تبلیغات
^^داستـــان های گآت سونـــی^^ - Our Past-Ep6
^^داستـــان های گآت سونـــی^^
برای یـه لحظـه تو رویـآهات زندگـی کن^^و لبخند بِــزن:))
آپلود عکس

                                             قسمت بعد...
برین بخونین ببینین چی میشه...در ضمن همه چی اینجا ثابت نمیمونه 
قراره خیلی سوپرایز شین...همه ی زوجا...پس مواظب خودتونو شوهرتون باشن
  چون شکنجه شروع شد..برای امروز دو طعمه ی اول...ببینیم دو نفر اول کیان؟

 

عاشق این بودم با لگد در کلاسو باز کنم...تقریبا عادت شده بود...با سر و صدا وارد جایی بشم...طبق معمول با پا کوبیدم به درو همون لبخند شیطونیمو زدم...خیلی دلم واسه آتیش سوزوندن تنگ شده بود...همه ساکت شئن...اونام واسشون عادت شده بود...تو این سه سال کسی نیست که منو نشناسه...همه رو از نظر گذروندم...جکسون باز همون خنده های شیطانیشو زد و برام دست بلند کرد اما سول یه چشم غره ی حسابی رفت...سه جونم که...بعله باز خوابه...داشتم میرفتم سمتشون که چشام رو یه صورت متعجب و نا آشنا قفل شد...اولین بار بود اینجا میدیدمش...لبخند شیطانی ای روی لبم نشست...با قدم های آرومی به سمتش رفتم و بالا سرش وایسادم...یکم براندازش کردم...اوممم بدک نیست...قیافش که خوبه فقط یکم بدنش ضعیف بنظر میاد...انگار متوجه شد بالاسرش وایسادم...سرشو بلند کرد زل زد بهم...یه جوری نگام میکرد...تو چشماش یه جور ترس و بهت بود

با لبخند گفتم:پس اون تازه وارد تویی..اوم خوبه!!اسمت چیه خوشگله؟

با صدای آروم گرفتش گفت:اینطور که معلومه آره...اسمم مارکه..مارک توآن...

سرمو تکون دادم و گفتم:خیلی صدات باحاله...و با همون لبخند آروم نشستم رو میزش و پام و انداختم رو پام...با تعجب گفت:فکر نمیکنی اینجا جای نشستن نیست؟...

خندیدم...با لبخند پر نازی گفتم:من هرجا بخوام...هر جوری بخوام...هرکاری بخوام میکنم...اینو تو دیگه بهم یاد آور نشو کوچولو...و بعد دستمو آروم گذاشت رو گونش...صورتش عجیب شکه بود..احساس بدی داشتم سریع دستمو کشیدم...و از رو میز بلند شدم...اخم ظریفی کردم...چرا اینجوری شد؟بیتوجه به سمت جکسون و سول رفتم وصندلی بغلیشون نشستم...یه چیز خیلی عجیبه..اون پسره...

 

______________مارک____________

با برخورد دستش با صورتم احساس کردم دارم ذوب میشم...یاد اولین دیدارمون افتادم[جیغ بچه ها حیاطو پرکرده بود...همیشه از محیطای شلوغ متنفر بودم...آروم یه گوشه نشسته بودمو و مشغول کتاب خوندن بودم...صدای پچ پچ چند تا از بچه ها که یکمی اونور تر از من نشسته بودن باعث شد گوشامو تیز کنم...نمیدونستم چرا ولی خیلی کنجکاو شده بودم...یکی از دخترا گفت:اوهوم...اصلا شبیه کره ایا نیست...چشماش خاکستریه ولی جالبیش اینه که میگن اکثر اوقات مشکیه گاهی وقتا خاکستری...خیلی عجیبه...

پسره گفت:ولی خوشگله...لهجه هم داره...خیلی دلم میخواد بفهمم کجاییه!!؟!

یکی دیگه گفت:ولی پدرش که شبیه ماهاست پس چرا دختره فرق داره؟

هوفی کشیدمو کتابو بستم...باز تازه وارد اومده اینا شروع کردن به تجزیه و تحلیل...میخواستم برم کلاس..راهرو ها خلوت بود و فقط چندتا از بچه ها داشتن میرفتن کتابخونه... میخواستم برم کتابخونه ولی نمیدونم چرا اول رفتم سمت کلاس...تو راهرو نمیدونم پام به چی گیر کرد و محکم خوردم زمین.....یکی طناب کشیده بود از اینور به اونور و تا من خوردم زمین با جیغ پرید بیرون و گفت:یوهاهاها بم بم تو...

تا نگاهش به من افتاد خندشو خورد و با نگرانی گفت:تو..تو کی هستی؟پس بمی کو؟

با عصبانیت گفتم:بمی دیگه کیه؟زدی ناکارم کردی حالا از من در مورد رفیقتم سئوال میپرسی؟اصلا خودت کی هستی؟

با شرمندگی کنارم نشست و گفت:خیله خوب حالا...ضرب شمشیر که نخوردی...ببخشید..چرا اینقدر عصبانی میشی..؟.منو و دوستم بم بم تازه واردیم..همین امروز رسیدیم...خواستم یکم سر به سرش بذارم الآن یه ساعته منو کاشته اینجا خودش معلوم نیست کجاس...منم فکر کردم اونه...

ناخودآگاه گفتم:چقدر تند حرف میزنی دختر؟!بعدم...همین امروز رسیدین و اینقدر برای شر به پا کردن عجله داری؟

بلند خندید و گفت:وااای من اگه یه روز بقیه رو اذیت نکنم خوابم نمیبره...بعدشم تو هم عجب صدای باحالی داریا...من عاشق صداهای گرفته و خش دارم....

از جاش بلند شد و دستشو به سمتم دراز کرد و گفت :حالام دستتو بده من بلند شو...

با پوزخند خودم بلند شدمو گفتم:چلاق که نشدم...فقط یکم زانوم درد گرفت...همین

با خنده دستشوگذاشت رو گونمو گفت:خوبه خوشگله...من دیگه میرم...بعد رو هوا بای بای کرد و با دو به سمت حیاط دوید...

ناخوداگاه لبخندی اومد رو لبم و سرمو به نشونه ی تاسف تکون دادم...عجب دختر شیطونی!!]

از این فکرا عصابم بهم ریخت...مطمئنم این خود مینراست...اون نمرده...خون آشاما نمیمیرن...اون میخواد منو از شر خودش خلاص کنه...زنگ تفریح میفهمم...مینرا لطفا خودت باش...لطفا

درس خسته کننده بود...من همه ی اینا رو میدونستم...من قبلا عاشق ریاضی بودم...درس مورد علاقم..اما الآن خیلی خسته کنندست...پنج دقیقه به زنگ مونده بود...یعنی الآن جیمین داره چیکار میکنه؟

 

___________جیمین_________

 

با همون معلمی که مدیر گفت به سمت کلاس رفتیم...معلم خشکی به نظر میرسید...ازم خواست خودم به بقیه معرفی کنم و بشینم...از این کار متنفر بودم...اینکه جلوی این همه دانش آموز حرف بزنم خجالت میکشیدم...اما مجبور بودم...خیلی خلاصه گفتم:سلام من دانش آموز جدید...جیمین توآن (توقع ندارید بگم پارک جیمین؟خیر سرشون برادرن:دی)هستم...ایدوارم بتونیم در کنار هم دوستای خوبی باشیم و تعظیم کوتاهی کردم...معلم سر تکون داد و گفت:خوبه جیمین...امیدوارم تو هم دانش آموز درس خون و منظمی باشی...میتونی بشینی...

داشتم دنبال یه صندلی مگشتم که بشینم روش تنها صندلی خالی ته کلاس بود...رفتم و نشستم...یه پسره کنار بود....یه نگاه شیطوون به انداخت و تا معلم شروع کرد به درس دادن خیلی آروم گفت:سلام جیمین من بم بمم...از آشناییت خوشبختم...

آشنایی؟با صدای آروم و سردی گفتم:ما که هنوز آشنا نشدیم پس از چی خوشبخت شدی؟

قیافش جمع شد و گفت:وااه...یکی دیگه عین مینی هم پیدا کردیم بالاخره...این یه جور اصطلاحه...اصن بدبخت شدم خوب شد.؟

بی تفاوت گفتم:خوب که چی؟

زبون درازی کرد و گفت:ایشششش هیچی هیچی درستو گوش بده...آآآه...مثلا میخواستم باهاش دوست شَماا....

همون موقع معلم جانگ بلند گفت:یااا بم بم تو نمیتونی دو دقیقه حرف نزنی؟...داری یکی دیگه رو هم از درس گوش دادن باز میکنی؟

یکی از دخترا که اونم کره ای به نظر میرسید با خنده گفت:معلم...شما میدونید که نمیشه!

معلم هم سر تکون داد  گفت:درسته ریان...شماها کلا آدم نمیشید..خوب بسه وقت کلاسو نگیرید...همین روز اول میخواین وقت کشی رو شروع کنید؟

و دوباره مشغول درس دادن شد...دوباره اون پسره بم بم با همون دختره که اسمش ریان بود مشغول کاغذ بازی شدن و ریز ریز میخندیدن...به دختره توجه کردم..قیافه ی خوبی داشت...ولی چرا اینقدر آشنا بود؟منکه خیلی وقته به جز مارک با کسه دیگه ای ارتباط نداشتم...پس این احساس ترسناک چیه؟سرمو تکون دادم و با ذهنم به مارک گفتم:حوصلم سر رفتــه!

با صدای عصبیش گفت:هیچی نگو که میخوام کلمو بکوبم تو دیوار...

خندیدم...گفتم:تو که همیشه میگفتی عاشق ریاضی هستی...

با غر غر گفت:به شرط اینکه برای اولین بار بخونیش و برات تازگی داشته باشه نه همشو از حفظ باشی...خوب تو چیکار میکنی؟

بیحوصله گفتم:من بدتر از توام...تو لااقل به ریاضی علاقه داشتی...من همون موقعه هم ازش متنفر بوم چه برسه به الآن..همون موقع زنگ خورد...سریع از جام بلند شدم و رفتم بیرون...نمیدونم چرا میخواستم دور باشم از اونجا...

 آهنگ---->دانـــــلود

______________مارک__________________

زنگ خورد...مینرا سریع کیفشو برداشت و رفت بیرون...باید میفهمیدم چه خبره...وسایلمو جمع کردم و دویدم دنبالش...نمیدونم چرا ولی دستشو کشیدم توی یکی از راهروها که هم تاریک بود و هم هیچکس اونجا نبود...اولش ترسید بعد سریع برگشت سمتم...با تعجب گفت:چیکار میکنی؟

سریع گفتم:مینرا...تو مینرایی مگه نه؟

با تعجب گفت:خوب آره...کجاش تعجب داره؟

به کارت رو سینش نگاه کردم...سرم زنگ خورد...چطور ممکنه...پارک مینرا..با بهت گفتم:چطور ممکنه...تو...تو...مینرا باشی ولی زنده...؟؟؟چه خبره؟

باا عصبانیت گفت:من باید بپرسم چه خبره؟چرا اینجوری میکنی؟

منم با عصبانیت گفتم:خودتو نزن به اون راه...اینجوری میخوای منو از خودت دور کنی؟با این راه...واقعا که یه احمقی...

با صدای بلندی گفت:یـــا با چه جراتی با من اینجوری حرف میزنی؟

پوزخندی زدمو گفتم:پارک مینرا...یعنی تو منو نمیشناسی؟هاان؟

جدی گفت:نه...نمیشناسمت و امروز اولین باره که دارم میبینمت...

دستمو کردم تو جیبمو گوشیمو در آوردم...یکی از عکساشو که یواشکی ازش گرفته بودم رو نشونش دادم و گفتم:حالا چی...اینو که نمیتونی انکار کنی...

با بهت گفت:تو اینو کی از من...صبر کن!!این که من نیستم..این لباسا...شکه و متعجب گفت:تو..تو..تو کی هستی؟

با عصبانیت گفتم:منم همین سئوالو از تو دارم...خیلی باید منو احمق فرض کرده باشی که فکر کنی با این کارای بچه گانه گول میخورم...قدمی به سمتش برداشتمو و بازوشو محکم گرفتم:دیگه چی میخوای بگی مینرا؟میخوای اینجوری بازیم بدی؟اومدی دوباره زندگیمو نابود کنی لعنتــــــــــــــی؟

دستشو با عصبانیت کشید اما زورش بهم نرسید...بازوش هنوز تو دستم بود با بغض گفت:با یکی دیگه اشتباه گرفتی...من اون دختره نیستم...

با پوزخند گفتم:چه عجیب...اسمش...قیافش...اخلاقاش...حتی بوی تنش باهات یکیه...و این خیلی جالب تره هردوتون درو با لگد باز میکنین و عاشق اذیت کردن دیگرانین...به نظرم چقدر این دو یکین نه؟...بعد با لحنی جدی گفتم:چطور میتونی اینجور بهم دروغ بگی؟

با داد گفت:دارم بهت میگم من این نیستم چرا نمیفهمی...دیگه نمیخوام چیزی بشنوم...ولم کن..

صدامو پایین تر آوردم و با لحن تهدید آمیزی گفتم:پارک مینرا...شاید بتونی بهم دروغ بگی و فکر کنی که من باور میکنم ولی...سخت دراشتباهی..دیگه به همین راحتیا ولت نمیکنم....

بغض رو تو چشماش دیدم...یکم زیادی تند رفتم...قدماشو لرزون به عقب برداشت و با بغض گفت:تو هر کی هستی باش...ولی اینو بدون کاری میکنم که از این حرفات پشیمون شی... و با سرعت دور شد...دستمو رو سرم گذاشتم و تکیه دادم به دیوار..سر خوردم و نشستم رو زمین...با بغض زمزمه کردم:اینا یعنی چی لعنتی؟حالا که خودت نیستی یکی دیگه رو فرستادی عذابم بدی؟

سایه ی یکی افتاد رو دیوار به بالا سرم نگاه کردم...جیمین بود...غمگین نگاهم میکرد...با لبخند غمگینی گفت:پس مینرا این شکلی بود...خیلی خوش سلیقه ای داداش..

هیچی نگفتم...ادامه داد:ولی یکم تند رفتی...شاید خودش نباشه...

با صدای آرومی گفتم:جیمین من نتونستم ذهنشو بخونم...من شنیدم مینرا هیچوقت نمیذاشت دیگران ذهنشو بخونن...حتی پدرش...دلیل از این محکمتر؟...فقط خون آشامان که میتونن جلوی ذهن خوانی رو بگیرن...

با لخند گفت:پس چندتا از بچه های کلاس ما هم خون آشامن...اینطور نیست؟درست دلیل محکمیه ولی نه برای ما...کسایی که همش یه هفتست از خون آشام شدنشون میگذره...

سرمو بلند کردمو گفتم:چند تا از بچه ها؟مطمئنی؟

سر تکون داد  گفت:اوهوم...ولی.. بیخیال پاشو الان کلاس شروع میشه..تو هم اینقدر بهش فکر نکن.آخرش دیوونه میشی...

خندیدمو گفتم:خیلی وقته دیوونه شدم...خبرر نداری!

باهم رفتیم سر کلاس...

 

ریان___________

بیحوصله سرمو گذاشتم رو شونه ی جکسون...با غر غر گفت:تو باز منو با بالشتت اشتباه گرفتی؟

بی رمق گفتم:بیخیال...امروز حالم خوش نیست...

سرشو تکون داد و گفت:باز با بم بم دعوات شده؟

بی حال گفتم:نچ...کلا...انگار یکی تمام انرژیمو از بدنم کشیده بیرون...الآن چشام به زور بازه...

گفت:خوب از بس ورجه وورجه...منم اگه اینقدر میرقصیدمو اینور اونور آتیش میسوزوندم همینقدر خسته میشدم...

سرمو تکون دادمو گفتم:نه بابا...من که کار هرروزمه...ولی امروز فرق داره...داشتم حرف میزدم که بم بم با رنگ پریده و بیحال   در حالی که بزور خودشو نگه داشته بود تا زمین نخوره نشست رو صندلی روبرویی و سرشو گذاشت رو میز...جکسون متعجب گفت:تو دیگه چه مرگته...؟

صدای بی جونش به سختی شنیده میشد:ولم کن...حالم خیلی بده...

همون موقع سورا با عجله اومد...نفس نفس میزد...با نگرانی گفت:بم بم...آه...چی شد یهو...؟

متعجب گفتم:چی چی شد یهو؟

تازه متوجمون شد...با ترس گفت:هیچی رفتیم خوراکی بخریم از سلف سرویس اما بم بم یهو از حال رفت...منم رفتم براش آبمیوه بخرم... بهوش اومد سریع اومد اینجا...خیلی ترسیدم پسره ی احمق..آروم زد رو شونه ی بم بمو گفت:خیلی بدی!

اشک تو چشماش حلقه زده بود..نگاه نگرانمو بردم سمت بم بم سرشو گداشته بود رو میزو چشماش بسته بود...با نگرانی گفتم:بمـی...خوبی؟

صداش بی حال بود...درست مثل من...گفت:نه..نیستم..دارم میمیرم...حتی نمیتونم چشامو باز کنم...

جکسون عصبی و متعجب گفت:شما دوتا چرا اینجوری شدین...ریان؟پاشو وایسا ببینم...

با تعجب گفتم:چرا؟...ولم کن جکسون حالم خو...

با داد گفت:میگم بلند شو...

با ترس گفتم:باشه باشه...چرا داد میزنی؟

اما اونقدر بی حال بودم که نتونستم تکون بخورم...به زور بلند شدم..اما نمیدونم چی شد که یهو چشام سیاهی رفت...خواستم بخورم زمین که جکسون سریع بازومو گرفتو کشید سمت خودش...افتادم تو بغلشو بعد هیچی نفهمیدم...

..............

صدای وحشت زدشونو میشنیدم...پلکم تکون خورد...صدای داد جکسونو شنیدم که گفت:خفه شید ببینم...بعد شروع کرد تکون دادن من و گفت:ریان...ریان؟...صدامو میشنوی دختر...چی شدی تو آخه؟

سول با صدای آرومش گفت:آخه اینا که حالشون خوب بود..چرا اینجوری شد؟چیزی خوردن؟

جکسون کلافه گفت:نه..اومدیم بیرون نشستیم بعد حال هردوشون همزمان بد شد...حتی وقت نشد چیزی بخوریم...

پلکامو کمی باز کردم...جکسون سریع گفت:ریان...بیدار شدی؟صدامو میشنوی؟یه چیزی بگو دیگه مردمم از نگرانی!

یوگیوم گفت:هیونگ بزار به هوش بیاد بعد اینقدر سئوال پیچش کن.!..ریانا...آبجی خوبی؟

آرم سرمو تکون دادم و با صدای گرفته ای گفتم:بم بم...اون کجاست؟

جکسون نفس عمیقی کشید و گفت:نگران اون نباش خوبه...سورا و سه جون پیششن...

هنوز حال خوب نبود...بی رمق گفتم:جکی...کمکم کن بلند شم...بعد رو به بچه هایی که دورمون جمع بودن گفتم:چیه آدم ندیدین؟برین سر کار خودتون...

همشون با چشم غره ی آخر جکسون رفتن...کمکم کرد بلند شم بشینم روی صندلی...باید میرفتم خونه دیگه نمیتونستم تحمل کنم:بچه ها منو بم بم میریم خونه...الآن کجاست؟

یوگیوم با نگرانی گفت:وقتی تو از هوش رفتی اونم هر چی صدا کردیم بلند نشد...چند تا از بچه ها بردنش بیمارستان مدرسه..الآن اونجا داره استراحت میکنه..

سرمو تکون دادم...زنگ خورد...اونا رفتن سر کلاساشون منم زنگ زدم راننده بیاد دنبالمون...بلند شدم برم پیش بم بم که متوجه شدم اون تازه وارده زل زده بهم...اسمش چی بود؟...آهان جیمین...سر گیجم بیشتر شد...انگار یکی میخواست به درونم نفوذ کنه...بدنم شل شده بود رومو برگردوندمو با سختی به سمت بیمارستان رفتم...حس خوبی به اون پسره نداشتم...

بم بم آروم دراز کشیده بود رو تخت...رنگش از همیشه سفیدتر شده بود...کمی تکونش دادم و گفتم:بمی...بم بم...بلند شو الآن میان دنبالمون..

چشماشو کی باز کرد و گفت:نـونا نمیشه..نمیتونم پاشم...

دستمو بردم سمت گردنشو کمک کردم بلند شه...گفتم:خیلی عجیبه...به نظرت چرا اینجوری شدیم؟

سرشو تکون داد و گفت:نمیدونم..ولی حس میکنم یه سایه داره تمام روحمو جدا میکنه...یه انرژی خطرناک این اطرافه...

یاد پسره افتادم...چشماش برق عجیبی داشت...یه حس بد..گفت:بم بم فکر نمکنی اون تازه وارده یه جوریه؟حس بدی نسبت بهش دارم...

چشماشو ریز کرد و گفت:اوهوم..وقتی داشتیم میرفتیم سلف دیدمش...داشت نگام میکرد...از اون به بعد یهو تمام بدنم شل شد و نتونستم خودمو کنترل کنم و از هوش رفتم...خیلی عجیبه... انگار میخواد یه چیزی به درونم نفوذ کنه...ولی فکر نکنم بخاطر پسره باشه...امکان نداره...

گیج شدم...تموم حس های منو موقع دیدن اون پسر داشت...باید بفهمم چیه!!این نمیتونه یه چیز عادی باشه..

____________________________________________________________________________________________

خوب... اولین نفرات بمی وریانیه بیچاره بودن عَـــخی
به نظرتون بعدیا کیان؟

من هیجان زدم شما چی؟ترسناک شدم نه؟اینا معضلات با جکــــی گشتنه یوهــاهـــاهـــا

خوب دیگه نظرارو بدید بیاد تا من فردا با پارت بعد برگردم


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 19 شهریور 1394 توسط Meнι Tυan | نظرات()
Foot Issues
شنبه 14 مرداد 1396 11:45 ق.ظ
Howdy this is somewhat of off topic but I was wanting to know if blogs use
WYSIWYG editors or if you have to manually code with HTML.
I'm starting a blog soon but have no coding know-how so I wanted to get guidance from someone
with experience. Any help would be greatly appreciated!
http://danyellemesiti.weebly.com/blog/pain-in-the-arch-of-the-foot-bottom
جمعه 13 مرداد 1396 12:18 ب.ظ
Thank you for sharing your thoughts. I truly appreciate your efforts and I
will be waiting for your next write ups thanks once again.
annesomner.hatenablog.com
شنبه 7 مرداد 1396 01:07 ب.ظ
Hi, I want to subscribe for this website to take latest updates, so where can i do it please help.
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 01:05 ق.ظ
I just like the valuable information you provide on your
articles. I will bookmark your blog and test again here regularly.
I'm somewhat sure I will be informed lots of new stuff proper right here!
Good luck for the following!
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 05:15 ق.ظ
Hello, I wish for to subscribe for this weblog to take most recent updates, thus where can i do it
please assist.
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 09:48 ق.ظ
Good article! We will be linking to this great content on our
website. Keep up the great writing.
حانیه
پنجشنبه 30 مهر 1394 02:59 ب.ظ
عالی
پاسخ Meнι Tυan :
jimini
چهارشنبه 25 شهریور 1394 12:30 ق.ظ
اااااااااااااااااااااا جیمین ؟؟؟
این قدرت مدرتارو از کجا اوردی؟؟؟
عالی بود اجی دستت طلا
من بورم پارت بعد بابــــــــــــوی
پاسخ Meнι Tυan : از جیمین هر چیزی بر میاد:|
Pegah.Jimin
جمعه 20 شهریور 1394 01:04 ب.ظ
راستیییییییییییی پارت بعدی کو؟؟؟؟
جونه من بزارش دیگه مردم از خماری الان بزارش خب؟؟؟؟؟؟
پاسخ Meнι Tυan : گذاشتم برو حال کن
Pegah.Jimin
جمعه 20 شهریور 1394 01:03 ب.ظ
وااااااااات؟؟؟
ای بابااااا مارک تو چقدر زود قهر میکنی جدیدا
فاطی راضی کردن مارک با من بیا بحرفیم
بگو چه نقشه هایی تو سرته؟؟؟
بگو دیگهههههههه
پاسخ Meнι Tυan : خیلیی...تازگیا خیلی حساس شده
نمیزاره بهش دست بزنم
نقشه های بد بد
Pegah.Jimin
پنجشنبه 19 شهریور 1394 11:23 ب.ظ
در مورد چی میخوای بحرفیم؟؟؟
ککککککککککک من در خدمتم حرف بزن....ده حرف بزن دیگهههههههههه
فاطی چرا حرف نمیزنی؟؟؟؟؟
ایـــــــــــش حرف میزنی یا برم سر بخت مارک؟؟؟؟؟
اصلا من رفتم خودت خواستی!!
جیمین: پگاه من اینجامااااا
هی وای من ....جیمینی به جونه عمم جایی نمیرفتم داشتم میرفتم شوکولات بیارم با هم بخوریم همین!!!(فاطی پس حرف نمیزنی دیگه....بعدا باهات کار دارم فعلا تازه با جیمین آشتی کردم نمیشه ولی بعدا....
جیمین: بعدا چی؟؟؟ پگاه من...قــــــــــــــرمز
من: وااات؟؟باشه منم... قرمـــــــزتر
زور نزن قرمزه تو عمقشم بری همینه فوضول
پاسخ Meнι Tυan : خخخخخ میخواستم در مورد چیزای خوب خوب بحرفیم که مارک اومد گفت:یـــا تویه وروجک باز میخوای چه نقشه ی شیطانی ای واسه من بکشی؟اون فکریم که تو اون کله ی کوچیکه منحرفته رو بنداز دور...
منم گفتم:مـــارک...دلت میاد دلمو بشکونی؟فقط یه بار...
اما یه اخم کرد گفت:نچ...تو یه بارت میدونم چجوریه...همین که گفتم...به من دست بزنی میکشمت...بعدم قهر کرد رفت تو اتاقش منم رفتم منت کشی
خیلی لوس شده تازگیا
بعد منم اونجا ها خیلی قرمزداشتیم قرمراشم هـــات بود بسووووووووووزه
قرصامم مارک واسم شسته
Saba.v
پنجشنبه 19 شهریور 1394 05:58 ب.ظ
پگاه خانوم حقته...هاهاها...چقد من حال کردم تو حالت بد شد...
اوخییییییی بمییییییییییییی بیا بغلم داداشم...
پاسخ Meнι Tυan : خخخخ بدجنس خبیث
بیچاره پسمل کوشولوووووووووووم بمییییییییییییییییییی ماماننننن
Saba.v
پنجشنبه 19 شهریور 1394 05:56 ب.ظ
عاقاااااااااااااااااا جیمین چه خطرناکی شدهههههههه
اوخییییییییییی حتما تو بیمارستانم خواب بودم نه؟
فاطییییییییییییی من تورو میکشم دختره ی چش سفیــــــــد!!
انقسمت عاااااااالی بوووووووووود!!
قسمت بعد کی میذاری؟؟
پاسخ Meнι Tυan : خیییییییییییییییییلییییییییییییی
خخخخخ آره سورا جمت کرد بردت
فردا میزارم
Saba.v
پنجشنبه 19 شهریور 1394 05:54 ب.ظ
عاقااااااااااااااا چرا من همیشه آخرین نفرمممممممم؟؟؟؟؟؟؟
عاقااااااااااااااااااااااااااااااااا چرا من همیشه خوابم؟؟؟؟
تو مهمونی ام خواب تو مدرسه ام خواب؟؟
بابا منو با شوگا اشتباه گرفتییییییییییییین
پاسخ Meнι Tυan : چون تو...خوااااااااااااااااابی
به موقش بیدار میشی نترس این خواب بودنت خیلیم خوبه نکته مثبتم داره دیگه میفهمی حالا
Pegah.Jimin
پنجشنبه 19 شهریور 1394 04:27 ب.ظ
تیکه میندازی دیگه....من هدر نمیرم خودمم تبدیلم گازت بگیرم مطمئن شی؟؟؟
دندونامو نشونت بدم...ببیندیدی؟؟؟؟
بهلـــــه خودم خون اشامم حدسمم بالاخره یه ذره که درست بوده خبیث
بپر بیوتی داستانمو گذاشتم فعلا کاریت ندارم بپر بیوتی آفرین...
پاسخ Meнι Tυan : نه نه به جون عمممن خودم خون آشامت کردم چی میگی؟
رفتم خوندم نظرم گذاشتم بعدا در موردش میحرفیم
Pegah.Jimin
پنجشنبه 19 شهریور 1394 03:47 ب.ظ
آهاااااااااااااا عه وا آهاااااااان الان گرفتمممممممممم!!!!!!!!
جیمین تازه خون آشام شده رو قدرتاشم تمرکزی نداره...حتی نا خواسته فکر این و اونو میخونه اگه قدرت جیمین همونی باشه که من فکر میکنم یعنی با چشماش میتونه تمام نیروی یک نفرو بگیره و حتی اونو بکشه....وای خداااااا اونکه بهم نگاه میکرد سر گیجمم بیشتر شد...فاطی درست حدس زدم؟؟؟
قدرت جیمین همون قدرت دختره ی تو توایلایته که با چشماش بقیه رو ضعیف میکرد؟؟؟؟
واهاهاهاهایییییی دارم میمیرم از ذوق ،خماری وای خیلی باحاله چه قدرتای باحالی ...جیمین من تو رو فداااااااااااااااااا
پاسخ Meнι Tυan : بیا من تو رو واقعاا خون آشام کنم داری هدر میریعجب حالا میفهمی دختر دندون رو جیگر بذار فقط یکمشو درست گفتی یه چیز باحال تره
هاهاها
Pegah.Jimin
پنجشنبه 19 شهریور 1394 03:07 ب.ظ
من داغااانه کثیرالاضلاع عشقیم بزن بره حال میکنیم فقطـــــــــــــــــــ در مورد جیمین حواساتتو جمع کن میزنم به اون رگ ومپایریم بقیه اعضلاع مثلثو حذف میکنمااااا این یک تحدید بود بهله
پاسخ Meнι Tυan : منم اصن عشق میکنماااااااااااااخیلی نقشه دارم واستونننن
Pegah.Jimin
پنجشنبه 19 شهریور 1394 03:05 ب.ظ
هوووی مینی خبیث من و بمی چمونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ما میمیریممممممممممم....جیمین میخواد درونمون نفوذ کنه خب چررا قدرتمون تحلیل میره؟؟؟؟؟؟
دلم بر خودم سوخت داشتم میمردم....تازه من خودم دارم میمیرم اونوقت شما بمی رو فقط میبرین بیمارستان؟؟؟؟
من آدم نیستم؟؟؟؟
اووووووف قلب مهربونمم منو کشت خودم در حال تبخیرم اونوقت نگران بم بمم...
اوووووووووووووف اون نگاه جیمین چی میگه؟؟؟؟؟
تو منو میکشی آخرششششششش این جایزه بوووود؟؟؟؟
دارم از خماری میمیرم فاطی بر بترک پارت بعدیرم زود بزار تا نخوردمت
پاسخ Meнι Tυan : نههه نمیمیرین دوستان حواسشون هست
خوب تو افتادی تو بغل جککسون اون حواسش بهت بود ولی بم بم برای بار دوم از حال رفت پسرررررررررررم
آره خیلی مهربونی تو اصن
اون نگاه خیلی چیزا میگه ولی از اونجایی که شما دوتا آیکیوتون در حد اسب آبی 8 ساله از تهرانه اینا حالیتون نمیشه
آره دیگه...ناراحتی بیشترش کنممم واستهاهاها
باش تا صب
Pegah.Jimin
پنجشنبه 19 شهریور 1394 02:56 ب.ظ
هعی دااااااد من و بمی چمونه؟؟؟؟؟
چرا اینجوری شدیم؟؟؟؟
یا برفضل افتادم تو بغل جکی؟؟؟؟؟؟
آیم این ذوووووووووووق مرگیت برم بقیشم بخونم واهاهاهایییی
پاسخ Meнι Tυan : نمیدونم خودتون باید بهتر بدونین
اینجا ما خیلی مستطیل مثلث عشقی قراره داشته باشیم خودتونو آماده کنین
jusa....♥♥
پنجشنبه 19 شهریور 1394 02:52 ب.ظ
منم از ریاضی بدم میاد . ایـــــــــــــش ولی بجاش زیست دوس دارم چون بیشترش حفظ کردنیه . شیمی هم که نگوووووووووو دشمن خونیمه
پاسخ Meнι Tυan : منم خیــــــــــــــــــــــــلی بدم میاد تازه مامانم میخواست مجبورم کنه برم رشته ی ریاضی
فکر کن ریاضیییی...شیمی خیلی بد نیست من باهاش مشکلی نداشتم...ولی از زیست خیلی دل خوشی ندارم
jusa....♥♥
پنجشنبه 19 شهریور 1394 02:50 ب.ظ
چی شد ؟؟؟ من نفهمیدم....یعنی ریان و بم بم که خوناشام بودن....حالا دیگه تو لندن خوناشام نیستن ؟؟؟چی شده ؟؟؟ من کجام ؟؟؟ من انسانم دیگه نه ؟؟؟ مینرا چجوری مارکو نمیشناسه ؟؟؟ چجوری نمیتونه بفهمه جیمین خوناشامه ؟؟؟ آیا مینرا هنوز هم خوناشام است ؟؟؟؟
عاقا کله م پوکید من امروز فاینال دارم دو ساعته دارم با خودم تجزیه تحلیل میکنم
پاسخ Meнι Tυan : خون آشامن دیگه...به نظرت چرا هر دوشون باید حالشون بد بشه؟
تو هم میفهمی...گفتم هیچی ثابت نمیمونه
مینرا اون مینرا نیست بچه...در قسمت های آینده متوجه فرقشون میشی
آخی فاینال داری؟چقد من از این فاینالای زبان میترسیدم...میشد روز مرگم...با اون استادای ما!!
Pegah.Jimin
پنجشنبه 19 شهریور 1394 02:48 ب.ظ
واااااااااای جیمینم عین من خجالتیه
پخخخخخخخخخخخخخخخخخ بم بمو گیر آورده ها میگه خیله خب بدبخت شدم خخخخخخ خیلی باحال بود خداییش دمت گرم جیمینک ترکوندی برجکشو
منم از ریاضی متنفـــــــــــرم ایـش حالمو بهم میزنه خداییش مخصوصا اون مثلثاتش که دیگه اوق
واسه نهاییم من اونارو نخوندم همینجوری عشقی جوابشون دادم...البته خوندما ولی چون بدم میومد هیچی ازشون بارم نشد کککک
پاسخ Meнι Tυan : بعله رید به برجکه پسرم کارش به بدبخت شدن کشید
مارک میگه عاشقه ریاضیه تازه به یوگیمم کمک میکنه تو این یه مورد اصلا تفاهم نداریم اصلـــــــــــــن
منم نصف ریاضیمو مثل آدم نخوندم پدرم در اومد تا تونستم جواب سئوالامو بدم-_________-
jusa....♥♥
پنجشنبه 19 شهریور 1394 02:39 ب.ظ
طعمه ؟؟؟ بسم الله من برم بخونم ببینم چی در انتظارمه...:/
پاسخ Meнι Tυan : بعله طعمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه یوهاهاها
Pegah.Jimin
پنجشنبه 19 شهریور 1394 02:36 ب.ظ
جیــــــــــــــــــغ دااااااد هواااااااااار گذاشتیش بلاخره؟؟؟؟
من میمیرم الان از ذووووووق برم ببینم ذوج اول کیه؟؟؟؟
پووووووووووووووووووف نفس عمیــــق من برفتم یوهوووووو
آه راستی یه جایزه ام باید بهم بدی فاطمه خانوم چون من همیشه اول میشم گفته باشم خب برفتم دیگه
پاسخ Meнι Tυan : جیــــــــــــــــــــــــــغ پگ فقط آرامش خودتو حفظ کن باشه؟
نگا جایزت تو ادامست...میفهمی حالا برووو آبقندم ببر یه گــالن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :