تبلیغات
^^داستـــان های گآت سونـــی^^ - Our Past-Ep7
^^داستـــان های گآت سونـــی^^
برای یـه لحظـه تو رویـآهات زندگـی کن^^و لبخند بِــزن:))
آپلود عکس

                                                 برگشتم با پارت بعد...
                             خیلی این قسمتو دوس دارم...همچین پر ابهته....
           بیچاره سه جونی این قسمت بدجور ...خوب چیزی نمیگم...
                                 طعمه های جدید منتظرن                         
                                   برید ادامهههههههههههه


.

شخصیت جدید داریم و خیلیم مهمه...خیلیم خوشگله در ضمن(کلیـــک)خوب به خاطر بسپارینش

.  

.

____________ مینرا__________________

سر درد گرفتم...ریان و بم بمم که رفته بودن...نگاهای مبهم اون پسره مارک آزارم میداد...سرمو گذاشتم رو میز و چشامو بستم...اما نگران بم بم و ریان بودم...چی شده بود که با هم حالشون بد شد...تو همین فکرا بودم که یهو یوگیوم سریع از جاش بلند شد و به سمت بیرون دوید...با تعجب سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم..از در رفت بیرون..جکسون با تعجب و عصبانیت گفت:این دیگه چش شده خدایااا؟سه جون تو مید....

جکسون حرفشو کامل نکرده بود سه جون مضطرب در حالی که اسم یوگیومو میگفت دنبالش ب بیرون دوید...مارک برگشت سمت ما و خیره شد بهم...یه حسی میگفت همه چی بخاطر اونه...اما چرا؟

 

___________سه جون_________

با داد گفتم:چه مرگت شده؟چرا حرف نمیزنی؟

چشماشو بست و تکیه داد به روشویی...از موهاش آب میچکید...با استرس گفتم:یوگیومآ...چرا هیچی نمیگی؟دارم از ترس میمیرم...

با عصبانیت چشماشو باز کرد و گفت:سه جون...حالم خوب نیست...اینم نمیفهمی؟..میشه اینقدر حرف نزنی...صدات داره میره رو اعصابم ...اَه

بغض گلومو چنگ زد...داشتم از نگرانی میمردم اما اون بهم میگه دهنمو ببندم...با عصبانیت گفت:واقعا که...من دارم اینجا از نگرانیت میمیرم اونموقع تو میگی که دهنمو ببندمو خفه شم؟

یه قدم با عصبانیت برداشت سمتمو گفت:سه جون...میشه فقط یه همین امروز تنها باشم...حوصلتو ندارم...حالم خوب نیست...برو پیش بقیه...حالم خوب شد میام...

چشام هر لحظه خیس تر میشد...گفتم:باشه...دیگه راحت استراحت کن...تا هر موقعی که خواستی چون دیگه هیچوقت نمیام دور و برت...نیومدیم نیومدی!!!

دیگه نتونستم جلو اشکامو بگیرم...وبا سرعت از دستشویی خارج شدم...

یوگیوم____________

رفت...من اشکشو در آوردم...با عصبانیت دستمو بین موهام بردم...باز دوباره قلبم فشرده شد...دستمو مشت کردمو کوبیدم بهش...خیلی شدید شده بود...بی اختیار داد بلندی زدم....بدنم بی جون روی زمین افتاد...لعنتیا...این قدرت سیاه داره از کجا میاد؟

داشتم به خودم میپیچیدم که یه فرد سیاه پوش وارد دستشویی شد...خدای من..نه...با آخرین زورم زمزمه کردم:بازم تو؟

و مغزم تو خلع مطلق فرو رفت...

سه جون________________

بدون اینکه حتی زحمت پاک کردن اشکامو به خودم بدم با سرعت وارد کلاس شدم...همه با تعجب برگشتن سمتم...معلم با عصبانیت گفت:یـــا لی سه جون تو...که با دیدن اشکا با نگرانی گفت:سه جون آ...چی شده؟چرا گریه میکنی؟یوگیوم کجاست؟

با بغض گفتم:معلم کیم...میشه... میشه بشینم...من نمیدونم یوگیوم کجاست...

با نگرانی گفت:ولی...بهتره بری بیرون حالت بهتر شد برگردی...من واقعا نمیفهمم شما بچه ها چتونه...آه خدای من...از دست شماها دارم دیوونه میشم...هر روز یکیتون...تازه امروز بم بم و ریانم حالشون خوب نبود...شماها دارید چیکار میکنید؟

صدای مینرا اومد که گفت:معلم...میشه من همراهش برم؟

معلم نگاهی بهش انداخت و گفت:آره بهتره همراهش بری...تنها بره یه بلایی سر خودش میاره...به یوگیومم بگید اگگه خواست خودشو نشون بده یه سر پیش من بیاد...

مینرا تعظیم کوتاهی کرد و اومد سمتم...زیر بازومو گرفت و آروم گفت:بریم...

سرمو تکون دادم...آروم همراهش راه افتادم...رسیدم به محوطه ی سبز مدرسه ...آروم وایساد و با نگرانی گفت:چی شده؟این چه وضعیه؟برای یوگی اتفاقی افتاده؟

بغضم ترکید و خودمو تو آغوشش رها کردم...دستشو گذاشت رو موهامو آروم گفت:هیسسس دختر...جون به لبم کردی...بگو ببینم چی شده؟شما که خوب بودید...نکنه بازم دعوا کردید؟

آروم از آغوشش اومدم بیرونو گفتم:مینی...یوگیوم..تازگیا خیلی تغییر کرده بود...همش منو از خودش دور میکرد...امروز که رفتم دنبالش وقتی با نگرانی حالشو پرسیدم بهم گفت اینقدر حرف نزنم چون صدام میره رو اعصابش...گفت نمیخواد منو ببینه و برم...من...من مگه چیکارش کردم غیر از نگرانش بودن و مواظبش بودن؟

اشکام بی اختیار پایین میومدن...آروم و با لحن آرامش دهنده ای گفت:سه جونی...گریه نکن آبجی خوشگلم...حیف اون چشمات نیست..اصلن خودم باهاش حرف میزنم...تو خودتو ناراحت نکن...الآن کجاست؟

با صدای که با هق هق قطع میشد گفتم:تو دستوییه...البته اگه از مدرسه خارج نشده باشه...

سرشو تکون داد و با لبخند گفت:اوکی...تو بشین اینجا تا من برم ببینم دردش چیه؟!باشه؟

سرمو تکون دادم و نشستم روی یکی از سکو ها...اونم رفت سمت دستشویی...استرس کل وجودمو گرفته بود و نمیدونستم چرا؟!!

 

مینرا_________________

سعی کردم آرامش خودمو حفظ کنم تا یه بلایی سرش نیارم..زیر لب با عصبانیت زمزمه کردم:پسره ی دراز بی مصرف...حالا واسه من پررو بازی در میاره...تنهایی رو نشونت میدم بچه...باید میرفتم دستشویی مردونه..با عصبانیت وارد دستشویی شدم...با صحنه ی روبرو شکه با صدای لرزون گفتم:یو..یوگیوم و بعد با عجله دویدم سمتش...کنارش رو زمین نشستم...بدنش خیس از عرق بود ..با ترس صداش زدم:یوگیـوم آ...هی یوگیوم...آخه احمق تو که حالت خوب نیست غلط میکنی دختره رو از خودت دور میکنی...

داشتم با ترس تکونش میدادم و مدام اسمشو میگفتم که یه چیزی توجهمو جلب کرد...جای یه خراش رو گردنش...دورش کبود بود...خراش تازه بود...یه جوری شدم...دستمو کشیدم رو زخم..که یهو یه دست مچمو گرفت..با وحشت جیغ کشیدم که اون دستش دهنمو گرفت...با تعجب زل زدم به یوگیوم که حالا کامل روم خم شده بود...

دستشو پس زدمو با ترس گفتم:تو..تو چرا اینجوری شدی؟این کارا یعنی چی؟

خیلی خونسرد گفت:کدوم کارا؟

با عصبانیت گفتم:هه...واقعا نمیدونی چی میگم؟میگی کدوم کارا؟کیم یوگیوم...چطور تونستی اونجوری قلب سه جون رو بشکنی؟فکر کردی کی هستی که با کارات اذیتش میکنی؟

یکم ازم فاصله گرفت و با پوزخند گفت:هی پارک مینرا...از کی کارای دیگران به تو مربوط شده؟اصلا از کی تو دلسوز بقیه شدی؟من اون مینرای یخی و بی احساس رو بیشتر دوست دارم...و جدی گفت:بهت هیچ ربطی نداره که من چجوری رفتار میکنم...

با عصبانیت بلند شدم و جلوش ایستادم و با پوزخند گفت:فکر میکنم خیلی چیزا تغییر کرده یوگیوم..اینجور فکر نمیکنی؟

سرشو پایین انداخت و با همون پوزخند گفت:که چی؟

با لحن سرد و عصبی گفتم:دوس ندارم زودتر از وقتش جلو بری!!وگرنه خودم جلوتو میگیرم...میتونم همه ی قدرتی که یه شبه بدست آوردی رو تو یه چشم بهم زدن ازت بگیرم و بعد با داد گفتم:میدونی که نـــــه؟

دندوناشو بهم فشرد و زل زد به چشام...همه ی خشممو ریختم تو چشامو و دستمو آروم کشیدم رو لبه ی کتش و گفتم:دوس ندارم بلای سرت بیارم...پس حواستو خوب جمع کن...

رومو برگردوندم...هنوز یه قدم برنداشتم که حرفش سرجام خشکم کرد:فکر کردی به همین راحتیاس...محض اطلاع...سون یونگ برگشته...

شکه برگشتم طرفش...با پوزخند یه قدم سمتم برداشت..نفساش پوست صورتمو میسوزوند...دستشو رو خراش گردنش گذاشت و گفت:اینم سومین اخطار...فکر نمیکنی بعدی تو باشی؟

پاهام سست شده بود...بدنم سرد سرد شده بود ولی باید خودمو بیخیال و خونسرد نشون میدادم...صورتمو حفظ کردم و گفتم:هه...ولی من خون آشام نیستم یوگیومی...و با این تهدیدای بچه گانه نمیترسم...بهتره از یه راه بهتر وارد شی...

خنده ای کرد...با عصبانیت یه قدم بهم نزدیک شد که ناخوداگاه یه قدم به عقب برداشتم...صورتش خیلی جدی و ترسناک شده بود با صدای دورگه و ترسناکی گفت:فکر کردی با انسان شدن...میتونی گذشتتو پاک کنی؟فکر کردی سون یونگ کسیه که بتونه ازت بگذره...پارک مینرا...تو مکملی...نقطه ی اصلی بازی...تو تاریکی...تو یه کوچه...صدای زجه هات وقتی داری زیر دست و پای سون یونگ له میشی باید خیلی جالب باشه...روحتم نمیتونه اونو آروم کنه...پس خیلی مواظب خودت باش... و با پوزخند تنه ای بهم زد و از دستشویی خارج شد...

دیگه نتونستم تحمل کنم...تمام وزنمو رو دستشور انداختم....با بهت زمزمه کردم:این امکان نداره...سون یونگ...نمیتونه برگرده...اون...مرده...

 

____________مارک__________

خیلی وقت از رفتنشون میگذشت...ولی هنوز نیومده بودن...احساس بدی داشتم...یه سایه رو حس میکردم...به جیمین گفتم:تو هم حسش میکنی؟

سرشو گذاشت رو میزو گفت:سر درد گرفتم...این دیگه چیه؟

با اضطراب گفتم:نمیدونم...صبح ضعیفتر بود...اما الآن قوی تر شده..

سرشو محکم فشار داد و گفت:لعنتــی...انگار دارن میخ فرو میکنن تو بدن...و آخ بلندی گفت...

ترسیدم یهو چش شد..بلند گفتم:جیمین...چی شدی؟

معلم کیم با تعجب گفت:چی خبره اونجا؟

با ترس گفتم:معلم جیمین حالش بده!!

معلم با تعجب بیشتری گفت:امروز چه خبره؟چرا همتون اینجوری شدین؟جیمین...پاشو برو بیمارستان مدرسه ببین میتونن کاری برات بکنن؟

منم بلند شدمو گفتم:میشه منم...

که معلم وسط حرفم گفت:نه مارک...همون مینرا رو فرستادم کافیه...معلوم نیست کجا رفتن!

آروم سر جام نشستم و جیمین از کلاس خارج شد...همه چی عجیبه...

 

_______________مینرا___________

سرمو پایین انداختم...حالا از همه چی میترسیدم...سون یونگ...کابوسم دوباره برگشته و ایندفعه مطمئنن ولم نمیکنه...

تو همین فکرا بودم که صدای قدمای یکی رو شنیدم...از ترس بدنم خشک شده بود...آب دهنمو به سختی قورت دادم...فکر نمیکردم به این زودیا اتفاق بیفته...صداش از پشت سر نزدیکتر میشد...سردیش همه ی وجودمو یخ زده کرد...همون سر گیجه و احساس بد...دستی رو شونم نشست...با ترس به سمتش برگشتم و جیغ ضعیفی کشیدم...

_____________________________________________________________________

میدونم کمه ولی میخواستم جای حساس تمومش کنم..اینم طعمه های این قسمت...قسمت بعد...طعمه های جدید

منتظر باشید...زود میام



نوشته شده در تاریخ جمعه 20 شهریور 1394 توسط Meнι Tυan | نظرات()
Why do they call it the Achilles heel?
دوشنبه 30 مرداد 1396 01:47 ب.ظ
It's actually a cool and helpful piece of information. I'm satisfied that
you shared this helpful information with us. Please stay us up to date like this.
Thank you for sharing.
Foot Issues
دوشنبه 16 مرداد 1396 11:14 ب.ظ
Greetings from Los angeles! I'm bored to tears at work so I decided to check out your site
on my iphone during lunch break. I enjoy the information you provide here and can't wait to take a look when I get
home. I'm surprised at how quick your blog loaded
on my cell phone .. I'm not even using WIFI, just 3G
.. Anyhow, great blog!
http://sheilahlockaby.jimdo.com/
چهارشنبه 21 تیر 1396 02:49 ب.ظ
Way cool! Some extremely valid points! I appreciate you writing this post and the rest of the site is really good.
manicure
یکشنبه 13 فروردین 1396 05:24 ق.ظ
Write more, thats all I have to say. Literally,
it seems as though you relied on the video to make your point.

You obviously know what youre talking about, why throw away your intelligence on just
posting videos to your weblog when you could be giving us something
enlightening to read?
manicure
جمعه 11 فروردین 1396 04:23 ق.ظ
Excellent article. I will be facing many of these issues as
well..
حانیه
پنجشنبه 30 مهر 1394 03:11 ب.ظ
وای...
عالی بود.
پاسخ Meнι Tυan : آه...ممنون
jimini
جمعه 27 شهریور 1394 08:11 ق.ظ
اخی جیمینم
اخی اجی مینرا
اخی مارک هیونک
اخی خون اشاما
اخـــــــــی همینجوری
خخخ ببخشید جو گرفتم
عالــــــــــی بود میسی
من رفتم پارت بعد بابوی ... بوووووووووووووس
پاسخ Meнι Tυan : خخخ کلا آخـــی..
برو
jusa....♥♥
شنبه 21 شهریور 1394 08:29 ب.ظ
تب و ارز کردم وسط زمستون -ـــــــــــــــــــــــ-
پاسخ Meнι Tυan : عالیههه...منم سرما خوردم-______________-
jusa....♥♥
شنبه 21 شهریور 1394 12:29 ب.ظ
هعی خدااااا.... این معلمه جر رفت از دست اینا خخخخخ دلم براش سوخت
سون یونگ خوناشامه ؟؟؟؟ عاقا یکی به من بگه.... من باز میفتم رو دستتوناااا... تازه خوب شدم خودم
برم پارت بعد-ــــــــــ-
پاسخ Meнι Tυan : واقعاا
آره دیگه...
jusa....♥♥
شنبه 21 شهریور 1394 12:22 ب.ظ
عرررررررررررررررر من بیمارستان بودم...دو پارت گذاشتییییییی ؟؟؟؟؟؟؟؟
برم بخونم بیام
پاسخ Meнι Tυan : چرا؟
برو بخون
Pegah.Jimin
جمعه 20 شهریور 1394 03:12 ب.ظ
سورپرایزات تو حلقممممممم
همچین سورپرایز میکنی قلب عادم سر از دهن ادم در میاره والااااااا صبا طفلکی که ترور شخصیتی شدبهش میگم صبا یوگی قهوه ایت کرد خخخخخ حرصشو در آوردم
آه سوسیس ور آی یو؟؟؟
آیم هانگری بدو بیا
پاسخ Meнι Tυan : خخخخخ خوب بود که..خودمم بودم قاطیشون...خوشم اومد ولی خخخمریضم...کرم دارم
Pegah.Jimin
جمعه 20 شهریور 1394 03:03 ب.ظ
واااااااای عالیه عااااالی آخ جووووووووووووووون 5 منفجر میشممممممم
میگم ساینا کجاست؟؟؟
دیروز فاینال داشت داستان منم نتونسته بود بخونه الانم پیداش نیست خدا کنه زود بیاد گمونم طعمه ی بعدی اونه ککککک
پاسخ Meнι Tυan : دخیخااااا!!!فقط باید زود بیاد سوپرایزمو ببینه...
*Ri.Min*
جمعه 20 شهریور 1394 02:39 ب.ظ
چجوری آروم باشم خواهررررر؟؟؟؟
اووووووووووف از دست تو....
نمیدونم خبیث تو بگی میخوره لابد میخوره دیگه....ولی فاطی هرچی فکر میکنم نمیخوره کککک
باشه قرص آرام بخش میخورم میخونمش خوبه؟؟؟
چه ساعتی میذاریش حاج خانم؟؟؟
مهمون داریم جونه من زود بزار
پاسخ Meнι Tυan : ساعتای 5...خوبه؟
*Ri.Min*
جمعه 20 شهریور 1394 02:10 ب.ظ
چیکار کردی؟؟؟
میدونی این آمپاسات عادم میکشه؟؟؟
طعمه ام همینجوری بودااااا
اینم که طعمه داره توش خخخ میترکونمت جوووجه چرا منو می پیچونی؟؟؟؟
الان جیمین خوبه نیست یعنی چه؟؟؟
ببین منو....جیمین با اون چشمای مظلوم و لبخند جیگرش بهش میخوره عوضی باشه؟؟؟
ده نمیخوره دیگه...بیا منو روشن کن فاطی خاموش شدم ناااجور
پاسخ Meнι Tυan : خخخخ من عاشق آدم کشتنم
فقط آروم باش حالش خوبه...فقط این قسمت بعدی که میخونی آروم باش باشه؟واسه خودت میگم
آره میخوره چه جورممم
Saba.v
جمعه 20 شهریور 1394 02:02 ب.ظ
عررررررررررررررررررررررررررررررررررررر یوگیومه ناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامررررررررررررد...دله منو میشکنی؟؟
میکشمــــــــــــــت..
نه نه من دلم نمیاد تورو بکشم...با اینکه دلمو شکوندی ولی بازم دوستت دارم...
میگم ته ته بیاد تورو بکشه
اینجوری عذاب وجدانم کمتره...
عررررررررررررر اوخییییییییییی گردنت چیشدهههههههه
بمیرم برات درد میکنه؟
اوخیییییییییییییییییی
واااااااااای...این سون یونگ دیگه چیه؟!
من نمیدونم چرا هر وقت میگن فلان چیز مهمه من هر چی میخونم نمیفهمم جریانش چیه...
من هنوز خوب لود نکردم این قسمتو باس برم دوباره بخونم ...
وااااااااااااااااااااااااای فاطی ادامشو بعدظهر میذاری؟؟؟
مرسیییییییییییییی مرررررررررررسییییییییییییی ولی من تا بعد از ظهر میپکم از خماری...وای طعمه ی بعد کیه؟؟
یه سوال...
شایدم چندتا سوال
امممممممممم مینرا قبلا خون آشام بوده؟؟میشه یه توضیح کامل بدی؟؟
بعــــــــــد یه چیزه دیگه اونم اینکه یوگیوم خون آشامه؟؟؟
امممم دیگه کی خون آشامه؟؟
جیمینو چیشد؟؟
سون یونگ خون آشامه؟؟
هاااااااا اونکه خون آشامه!!
وااااااااااااااااااااای چه ترسناااااااااااک...
پاسخ Meнι Tυan : اووووووووووووووووووووووف چه خبره دختر من چجوری به همه ی سئوالات جواب بدم
چیزای مهمو میگم بقیشو تو داستان میفهمی...
اول اینکه...
این مینرایی که تو لندنه اون مینرای تو سئول نیست دو نفر جدان با ظاهر و اسم یکسان...همون هدیه ای که ملکه گفت...اوکی؟
خوب سئوال بهد اینکه یوگی خون آشامه یا نه؟اون داستان داره قسمتای بعد میفهمی!!
بعد این مینرای فعلی خون آشامه یا نه؟این مینرا قبلا خون آشام بوده دیگه نیست...خودشو تبدیل به انسان کرده که باز اونم داستان داره
با سون یونگم آشنا میشین بچه ی باحالیه
Pegah.Jimin
جمعه 20 شهریور 1394 01:44 ب.ظ
یا خدا دست سون یونگ بود؟؟؟
این چرا نیروش اینجوریه؟؟؟؟
حداقل رو یکیمون باید بی اثر باشه اینکه زد هممونو داغون کرد
وای جیمین میگفت احساس میکنه میخ میکنن تو بدنش من مررررررردم نفسمه این بشر فاطمه پارت بعدو بزااااااار من دارم از استرس میپووووووکم
وای میخورمت جای حساس تمومش میکنی دیگهههههه من تو رو کُشم مااارک بیا این زنتو ببر بگو پارت بعدو بزاره حال شوهرم بده میخوام ببینم چشه
پاسخ Meнι Tυan : یوهاهاها من هنوز خودم تو شوک کاریم که کردم میفهمییییی؟
ماااارک...اِاِاِ ولم کن این حالا یه چیزی گفت بچهههه
باشه بعد از ظهر میزارمممم
Pegah.Jimin
جمعه 20 شهریور 1394 01:41 ب.ظ
فاطمهههههههههههههههههههه جیمینه من چشـــــــــــــــه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واااااااااااای خدااااااا اینا تقصیر کیه؟؟؟؟؟؟؟؟
سون یونگ خبیث با جیمینکه من چیکار داری؟؟؟
عرررررررررررر نه نامرد چرا با جیمینه من؟؟؟؟
بابا اون تازه حالش خوب شده ولش کنین تو رو خداااا
ایــــــــــش حداقل مارکو میفرستادین باهاش دیگه شوهرم تنها رفت اونم با اون حالش من خودمم حالم خراب وگرنه میرفتم باهاش
جیـــــــــــغ فاطی من یا تو رو میکشم یا خودم
پاسخ Meнι Tυan : یاااا سون یونگه ن خبیث نیست حالا شاید یکم ولی خبیث اصلی رو شما هنوز باهاش آشنا نشدی خواهرم
بزار خیالتو احت کنم...جیمینم همچین خوبه خوبه نیست...یه حالی هم از همه میگیره تهش
Pegah.Jimin
جمعه 20 شهریور 1394 01:36 ب.ظ
یوگی چشــــــــــه؟؟؟؟
چرا اینقدر وحشتناک شده؟؟؟؟؟
واااای چرا تهدید میکرد؟؟؟؟
من دارم میمیرمممممممممم فاطی اینجا چه خبره؟؟؟؟
پاسخ Meнι Tυan : خیلیییییییییییییییی خبذ خیلیییییییییییی
راستش منم دارم میترسم
Pegah.Jimin
جمعه 20 شهریور 1394 01:17 ب.ظ
ووووااااااهاهاهایی گرخیدم این سون یونگ نوگویاااااااا؟؟؟
مینرائه لندنی نوگو؟؟؟؟
تو اودیا؟؟؟؟
ور آی ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ور ایز جیمین؟؟؟؟
آی ام گوینگ .... کامینگ سوووون
یــــــــــس
پاسخ Meнι Tυan : از سون یونگ گرخیدی؟از قیافش یا اخلاقش؟من که خیلی دوسش دارم اینم یکی از داداشامه خیلی نمکه
من مینرای لندنیم دیگهانگار باید یه بار کامل توضیح بدم..نگا اون مینرا که روحشو داد به مارک مرد...یهنی منه اولیبعد این مینرائه اون مینرای قبل نیست..همون که عاشق مارک بود...این همون هدیه ایه که ملکه گفت...فهمیدی؟
برو میفهمی جیمین کجاست
Pegah.Jimin
جمعه 20 شهریور 1394 01:15 ب.ظ
جیــــــــــــــــــــــغغغغغغغغغغغغ دااااااااااااااااااد ملتتتتتتتتتتتتتتت قسمت بعدو گذااااشتهههههههههه هوووووووووو
فاطی الان روح دونفرو شاد کردی خداییش داشتم میمردم از خماری این صبام کنارم نشسته داره رخ میده خخخخخ
ما میریم حمله کنیـــــــــــــــــــــــــم
حملههههههههههههههههههههههههه
پاسخ Meнι Tυan : بریننننننننننن حملههههههههههه کنین فقط با آرامش...فهمیدینننننننننن؟؟؟ به صبا بگو دستمال کاغذی ببرههههه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :