره به بقیه بگه؟

دستشو رو سرش گذاشت و گفت:الا نمیره بگه..خودت میدونی که چجور آدمیه...بعد اگه بگه هیچکس باور نمیکنه و فکر میکنن که دیوونست...به همین دلیلم که شده چیزی نمیگه...ولی خودت میدونی که نمیشه زنده گذاشتش...آخه تو مینجی رو هم کشتی...میتونه از این استفاده کنه و به بقیه بفهمونه و همه بهت مشکوک شن...

آهی کشیدم و گفتم:اما من نمیتونم بکشمش ریان خودت که میدونی!!

ریان هم با لحنی غمگین گفت:ولی چاره ای نیست...دو راه بیشتر نداری!!یا باید بکشی یا اونم تبدیل کنی به خون آشام...

چشامو رو بستم وفشردم...حالا باید چیکار کنم؟ 



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 15 شهریور 1394 توسط Meнι Tυan | نظرات()
chocolate
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 07:41 ق.ظ
I blog often and I truly thank you for your information. This article has really peaked
my interest. I'm going to book mark your blog and keep checking for new information about once a week.
I subscribed to your Feed too.
Christie
پنجشنبه 16 آذر 1396 09:04 ب.ظ
Wow, superb blog format! How long have you ever been blogging for?
you make blogging look easy. The whole glance of your website is wonderful, let alone the content material!
http://cullity225.yolasite.com/cullity225.php
سه شنبه 17 مرداد 1396 10:37 ق.ظ
I'm not sure exactly why but this web site is loading very slow
for me. Is anyone else having this problem or is it a issue on my end?

I'll check back later on and see if the problem still exists.
oddintermission69.jimdo.com
یکشنبه 15 مرداد 1396 08:03 ق.ظ
Howdy! I'm at work browsing your blog from my new apple iphone!
Just wanted to say I love reading through your blog and look
forward to all your posts! Keep up the great work!
rickieproud.weebly.com
جمعه 13 مرداد 1396 11:50 ق.ظ
I'm extremely inspired along with your writing abilities as well as with the format on your blog.
Is this a paid theme or did you customize it your self? Anyway
keep up the nice quality writing, it's rare to peer a great blog like this one these
days..
gamylattice5509.exteen.com
سه شنبه 10 مرداد 1396 01:37 ب.ظ
Great post. I was checking continuously this blog and I'm impressed!
Extremely useful info particularly the last part :) I care for such information a lot.

I was seeking this particular information for a very long time.
Thank you and best of luck.
foot pain graph
یکشنبه 18 تیر 1396 04:42 ب.ظ
I am so happy to read this. This is the kind of manual that needs to
be given and not the random misinformation that's at the other
blogs. Appreciate your sharing this greatest doc.
foot pain in the arch
سه شنبه 6 تیر 1396 10:49 ب.ظ
I am so happy to read this. This is the type of manual that needs to be given and not the random misinformation that's at the other
blogs. Appreciate your sharing this best doc.
darcywallaert.blogas.lt
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 04:04 ق.ظ
I comment whenever I like a article on a site or if I have something to valuable to contribute to
the discussion. It is caused by the fire displayed in the post I looked
at. And on this post ^^داستـــان های
گآت سونـــی^^ - Our Past-Ep3. I was actually moved enough to post a thought :
-) I do have some questions for you if you usually do not mind.
Is it simply me or does it look like a few of the responses appear like written by brain dead folks?
:-P And, if you are writing on other online sites, I would like to follow you.
Could you list every one of your communal pages like your
twitter feed, Facebook page or linkedin profile?
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 06:58 ق.ظ
Every weekend i used to pay a quick visit this web site,
as i wish for enjoyment, as this this site conations in fact good
funny data too.
manicure
دوشنبه 14 فروردین 1396 11:20 ق.ظ
What's up, of course this paragraph is genuinely nice and I have learned lot of things from it regarding blogging.
thanks.
manicure
شنبه 12 فروردین 1396 08:44 ق.ظ
What i do not realize is actually how you're now not actually
much more well-liked than you might be now. You are so intelligent.
You recognize therefore significantly with regards to this topic,
produced me personally consider it from numerous various angles.

Its like men and women aren't involved until it's something to accomplish with Woman gaga!
Your individual stuffs nice. At all times maintain it up!
حانیه
دوشنبه 27 مهر 1394 12:19 ق.ظ
عالی بود.
پاسخ Meнι Tυan : ممنـون
jimini
یکشنبه 22 شهریور 1394 03:07 ب.ظ
منکه با سر خون اشام شدنو قبول میکردم
برم ببینم مارکی چی چی میگه
راستی خونه بم بمی چه باحاله جیـــــــــــغ
پاسخ Meнι Tυan : آره خونش عشقه پسرم
Pegah.Jimin
سه شنبه 17 شهریور 1394 05:48 ب.ظ
الهییییییی میفهمم ابجی کوچوولوی من نگران نباش اونا اینقد از این کادوها میگیرن که اصلا یادشونم نمیمونه از طرف کی بوده من خودم اینقدر دلم میخواست واسه تولد نفسم یه چیزی بفرستم ولی حیف نمیشه منم نمیتونم ما میریم از نزدیک بهشون نشون میدیم نگران نباش دیگه ام حرص نخور خب؟؟؟
پاسخ Meнι Tυan : این مارک که مثل بت میمونه اگه از نزدیکم بهش بدم اصن میفهمه من کی بودمولی سعی میکنم امیدوار باشم...انشاا... میشه
Pegah.Jimin
سه شنبه 17 شهریور 1394 05:35 ب.ظ
اصلا نمیخواد حرص اینچیزا رو بخوری میفهمی؟؟؟؟
فاطی هر کسی نمیتونه قلب اونو تصاحب کنه تو اینقد دوسش داری که اصلا نباید نگران اون باشی اگرم قبول بشه مارک توجهی نمیکنه بهش من مطمئنم توام ناراحت نباش تو میتونی فایتینگ
پاسخ Meнι Tυan : میدونی خیلی اینا رو به خودم گفتم ولی اون هر روز واسه مارک هدیه میفرسته تازه چه چیزایی بعد عکساشو میزاره اینستا از خودم نا امید میشم نمیدونی که...ای کاش منم میتونستم حیف که امکانش نیست یه چیز کوچیکم واسش بفرستم
Pegah.Jimin
سه شنبه 17 شهریور 1394 05:07 ب.ظ
نـــــــــــــــــه همچین کاری نکنیاااااااااا من داستانم یه دنیاااا شده ولی اصلا یه بارم فکر خلاصه کردنشو نداشتم تو تا آخر شهریور همینطور مرتب بزار بقیشو ما که هستیم بزار بعد مدرسه ها بزار که اون موقع طعمه زم با خیال راحت باهاش بزاری ایشالا اون موقع داداشمونم نتش اوکی بشه بیاد با هم بترکونیم
پاسخ Meнι Tυan : باشه اینکارو میکنم...هعیییی امیدوارم...پگ من خیلی ناراحتمم...یه دختره میشناختم ایرانی بود خوب...بعد همین پریروز رفت کره...جلوی ساختمون جی وای پی عکس انداخته بود...بعد این عاشقه مارکه...رفته تست بده کمپانی...اگه قبول شه...تازه خوشگلم هست...بره بپیچه به پروپای مارک اونم عاشقش شه من چه خاکی تو سرم کنم؟؟هااان؟
Pegah.Jimin
سه شنبه 17 شهریور 1394 04:52 ب.ظ
بالاخره اومدی حاج خانوم؟؟؟؟
واااای فاطی داستانه من رمااان شده نمیتونم زود تمومش کنم تا آخر شهریور میذارم بقیش میمونه واسه بعد کنکورم عاخه خیلـــــــــــی طولانیه
بسه دیگه تحمل ندارم من رفتم قسمت بعدو بوخونممممممم
پاسخ Meнι Tυan : منم همینطور پگ...خیلی این داستان طولانیه...اگه بخوام زود تمومش کنم باید نصفشو بزنم...نمیدونم چه کنم
برو برو
jusa....♥♥
دوشنبه 16 شهریور 1394 03:25 ب.ظ
شتافتم پگ
پاسخ Meнι Tυan : ...:)
Pegah.Jimin
دوشنبه 16 شهریور 1394 02:37 ب.ظ
آهان راستی پارت دهمو گذاشتم گفتم که بدانید
پاسخ Meнι Tυan : خوندمش مثل همیشـــه پرفکت...فقط توروخدا قبل از باز شدن مدرسه ها تمومش کن...من دوس دارم آخرشو بفهمم
Pegah.Jimin
دوشنبه 16 شهریور 1394 02:36 ب.ظ
قربووووووونت ساینا جوووووونم بیا بخلم سوسیسمممممممممم
فاطی توام بیا میخوام لهت کنم کجایی دختر مردم از نگرانی پاشو بیا دیگههههههه
پاسخ Meнι Tυan : بیَـــــهالآن اومدم به جاش
jusa....♥♥
یکشنبه 15 شهریور 1394 08:59 ب.ظ
آخی...مای پگ دلش گرفتههههه بیا بخلمممممممممم منم گاهی وختا ایجوری میشم واقعا دلم میخواد اون لحظه کوکی رو پیشم داشته باشم . باهاش حرف بزنم
عررررررررررررررررر
پاسخ Meнι Tυan : عـــر واس چی؟؟؟سوسیسیاونکه هممون دوس داریم پیشمون باشن...حیف که خودشون نمیفهن...چه میشه کرد..این زندگیه واقعیه
Pegah.Jimin
یکشنبه 15 شهریور 1394 06:51 ب.ظ
نه تازه با این شعرات میشه بهت امیدوار شد سوسیس
تو مجنونی مجنوووووووون خخخخخ
پاسخ Meнι Tυan : اونکه هممون مجنونیم...منم هراز چند اهی واسه مارک شعر در میکنم...خدایی خیلی مسخرن
Pegah.Jimin
یکشنبه 15 شهریور 1394 06:43 ب.ظ
هعیییییییی فاطمه دلم واسه شوهرم تنگههههه چیکارش کردی؟؟؟
چرا همش نیست؟؟؟؟؟؟
جیمینکمممممممممم بیا بغلم عشقم دلم برات یه ذره شدهههه
عرررررررررر امروز واقعا دلم گرفته فاطی کاش واقعا جیمین پیشم بود کاش حداقل یه امروزو میداشتمش اههه اههه اههه
پاسخ Meнι Tυan : خوردمششششش یوهاهاهاالان میاد دیگه...دو پارت مونده...همین امروز میادش
هعیییی من دیشب اینقدر گریه کردم که چشمام باز نمیشد...دلم بدجور هوااای مارکو کرده بود...اینکه الآن کجاست؟چیکار میکنه؟؟؟...از همه چی خسته شده بودم...خیلی حسه بدیه
jusa....♥♥
یکشنبه 15 شهریور 1394 06:40 ب.ظ
تموم شد پگ من دیگه امیدی بهم نیست :/
پاسخ Meнι Tυan :
Pegah.Jimin
یکشنبه 15 شهریور 1394 06:35 ب.ظ
پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ من نگران ساینام فاطی بیار پارت بعدو تا بچمون خل تر از این نشده
پاسخ Meнι Tυan : گذاشتم...منم نگرانش دو روز دیگه جا سهراب سپهری رو میگیره بچه های ادبیات باید بیان شعرای اینو جم و جورکنن
Pegah.Jimin
یکشنبه 15 شهریور 1394 06:22 ب.ظ
خونه خرابمون کردی رفت مینراااااااااا
سرتو به علامت خاک تو سرمون شدم تکون میدی دیگه؟؟؟؟
مین جیه بدبختتتت خب خاک توسرت مونده بود تو خشمالو بودن آبجیمون توام بری سربختش حالا که مردی بگو چی خوردی که رفتی سراغش؟؟؟
اوووووف نگران نباش فاطی کاری نداره مارک تبدیل میکنیم دیگه
پاسخ Meнι Tυan : همینو بگو همش زیر سر اون مینجیه الاخه وگرنه من قاتل نبودم که...فقط یکم بودم
توم چه گیری دادی به مارک...خوبه منم با روش خاکبرسری جیمین رو تبدیل کنم؟سرت تو شوهر خودت باشه بچه دِهـــــه
Pegah.Jimin
یکشنبه 15 شهریور 1394 06:16 ب.ظ
من تو رو میکشم آخرش گفته باشم...
عااااشقتم بیشوخور خیلی قشنگ مینویسی با آهنگ خوندن داستان خیلی تاثیرشو بیتر میکنه
دوباره اشکمو در آوردیاااا ایجاشی خیلی دوسش داشتم خیلی...
من عاشق این آهنگه بودم همیشه ولی الان که با داستان تو خوندمش هزاااار برابر قشنگ تر شد برام مثل اون آهنگ الی که از دیروز هزار بار گوشش دادم و همش یاد اون تیکه ی داستانت میوفتادم...
فاطی این آهنگای غمگینی که داری رو میخوام نمیخواد آپلود کنی اسماشونو برام بفرست خودم میرم پیداشون میکنم دانلود میکنم ولی میخوامشونااااا روانیه این آهنگای احساسیم نمیدونی که
پاسخ Meнι Tυan : نه من گونااا دارم...
منونم مای پگاصن این آهنگ با روح و روان من بازی میکنه نمیدونی که
اون آهنگ الی معرکه ترین آهنگی بود که گوش دادم....پگ اون آهنگ یوکیسو بس که گوش دادم حفظ شدم...اگه قبل خواب گوشش ندم خوابم نمیبره
باشه میفرستم انشاا...اگه کارا درست شن
Pegah.Jimin
یکشنبه 15 شهریور 1394 06:03 ب.ظ
یااااااااااااااا راستی راستی پسره رو کشتی فاطی؟؟؟؟؟
وااااااااااای خیلی باحال بودااااااا ولی بدبخت پسره حداقل میترسوندیش بعد حافظشو پاک میکردی طرررف اوووووووف خداییش خیلی یهوویی بود خیلییی
اون مارک دیگه از کجا پیداش شد؟؟؟؟؟
وااای فهمید تو خون آشامی حالا چه خاکی تو مخمون کنیم؟؟؟
من برم بقیشم بخونم برمیگردم
پاسخ Meнι Tυan : نه حقش مرد بود بیشخور به قول صبا هی رو عصابم رژه رت بعدم مارکمم به خاطر اون...هیچی نگم بهترههههه
همینو بگووو...افتاده دنبال من یکاره
یه خاکی برو بیا میفهمی
Pegah.Jimin
یکشنبه 15 شهریور 1394 05:57 ب.ظ
خاک به چوکم کنن ناراحتت کردم؟؟؟
میانه...اصلا واسه جبران خودم تبدیلش میکنم برات
پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ نه خداییش اگه تم جنگل میبود به جکسون حق میدادم اون لباسو بپوشه خاک تو مخش نکنن این چی بوده که پوشیده؟؟؟
سولی حق داره اذیتش کنه خخخخخ منم بودم کرمامو رو جکی خالی میکردم خداییش ولی فعلا رو مخ یوگی راه برم بهتره
پاسخ Meнι Tυan : آره اصن...ریدی به برجکمدستت طلا
نه نمیخوام اصن بزار آدم بمونه زحمت میشه
لباس نداشته میفهمی...نداشتهخوبه که..جکسان...از نسل تارزان
بیچاره برادرام گیر چه آدمایی افتادن...یکی از یکی خون آشام تر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :