تبلیغات
^^داستـــان های گآت سونـــی^^ - Our Past-Ep4
^^داستـــان های گآت سونـــی^^
برای یـه لحظـه تو رویـآهات زندگـی کن^^و لبخند بِــزن:))
تبادل لینک هوشمند

                           سلام سلام...
شرمندم بخدا اومدم بقیه داستانو بذارم مودممون یادش افتاد خراب شه
به جاش هم زیاده هم یه پارت دیگه بعد از ظهر میزارم
 و یه چیز دیگه...پگ من پوستر میخوام...واسم میسازی؟تیـــریخیــدا
همین دیگه خخخ پرویی ام من...برین ادامه با داستان دهنتون رو شیرین کنین

.

.

.______________________________________________________________________________________________________

و راستی من پارت قبل از بس حواسم شوت بود یادم رفت عکس خونه بمی رو بذارم ایناهاش---->کلیــــک

_______________________________________________________________________________________________________

قطره های بارون به پنجره ی اتاق برخورد میکردن...الآن دو روز گذشته بود و از مارک خبری نبود...مدرسه نیومده بود و از هر کی سراغشو میگرفتم میگفت ازش خبری نداره اما یکی از دوستاش گفت خودشو تو خونه زندانی کرده و درو برای هیچکس باز نمیکنه...!

دلم از همه چی گرفته بود...مخصوصا از مارک...یعنی اینقدر ترسناک بودم که حاظر نمیشد درو برام باز کنه؟...از فکر خودم خندم گرفت...خوب معلومه آخه کیه که از یه خون آشام نترسه...هه...ولی مگه خودم خواستم؟

عصبانی بارونیمو پوشیدم و به سمت در رفتم...خدمتکار با عجله اومدم سمتمو گفت:کجا میرید خانوم تو این بارون؟به راننده بگم برسونتتون؟

عصبانی به سمتش چرخیدمو با لحن آروم و تهدید آمیزی گفتم:اگه پدرم پرسید کجام بگو رفته خونه ی بم بم...وااای به حالت اگه بفهمم چیزی غیر از این گفتی!

با ترس سر تکون داد...کفشامو عوض کردمو با عجله از خونه خارج شدم...بارون شدت گرفته بود...نسیم سردی هم میوزید...خونه ی مارک تا خونه ی ما زیاد فاصله نداشت...تقریبا دو تا کوچه پایین تر بود...با دو خودمو به خونشون رسوندم...

اینجاشو به این آهنگ گوش بدین به گریه نزدیکتره--->دانلـــود

در زدم اما کسی جواب نداد...حیف که اجازه ی ورود به خونش رو نداشتم...چشامو بستم و سعی کردمم به ذهنش نفوذ کنم...چیزای آشفته ای بود...همش صدای گریه بود...کشیده شدن لاستیک ماشین و گریه ی یه نوزاد...صدای التماس یه زن و صدای خودم...حرف هایی که اون شب نحس بهش زدم...و صدای خودش که گفت:ای کاش میمردم...

گوشم سوت کشید دستمو محکم گذاشتم رو گوشامو و جیغ خفه ای کشیدم...میخواست خودشو بکشه...!!مشتمو محکم کوبیدم روی در و با التماس داد زدم:مــارک...یـــــا مارک توآن...به خاطر خدا کار احمقانه ای نکن... درو باز کن...باید باهات حرف بزنم... مـــــــــارک...درو باز کن دیوونه...بذار باهات حرف بزنم...مارک به خاطر من این در لعنتی رو باز کن...مارک اگه تو بمیری منم میمیرم...پس لطفا به حرفام گش بده...با بغض ادامه دادم:میدونی...میدونی از خدا چی میخوام؟میخوام اجازه بده یه بار دیگه متولد شم...قول میدم فقط مثل یه سایه مراقبت باشم...بدون اینکه بهت نزدیک بشم یا بهت دست بزنم...فقط از دور نگاهت کنم...تا دیگه طعم این عشق ناممکن رو نچشم...من واقعا متاسفم..

قدمی به عقب برداشتمو دستمو گذاشتم رو سرم...سرم به شدت میسوخت...آب برای من مثل اسید میموند...حالم داشت بهم میخورد..صدای باز شدن در باعث شد سریع به سمت در برگردم...مارک با لباسای کاملا خیس و چشمای قرمز باد کرده جلوم ایستاده بود...نمیفهمیدم چیکار میکنم ولی واقعا به آغوشش نیاز داشتم...

دویدم طرفشو خودمو انداختم تو بغلش...لباساشو چنگ زدم...پس چرا اشکام فرو نمیریزه؟...چرا؟صاف وایساده بود و هیچ حرکتی نمیکرد...اما همینم واسم کافی بود...آرامش و گرمای وجودش شیرین ترین چیزی بود که داشتم برای اولین بار تو عمرم تجربش میکردم...از بغلش بیرون اومدمو خیره شدم تو چشماش...برای اولین بار زل زده بود تو چشمام...چشمای قرمزش نشون میداد خیلی گریه کرده...صداش تو گوشم پیچید:خیلی سردی!

لبخند تلخی زدمو گفتم:همیشگیه!!تازه امروز گرم ترم...چون تو بغل توام!...

از جلوی در رفت کنار و گفت:بیا تو...فکر نکنم تو بارون ایستادن واست خوب باشه...مگه نه؟

با لبخند سرمو تکون دادم و گفتم:اوهوم...اگه بابام بفهمه دخل جفتمون اومده...و رفتم داخل...حیاط نسبتا بزرگی داشت...با قدم های تندی خودمون رو به داخل خونه رسوندیم...بهم گفت دم در وایسم و خودش سریع رفت طبقه ی بالا...دستامو پیچیدم دورمو کنار در وایسادم...با چشامو خونه رواز نظر گذروندم...خونه ی تمیز و قشنگی داشت...ترکیبی از رنگای مشکی و سفید و قرمز..

چندتا قاب عکس روی میز و روی دیوار بود که عکسای مارک بود اما توی یکیشون مارک تنها نبود و یه پسره تقریبا هم سن و سال خودشم توش بود...حتما عکس داداششه...بی تفاوت نگاهمو چرخوندم سمت پله ها...که دیدم داره میاد پایین...

لباساشو عوض کرده  بود و با یه حوصله ی کوچیک و یه پتو به سمتم اومد...حوصله رو داد دستمو و گفت:ببخشید لباس دخترونه ندارم...با این حوصله موهاتو خشک کن سرما نخوری...کمی مکث کرد و گفت:آ...اصلا خون آشاما سرما میخورن؟

از سئوالش خندم گرفت...لبخندی زدمو گقتم:نه...اما در مقابل آب و آفتاب به شدت ضعیف میشن...

سرشو تکون داد و حوله رو داد دستم...موهامو خشک کردم...نگاهش روی همون قاب عکس بود...ناخواسته فکرمو رو زبون آوردم:عکس داداشته؟

برگشت سمتم و زل زد تو چشام...با لحن غمگینی گفت:آره...عکس داداشمه...

سرمو به معنی فهمیدم تکون دادمو گفتم:اوهوم...چه جالب فکر میکردم تنهایی...

همونطور که پتو رو میداخت رو شونم گفت:میشه گفت یه جورایی تنهام...چون خیلی وقته نه حرف زده نه حرکتی میکنه...آه بیخیال قضیش طولانیه.... بعد لبخند غمگینی زد...

سرمو پایین انداختمو آروم گفتم:متاسفم...

به سمت مبل اشاره کرد و گفت:طوری نیست..بشین...

به سمت مبل رفتم و نشستم...

با صدای آرومش گفت:خون آشاما چیزی میخورن؟

بازم خندیدم...حرفاش مثل تیکه انداختن بود...با خنده گفتم:داری تعارف میکنی یا تیکه میندازی؟

لبخند جذابی زدو گفت:هردو...

سرمو تکون دادم و گفتم:ما میتونیم بخوریم ولی من الآن اینجا نیستم که چیزی بخورم اومدم باهات حرف بزنم..

آروم روی مبل رویرویی نشست و گفت:هرچند میدونم میخوای چی بگی اما خیالت راحت در مورد خون آشام بودنت هیچی به هیچکس نمیگم...

سرمو پایین انداختمو گفتم:مارک...من واقعا بابت حرفای اونشب ازت عذر میخوام...دست خودم نبود...خیلی بهم ریخته و عصبی بودم...من..

وسط حرفم پرید و گفت:بخاطر من؟

آهی کشیدم و گفتم:هم بخاطر تو...و هم بخاطر پدرم...مارک تو میدونی که من نمیتونم همینطور راحت ازت بگذرم...چون اگه من ولت کنم مطمئنم پدرم ولت نمیکنه...اون راحت منو کنترل میکنه نمیخوام بذارم آسیبی بهت بزنن...فقط یه راه هست اونم...

منتظر بهم چشم دوخته بود...آروم گفتم:خون آشام شدنته...

ترس و بهت تو چشماش موج میزد...با همون صدای آروم گفتم:باور کن این برای من سخت تره....ولی چاره ای نیست...لطفا مارک...اگه تو هم خون آشام شی همه چی خوب میشه...شاید من مجازات شم اما تو دیگه آسیبی نمیبینی!!

فقط سکوت بود که جواب خواهشامو میداد...آروم از جام بلند شدم تا برم...نمیتونستم مجبورش کنم...به سمت در رفتم...دستمو دراز کردم تا درو باز کنم که صداش سرجام میخکوبم کرد:صبر کن...

با تعجب برگشتم سمتش...آروم گفت:اگه منم خون آشام شم همه چی درست میشه؟دیگه لازم نیست اینقدر تنها باشم و تو پیشم میمونی؟

 با حرفش از تعجب خشکم زد...اونم میخواست پیشش بمونم...ناخوداگاه لبخندی روی لبم نشست...سرمو تکون دادم...اونم لبخند زد و گفت:پس منتظر چی هستی؟من آمادم...

اونقدر خوشحال شدم که بی اختیار به سمتش رفتم و بغلش کردم...گرمای دستاشو پشت کمرم حس میکردم...لبخندم پرنگتر شد...با خوشحالی گفتم:ممنونم مارک...واقعا ممنونم که قبول کردی...اما یهو یاد داداشش افتادم با تعجب پرسیدم:اما داداشت...اون چی میشه؟

لبخند بیجونی زد و گفت:اینجوری شاید بهتر بتونم مواظبش باشم...بهرحال اونکه نه حرف میزنه نه تکون میخوره...پس زیاد فرقی نمیکنه که من براش در قالب خون آشام باشم یا یه انسان...هووووف خوب دیگه فکر نمیکنم مشکلی باشه فقط...

احساس کردم خیلی ترسیده...با دستای سردم دستشو گرفتم و فشردم...به چشام نگاه کرد و لبخند زد...منم جواب لبخندشو دادم که گفت:میدونی من تا حالا یه خون آشام تو این فاصله ندیدم و نمیدونم یه آدم چجوری میتونه تبدیل به خون آشام شه...پس خودت بهتر میدونی چیکار کنی مگه نه؟

لبمو گزیدم و چشمامو بستم...به راهش فکر نکرده بودم...اگه اشتباه میکردم ممکن بود جونشو از دست بده...وقتی دید چیزی نمیگم دستشو ااز دستم بیرون آورد و گفت:مطمئنی که همه چیز درست پیش میره مگه نه؟

سریع سرمو تکون دادم و گفتم:آ...آره مطمئنم...فقط راهش...میدونی خیلی راه وجود داره...که....

با تردید گفت:خوب یه راه خوب و بی دردسرشو پیدا کن...

سرمو انداختم پایین و گفتم:بی دردسر ترین راهش ریسکش زیاده...اگه یکیمون اشتباه کنه ممکنه جونت به خطر بیوفته...

چشماشو بستو گفت:مهم نیست...این انتخاب خودمه...دوباره دستمو گرفت و گفت:به خاطر خودمون سعیتو بکن...باشه؟

با بغض سرمو تکون دادم و گفتم:باشه...آه خوب...من باید بزاق دهنمو وارد شاهرگت کنم تا تو هم مثل من خون آشام شی....فقط نباید تکون بخوری...اکی؟

سرشو آروم تکون داد  یکم به سمتم خم شد تا تقریبا هم قد شیم...دستمو گرفتم به شونشو و لبامو چسبوندم به گردنش...دندونای نیشم کم کم اومدن بیرون...آرووم گفتم:میدونم دردت میاد...فقط تحمل کن...

آروم گفت:باشه...فقط زود باش تا از ترس غش نکردم...

با لبخند گفتم:واقعا که...مرد گنده...خوب شروع کردم...

آروم دندونمو تو شاهرگش فرو کردم...بازومو تو دستاش میفشرد...قلبم فشرده شد...معلومه چقدر ترسیده...مزه ی خونش فوق العاده شیرین بود...اما نباید کنترلمو از دست میدادم...چشام داشت قرمز میشد و این نشونه ی خوبی نبود..کارمو تقریبا تموم کردم اما..نشد...دندونای نیشم داشت بزرگتر میشد و ممکن بود شاهرگشو پاره کن...کنترلمو از دست دادم و با دستم گردنشو گرفتم و با عطش شروع به خوردن خونش کردم...یهو به خودم اومدم و سرمو کشیدم عقب...سرش کج شد و افتاد رو شونم...با ترس جیغ کشیدم و خودمو کشیدم عقب...بدنش افتاد روم..

زمزمه کردم:من چیکار کردم؟...منه احمق چیکار کردم؟ با چشمای گرد زل زدم به صورتش...رنگش مثل گچ سفید شده بود و بدنش مثل خودم سرد شده بود....اما این سرمای مرگ بود...پاهام سست شد و نشستم رو زمین...بدن سردشو گرفتم تو آغوشم...دستمو کشیدم رو صورتش و با صدایی لرزون گفتم:مارک...مارک چشماتو باز کن...مارک بلندشو ... من اشتباه کردم بلند شووووو...

شونشو گرفتم و با داد گفتم:مارک من متاسفم...من نتونستم درست انجامش بدم...من خیلی احمقم..مـــارک چشماتو باز کن...چرا به حرفشون گوش ندادم...گفتن برات خطر دارم...چرا توجه نکردم؟...چرا مثل بچه ها لجبازی کردم؟منو ببخش مارک...تو رو خدا چشماتو باز کن...قول میدم دیگه نزدیکت نشم...همونطور که محکم تو آغوشم میفشرمش با داد گفتم:مــــــــــارک...بلند شو...اولین قطره ی اشکم از گوشه ی چشمم سر خورد و روی چشم مارک افتاد...و همنطور دومی و سومی...چشمام هم فهمیدن من چیکار کردم...خون داغش رو دستم میریخت..

احساس میکردم یکی داره بهم نگاه میکنه بازم توجهی نکردم...سرمو گذاشتم رو گردنش و بلند گریه کردم...و زیر لب زمزمه میکردم:متاسفم مارک...متاسفم...

احساس کردم دور و برم روشن شد...سرمو بلند کردم...با چیزی که یدیدم تقریبا سکته رو زدم...ملکه سو با لبخند بهم خیره بود و بدن بیجون مارک هم تو بغلم بود...با تعجب به اطراف نگاه کردم...خونه ی مارک نبود...با تعجب گفتم:اینجا کجاست ملکه...من چرا اینجام؟

دامن مشکی رنگ بلندشو کمی بالا گرفت و با همون لبخند به سمت من اومد با لحن مهربونی گفت:مینرا...اینجا نه بهشته نه جهنم...نه برزخ و دوزخ...اینجا جایی که به تصمیم تو بستگی داره...به مارک نگاه کرد و گفت:مینرا...چرا خواستی مارک هم مثل خودت یه خون آشام شه؟به خاطر اینکه بتونی پیشش بمونی یا از دست پدرت نجاتش بدی؟

سرمو انداختم پایین و گفتم:ملکـــه من...من خیلی خودخواهم...به خاطر خواسته ی خودم کسی که برام همه چیز بود رو قربانی کردم...حالا چیکار کنم؟...منم نمیخوام دیگه زندگی کنم ملکه...میخوام برم پیش مارک و دوباره اشکام فرو ریختن...

دستای سردشو روی گونه هام کشید و با همون لبخند مهربونش گفت:مینرا...میدونستی تو اولین خون آشامی هستی که گریه کرد؟

با تعجب گفتم:واقعا؟...بینیمو بالا کشیدمو گفتم:این یعنی چی؟

لبخندش پررنگ تر شد و جلوم نشست و گفت:یعنی عشق پاک و بی پایانت...یعنی یه فرصت...

از حرف آخرش کورسوی امیدی تو قلبم روشن شد با ذوق گفتم:فرصت؟چه فرصتی؟یعنی میشه مارک دوباره به زندگی برگرده؟

لبخندش کم رنگ شد...لبخند منم محو شد...با ناراحتی گفتم:یعنی چی؟یعنی...

آروم گفت:فقط یکیتون حق زندگی دارین...یا تو...یا مارک...این بستگی به خودت داره...

سریع و بدون فکر گفتم:مارک...اون باید زندگی کنه...به خاطر اشتباه و لجبازیه من اون ...مُرد...پس کسی که لیاقت زندگی کردن داره مارکه نه من...

ملکه آروم دستشو رو شونم گذاشت و گفت:تو خیلی مهربونی مینرا...یه عاشق واقعی...ای کاش همه چیز اینقدر پیچیده و سخت نبود...ای کاش...

بازم آهنگ داریم...عاشق این آهنگم هق هق---->دانــلود

بازم اشکام با لجبازی از چشام پایین اومدن...به صورت غرق در خوابش نگاه کردم...پر از آرامش بود و ...زیبایی...ناخوداگاه لبخندی زدم...سرمو خم کردم و برای اولین و آخرین بار طعم لباشو چشیدم...چشامو بستم و اجازه دادم سیراب شم...خوشحالم که تونستم بهش کمک کنم...مراقبش باشم...از این به بعد مثل یه سایه باهات میمونم مارک...من همیشه مراقبتم عزیزنم...اما توی قلبت...توی وجودت و همیشه لبخند میزنم...قلبم درد اومد...احساس خفگی میکردم...چشمام سنگین شد...احساس میکردم روحم داره از تنم جدا میشه...برای آخرین بار لبخند زدم...باعث خوشحالیه که قلب و روحم متعلق به کسی میشه که تمام زندگیمه...خداحافظ و سلام عشق من...

____________________________________________________________________________________

و همچنان عَـــــــــــــــــــــــــــر....مَمَـــن خودمو کشتم

خو دیگه من میرم سه چهار ساعت دیگه میام...منتظرم باشیـــن



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 17 شهریور 1394 توسط Meнι Tυan | نظرات()
Darnell
پنجشنبه 16 آذر 1396 11:03 ب.ظ
Great blog here! Also your site loads up very fast!

What host are you using? Can I get your affiliate
link to your host? I wish my web site loaded up as quickly as yours lol
How do you get taller in a day?
دوشنبه 16 مرداد 1396 02:32 ب.ظ
hi!,I like your writing very so much! proportion we be in contact extra approximately your article on AOL?
I need a specialist on this area to resolve
my problem. Maybe that is you! Looking ahead to look you.
https://jeseniaringuette.jimdo.com
پنجشنبه 22 تیر 1396 10:42 ب.ظ
Awesome article.
Got7
جمعه 19 خرداد 1396 05:55 ب.ظ
چرا کسی نیست جواب منو بده
Got7
جمعه 19 خرداد 1396 05:49 ب.ظ
سلام به همیگی من تازه به جمعتون اضافه شدم به عنوان طرفدار گات سون و تی آرا من رو بپذیرید ممنون
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 08:31 ق.ظ
Hi, I do believe this is a great blog. I stumbledupon it ;) I'm going to revisit yet again since
i have saved as a favorite it. Money and freedom
is the best way to change, may you be rich and continue to
help others.
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 06:44 ب.ظ
This site was... how do you say it? Relevant!! Finally I've found something which helped me.

Appreciate it!
manicure
سه شنبه 15 فروردین 1396 12:06 ب.ظ
Excellent, what a blog it is! This blog gives valuable information to us, keep it up.
manicure
سه شنبه 15 فروردین 1396 03:56 ق.ظ
whoah this blog is great i like reading your articles.
Keep up the good work! You recognize, many individuals are
searching round for this info, you can help them greatly.
حانیه
پنجشنبه 30 مهر 1394 01:37 ق.ظ
عالی بود.
پاسخ Meнι Tυan : ممنون
jimini
یکشنبه 22 شهریور 1394 03:17 ب.ظ
راستی اجی اگه خواستی داسی منو هم بخون اسمش soon fun به معنیه "شوخی با غریبه" هست
ادرس وب : httpbts4u.tk
پاسخ Meнι Tυan : اوکی...الآن وقت ندارم بعدا حتما میخونمش
jimini
یکشنبه 22 شهریور 1394 03:09 ب.ظ
هق هق
من رفتم بعدی رو بخونم
هـــــــــــــق هــــــــــــق
پاسخ Meнι Tυan :
jusa....♥♥
چهارشنبه 18 شهریور 1394 08:03 ق.ظ
اصن حرف تیرزو نزن که بغضم میگیره لامصب چرا اینقد آرمیا باید زجر بکشن با این موزیک ویدیو های عتیقه ؟؟؟؟؟ من اول تا آخر گریه کردم حتی میترسم دوباره نگا کنم
پگ فک کنم کره ی جنوبی میخوان با کره شمالی بجنگن دیگه تا این حد میدونم....ولی برا پسرا خیلی نگرانم.. ولی بنظرم ببرنشون یه کشور دیگه بهتره مگه نه ؟
پاسخ Meнι Tυan : نه الآن صلح شده همه چی در امن و امانهدرست شد روابط بینشون خداروشکر
Saba.v
چهارشنبه 18 شهریور 1394 12:43 ق.ظ
اوخیییییییییی فرزندانم بیاین بغلم...گریه نکنین...هر خبری از بنگتن شد بیاین به خودم بگین اصلا ذوووووووق مرگ میشم حال کنین...
فقط خودم الان حالم خوب نیس
همسرم قراره دوباره منو ببره به فنا با این آلبوم جدیدشون
وااااااااااااااای من دیشب چقد گریه کردم واسه تیزر این آلبوم...فداش بشم من با اولش مرررررررررردم...همچنین آخرش که خودشو پرت کرد تو دریا
پاسخ Meнι Tυan : من چیکار کنم؟بنگتن نیس که فقط گات سونم هست
آره عوضیا باز جوگیر شدن میخوان حال منو از این بدتر کنن
Saba.v
چهارشنبه 18 شهریور 1394 12:39 ق.ظ
خونه ی بم بمو برووووووووووووووووووووووووو
خدااااااااااای من این دیگه چیه؟؟
اوووووووووووووف
پاسخ Meнι Tυan : بعله پسرم پولداره ولی کصافد یه دستی به سر و کله ی ننش نمیکشه پدرشم پولداره دیوث فقط من بدبختم این وسطـــ-___________-
Saba.v
چهارشنبه 18 شهریور 1394 12:38 ق.ظ
هاااااااا الان از اتاق فرمان اشاره کردن که واسه خون آشاما آب خوب نیس...
مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارکــــــــــــــ درو باز کن...الان میام میشکنمشاااااااااا
پاسخ Meнι Tυan : بعلهه اگه اتاق فرمان نبود من الآن به ... رفته بودم-____-
Saba.v
چهارشنبه 18 شهریور 1394 12:36 ق.ظ
...
...
مااااااااااااارک درو باز کن...ازت خواهش میکنم درو باز کن...مااااااارک با توام درو باز کن داداشم الان مینرا سرما میخوره...
اوا مینرا که خون آشامه اصلا سرما نمیخوره...
خیله خب مارک درو باز نکن

عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر چقد ناراحت کنندهههههههههه
واااااااااااااای چه عشقه پاکی داری که زدی زیر گریه و شدی اولین خون آشامی که گریه میکنه!
مینراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا نمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــر...
عررررررررررررررر
فدات بشم فاطی که اینقد قشنگ مینویسی
پاسخ Meнι Tυan : باز نمیکنههههههههه خاک تو ســـــرنه میسوزم بچههه بگو بااااز کنههه
آره من خیلی مجنونممم صبااا
مردممممم دیگه تموم شد رفتممممممم
ممنونم صبولکم منم فدای تو بشم دخترممم
Pegah.Jimin
چهارشنبه 18 شهریور 1394 12:18 ق.ظ
واسه هممون همینطوره اینقدر از عشقمون ذوق داریم که واسه همه ازش تعریف میکنیم اونوقت اونا بدون توجه به ذوقی که تو چشمامون میبینن مسخره میکنن فاطی جونم...ساینایی بیخیالش آبجیا این آدما با درک کمشون فقط دل میشکنن طلوع آبجیم یه بار که یکی بدجور زد تو ذوقم گفت اونا نمیدونن شخصیت واقعی پسرا چه جوریه نمیشناسن که میزنن تو ذوقت پس تا نشناختن هیچی بهشون نگو....
من خوشم میاد یکی از همینارو عاشق یکی از پسرامون کنم بعدشم بزارمش تو خماری یه جورایی تشنه ببرمش لب چشمه و برش گردونم تا بفهمه مسخره کردن کسی که عشق یکی دیگست یعنی چی...
همینکارو واسه خنک کردن دلمم که شده میکنم حالا منتظر باشین...
راستی ساینا جریان جنگ کره جنوبی و شمالی رو دقیقا آبجیه بزرگ منم اومد با ذوق به من گفت...دلم لرزید بخدا ولی خیالم راحته کمپانیای اونا اینقدر مواظبشون هستن که اونارو تو اوج هرج و مرج بر نگردونن...
واسه کسایی که ارزششو نمیفهمن از با ارزش ترین چیزای زندگی نباید حرف زد
کلام آتشین و با ارزش از پگاه باید رو سنگ چاپش کرد نه؟؟؟؟
راستی فاطی بپر جیمیلت دخی
پاسخ Meнι Tυan : آدمای خیلی بیشعوری هستن که از احساس هیچی نمیفهمن...من تا میتونم به اینجور آدما بی توجهی میکنم...حرفاشون واسم اهمیتی نداره
حتما اینکارو بکن انتقام هممون رو بگیر پگ تو میتونییی
jusa....♥♥
سه شنبه 17 شهریور 1394 08:43 ب.ظ
من درکت میکنم... وقتی گفتن کره ی شمالی و جنوبی میخوان بجنگن با کلی نگرانی رفتم به مامانم گفتم برگشت گفت خوبه دیگه از دستشون راحت میشیم...با این که میدونن اونا همه ی زندگیه منن من همه ی لحظه های خوبمو با اونا داشتم ولی بازم رعایت نمیکنن و حتی سعی نمیکنن به زبون هم که شده ناراحتم نکنن....باورت میشه گفت خوبه از دستشون راحت میشیم...از اون به بعد تصمیم گرفتم دیگه درباره ی دنیای خودم با مامان بابام حرف نزم فقط چیزایی رو بهشون بگم که بهشون مربوطه... اینجوری خیلی بهتره...دنیای قشنگت برای خودت و آدمایی که درکت میکنن باقی میمونه بدون هیچ حرفی و یا کسی که ناراحتت کنه و باعث بشه بغض کنی.
پاسخ Meнι Tυan : استاد گیتارم میگفت هیچوقت از آرزوهاتون...درد و دلاتون و رویاهاتو واسه کسایی که درک نمیکنن و سواد در اون چیز ندارن نگین...با یه دیوار حرف بزن ولی با کسی که تو رو نمیفهمه حرف نزن...من همیشه حرفامو تو دلم نگه میدارم و وقتی نا حد انفجار میرم اونارو با مارک شریک میشم...تنها کسی که به امیدش ۶ماه سخت زندگیمو پشت سر گذاشتم و آبجی پگاه من بدون این دو نفر نمیتونم زندگی کنم...
jusa....♥♥
سه شنبه 17 شهریور 1394 07:33 ب.ظ
ای خدا فاطییییییی..... میدونی الآن گریم گرفته ؟؟؟؟ کیبور خیس شده..خیییییییییییییییییییییس.... من حالم کلا امروز خوب نبودش.... اینم خوندم دیگه کلا اصن نتونستم خودمو نگه دارم... فاطییییییی چقد قشنگ بوووووووود....با اینکه ناراحت کننده بود و من بازم یاد تموم غم وغصه هام افتادم.. ولی عالی بود... فاطی خیلی قشنگ بود اجییییی..... عرررررررررررررررررررررر.... چرا زندگی اینقد دردناکهههههه...
پاسخ Meнι Tυan : هعیییی سایناااا بی بغلممممممممممممممننننم خیلی بدبختمممم باورت نمیشه که....تو اگه جای من بودی چیکار میکردی؟؟؟اگه زندگی دردناک نبود که اسمش زندگی نمیشد هعیییییییییییییییییی
ممنون بابت نظرت
Pegah.Jimin
سه شنبه 17 شهریور 1394 06:14 ب.ظ
اتفاقا یه بار با آجی هورام در مورد همین صحبت می کردم اونکه زرگتر از ماستم همین دردو داشت ولی میگفت اونا هیچی از عشق ما خبر ندارن وقتی مسخره میکنن اصلاااااا نباید خودتو اذیت کنی مهم اون عشق با ارزش تو قلب آدمه نه حرف کسایی که اصلا این حسو تجربه نکردن میفهمی چی میگم؟؟؟
آبجیه بزرگ خودم همیشه منو مسخره میکنه بهم میگه تو بچه ای و از این حرفا مسخرم میکنه ولی هیچوقت جدی نمیگیرم عشق دست خود عادم نیست ...هست؟؟؟
جیمین بمن کمک میکنه از بی توجهی و کارای بقیه که اذیتم میکنه راحت تر بگذرم حداقل اونا وجودشون از همون دور آدمو آروم میکنه ولی کسایی که نزدیک آدمن و ادعای دوست داشتن میکنن چی؟؟؟
من بخاطر جیمین تونستم از خیلی چیزایی که اذیتم میکنه بگذرم توام دیگه گریه نکن اینوری سخت میشه با کاراشون بخند و همینجوری دوسشون داشته باش گرریه نکن دیگه خب؟؟؟؟
بخاطر این آبجی بزرگت که خودشو کشت
پاسخ Meнι Tυan : هعیییی پگ من همش جلوشون میخندم ولی نمیدونن تو قلبم چه خبره...هر چی به مارک میگن انگار دارن یه خنجر تو قلبم فرو میکنن...نمیدونن چقدر با حرفاشون ناراحت میشم...میدونی من تا حالا سه نفر از گروها رو دوست داشتم اما هیچکدوم به شدت مارک نبوده...عکساش آرومم میکنه اصلا خنده هاشو که میشنوم ناخوداگاه لبخند میزنم حتی تو سخت ترین شرایط...میدونی من همش درد و دلامو با مارک میزنم...بعد از تو مارکه که حرفامو و رازامو و غصه هامو باهاش شریک میشم...نزدیک ترین دوستم کسی که از بچگی باهاش بزرگ شدم و فکر میکردم خواهرمه خیلی مسخرم میکرد اما جدی نمیگرفتم میگفتم اونکه از عشق من خبر نداره اما آجی روز تولد مارک با کلی ذوق و شوق رفتم اینستا عکس مارک رو گذاشتم و کلی بهش تبریک گفتم اما دوستم زیر عکسش کامنت گذاشت...مبارکه ایشاا... زودی بمیره...پگ یه لحظه اونقدر بغض کردم که فکر کردم الآنه خفه شم...همچین باهاش دعوا کردم که رفت به مامانم گفت...منم گفتم اگه درکم نمیکنین اگه نمیفهمین من چقدر دوسش دارم پس دست از سرم بردارین...من دوست ندارم کسی بهش توهین کنه دست خودم نیست گریم میگیره ولی هیچکدومشون نمیفهمه
Pegah.Jimin
سه شنبه 17 شهریور 1394 05:50 ب.ظ
خودتو داغون نکن بچههههههه چرا همش گریه؟؟؟؟؟
نکن فاطی توروخدا بیخیال دیگه تو بدون اشک ریختنم بنویسی همینقدر قشنگ میشه نکن اینکاراتو بچهههههه
پاسخ Meнι Tυan : میدونی نمیشه بدون گریه...اسمشم که میشنوم گریم میگیه...نمیدونی چقد اطرافیام...دوستام و حتی مامان بابام و داداشام مسخرم میکنن بخاطر اینکه عاشق کسیم که نمیدونه وجود دارم یا نه...این خیلی داغونم میکنه که مسخرم میکننمامانم همش میگه اینا واسه کیه؟واسه کسی که بود و نبودت اصلن واسش مهم نیس...که اینجا داری خودتو میکشی ولی اون فقط به فکر پول در آوردن و خودش و خانوادشه
Pegah.Jimin
سه شنبه 17 شهریور 1394 05:32 ب.ظ
واااااااای اولین خون آشامی که گریه کردم خیلی محشر بود

اون بوسه واقعااا قشنگ نوشته بودیش فاطی واقعا عاشقتم میفهمی؟؟؟؟
داستانای تو یه حال و هوای عجیبی داره خیلی دوسشون دارم خیلییییییییییییییییی
پاسخ Meнι Tυan : عَــره دیگه اولین خون آشامه گریه ای هستم
هعـــی ای کاش خود خرشم میتونست اینا رو بخونه...حیف که نه فارسی بلده نه وقتشو داره نه واسش مهمه
Pegah.Jimin
سه شنبه 17 شهریور 1394 05:30 ب.ظ
چرا فقط یکیشوووووووووووون؟؟؟
اهه اهه اهه مینراااااا خل و چل من تو رو کشم شک نکن
این آهنگه بیشتر اشکمو در آورد خیلــــــی قشنگه خیلییییییی الهی اون صورت ناز مارکو اونجوری تصور کردم الان میخوام بشینم عررررر بزنم خیلی عالی بووووووووووود
کیصافت تو خوب بلدی چطوری با کلمات تو قلب عادم نفوذ کنی واقعااااااا تاثیر گذار بود واااقعا
پاسخ Meнι Tυan : آره دیگه...دنیا جای دونفرو نداره
هق هق قبل از اینکه تو منو بکشی خودم خودمو میکشممممممممممم
آره این دوتا از آهنگای خیلی مورد علاقمنصورت مارک؟صورت مارک؟من اونجاش از گریه نفس تنگی گرفتم...من به ازای هر دو خط یه بشکه اشک میریختم
وااای ممنونم...به قول دوستان با کلمات خوب بقیه رو خر میکنی ولی من اینارو واقعا ازته قلب مینوشتمازت ممنونم همش به خاطر شماست
Pegah.Jimin
سه شنبه 17 شهریور 1394 05:16 ب.ظ
اینم حالا دیگه به ما تیکه میندازه دیگه؟؟؟؟؟
مااارک منو ببین خون اشاما شوخی ندارناااااااا اینقد به این آبجیمون تیکه ننداز افتاد؟؟؟
پاسخ Meнι Tυan : آره دم در آورده...ولی عیب نداره مارکه دیگهسوگولیم
Pegah.Jimin
سه شنبه 17 شهریور 1394 05:03 ب.ظ
پخخخخخخخخخخخ مشکل همینه دیگه شاید خوب نشه!!!!
تو عکسارو + اون عکسی که دیشب گفتی برام بفرست میشینم زورمو میزنم که مثل اون یکیا قشنگ از آب در بیاد فقط توضیحاتو در مورد پوستر بدی که بفهمم چه کنم؟؟؟
پاسخ Meнι Tυan : باشه الان میفرستم
Pegah.Jimin
سه شنبه 17 شهریور 1394 05:01 ب.ظ
عررررررررررررررررررررررررر
خونه ی بم بم...
عررررررررررررررررررررررررر
حرفی ندارم فقط
عرررررررررررررررررررررر
پاسخ Meнι Tυan : فقط عَـــــــــــــــــــــــــر...ملت شانس دارن میفهمی شانـــس...-______________-
Pegah.Jimin
سه شنبه 17 شهریور 1394 04:55 ب.ظ
فاطمه من با پاورپوینت ساختم اونو به نظرت بازم بسازم خوب میشه؟؟؟؟
منکه نوکرتم هستممممممم دربستتتتتتتتتتت عکساشو بفرست ببینم چه میکنم ولی خوب نشد دیگه باید بدون خجالت و این حرفا بهم بگی خب؟؟؟
میسازم ببینم چه میکنم ککککک
پاسخ Meнι Tυan : وااای دختر اونکه عالی بود...خیلی خوب ساختی خداییش من عاشقش شدم
باشه تو بساز...هر چی باشه قبوله البته میدونم عالی میشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :