تبلیغات
^^داستـــان های گآت سونـــی^^ - Our Past-Ep8
^^داستـــان های گآت سونـــی^^
برای یـه لحظـه تو رویـآهات زندگـی کن^^و لبخند بِــزن:))
آپلود عکس

                                                      سلامممم
                      پگ یه ساعت زودتر گذاشتمش خوش باش
  خوب من این قسمتو خودم خیلی دوس دارم امیدوارم شمام دوسش داشته باشین^^
                                                  ادامههههه

.

.

.

جیمین____________

سرمو گرفتم و آروم قدما مو برداشتم...انرژی بیشتر شد...آروم خودمو چسبوندم به دیوار و با کمک دیوار راه رفتم...رفت تو حیاط...یهو یه چیز خیلی سریعی مثل یه نور سیاه از کنار صورتم رد شد و باعث شد محکم بخورم زمین...از طرف دستشویی بود...یه خبرایی هست...با سرعت به سمت دستشویی رفتم..قدمام رو آروم تر کردم...یه دختر تو دستشویی بود..حالا چا اومده دستشوی مردونه؟خواستم صداش بزنم که متوجه لرزش شونه هاش شدم...ترسیده به نظر میرسید چون خودشو چسبوند به دستشور..صبرکن!!اینکه مینراست...رفتم جلوتر...تقریبا پشت سرش ایستادم...دستمو گذاشتم رو شونش..با ترس و سریع برگشت سمتمو جیغ کوتاهی کشید...با تعجب زل زدم بهش...وقتی فهمید منم انگار خیالش راحت شد...با صدای لرزونی گفت:هوف ترسیدم...تو بودی ...آه چقدر بی سر و صدا اومدی تو...

خونسرد گفتم:باید بشکن میزدم و سر و صدا میکردم تا بیام دستشویی؟

با صدای گرفته ای گفت:هان؟آهان...هه هه هه نه..شوخی کردم بیخی...

سئوالمو پرسیدم:تو!تو دستشویی مردونه چیکار میکنی؟

شکه شد و گفت:من؟...خب اشتباه اومدم...الآنم میرم...

سرمو تکون دادم که یهو دوباره اون انرژی با قدرت بیشتری بهم وارد شد و باعث شد خم شم پایین..مینرا سریه اومد سمتمو شونه هامو گرفت...افتادم تو بغلش...نمیتونستم حتی یه ثانیه خودمو نگه دارم...مینرا با تعجب گفت:حالت خوبه؟چرا اینجوری شدی؟

نفساش میخورد به گردنم...با صدای لرزونی گفتم:هیچی فقط یکم حالم خوب نیست...همین...

یکم خودشو کشید عقب و تو چشمام نگاه کرد...تو چشماش شک بود...انگار میخواست از چیزی مطمئن شه..چقدر وجودش آرامش بخش بود...انگار نمیخواستم از بغلم بیرون بیارمش...عجیب بود انرژی که بهت میداد...دیگه اون دردارو حس نمیکردم...بازومو گرفت که بره عقب اما دستامو ناخوداگاه پشتش محکم کردم...این کارم یعنی چی؟

مینرا________________

اونم حالش بد شد...این عجیب بود...چطور ممکنه..یعنی اونم خون آشامه؟امکان نداره..

بازوشو گرفتم برم عقب اما محکم تر منو گرفت تو آغوشش..خیلی تعجب کردم...مخصوصا انرژی قوی ای که داشت به بدنم وارد میکرد...نگاهم افتاد سمت در...بدنم یه آن لرزید...اون... اونکه سون یونگه..با پوزخند همیشگیش دست ب سینه به در تکیه داده بود و منو نگاه میکرد...ناخوداگاه به بازوی جیمین چنگ زدمو زمزمه کردم:سون یونگ...

جیمین کمی رفت عقب و گفت:چیزی گفتی؟

با ترس چشامو بستمو با وحشت نجوا کنان گفتم:اون..اونی که کنار در وایساده رو میبینی؟

به سمت در نگاه کرد و گفت:کی؟کسی که اونجا نیست!

با تعجب به سمت در نگاه کردم..تکیشو از در گرفت و اومد سمتم..منم یه قدم سمت جیمین برداشتمو با گریه گفتم:چطور ممکنه...اون داره میاد سمتم...

با تعجب گفت:مینرا؟داری چی میگی کسی که اینجا نیست...

تقریبا رسیده بود بهم...همون پوزخند...مو به بدنم سیخ شده بود...با جیغ گفتم:سون یونـــــگ...تو رو خدا...تورو خدا دست از سرم بردااااااااااااار...بروووووووووووو...ولممممم کن لعنتیییییی!!

جیمین شونه هامو گرفت و گفت:پارک مینرا...چشماتو باز کن ببین اینجا کسی نیست...چی داری میگی؟جنی شدی؟

بدنم میلرزید...کم کم دستای جیمینم شل شد و افتاد زمین...صدای ناله هاش ترسوندنم...پوزخند سون یونگ پررنگ تر شد...تو قلبم احساس سوزش میکردم...جیمین خودشو رو زمین میکشید و ناله میکرد...سون یونگ از پشت دستاشو دور کمرم حلقه کرد و دم گوشم زمزمه کرد:نمیخوای بهم خوش آمد بگی عزیزم...بالاخره از جهنمم برگشتم ببرمت...

زبونم از ترس قفل شده بود..ئلی باید چیزی میگفتم..آروم گفتم:تو...تو مگه نمرده بودی؟

خنده ای کرد...ترس حتی قلبمم از کار انداخته بود...گفت:مینی..خیلی تغییر کردی...منو هم فراموش کردی!!تو که بهتر از هر کس دیگه ای میدونی من بدون تو جایی نمیرم حتی جهنم...بهت نگفته بودم...بدون تو خوش نمیگذره شیطون کوچولو...

نگاهم کشیده شد به جیمین...ب ترس گفتم:داری چه بلایی سرشون میاری؟به اون سایه های مسخرت بگو ولشون کنن...

لباشو چسبومد به گوشم..بدنم مور مور شد با داد گفتم:میگم ولشون کن...مگه نمیفهمی؟

با لحن جدی و ترسناکی گفت:هه...اونام دارن به خاطر تو زجر میکشن...چه بد..تو باعث آزار همه شدی مینرا...بم بم..ریان..یوگیوم..این پسره و من!!وبا داد گفت:چه توضیحی داری؟؟هااان؟

شکه گفتم:ولی جیمین که خون آشام نیست!

خنده ش عصابمو بهم میریخت گفت:مینــرا!!تو که اینقدر احمق نبودی!!یعنی نفهمیدی اینو اون داداشش اگه غلط نکنم اسمش مارک بود درسته؟هممم اونام خون آشامن...فکر میکردم تیز تر و باهوش تر از این حرفا باشی!؟!

با بهت خیره شدم به جیمین...تقریبا از حال رفته بود و فقط صداهای ضعیفی از خودش در میاورد...

با التماس گفتم:یون یونگ...تو..توکه اینقدر بی رحم نبودی!!اونا که گناهی ندارن...مشکل تو با منه...پس اونا رو ول کن...خودم که روبروت وایسادم...

دستاشو از دور کمرم باز کرد و رفت سمت جیمین...ترسیدم..میخواد چه بلایی سرش بیاره؟رفتم سمتشو با ترس گفتم:میخوای چیکارش کنی؟یون یونگ..نمیزارم بهش آسیب بزنی...

با لبخند حرص داری برگشت طرفمو گفت:چی شده؟فکر نمیکردم یکی بتونه تو عرض چند دقیقه اینقدر برات مهم شه که نگرانش شی!!بخوای جلوی منو بگیری..

با اخم گفتم:موضوع این چرت و پرتایی که تو میگی نیست..بدن اون همینجوریم ضعیفه...دوست ندارم کسی که اصلا به قضیه ی ما مربوط نیست و گناهی نداره به خاطر من قربانی شه...

با پوزخندش گفت:نترس قرار نیست بهش آسیب بزنم فقط میخوام سایه ها رو از بدنش بکشم بیرون...

سرمو تکون دادم  رفتم عقب...دتشو گذاشت رو قلب جیمین و فشار داد...با چشمای گرد داشتم به صحنه ی روبروم نگاه میکردم..نزدیک 20 تا توده ی سیاه از بدنش کشید بیرون...با بهت گفتم:خدا لعنتت کنه...چجور تونستی اینقدر زجرشون بدی؟20تا سایه؟؟...میدونی چقر از انرژیشون رو گرفتن...فکر نکردی بلایی سرشون بیاد؟

شونشو بالا انداخت و گفت:واسم مهم نیست...اینا در برابر زجرایی که من کشیدم هیچی نیست...

نتونستم خودمو کنترل کنم..سیلی محکی بهش زدم..با داد گفتم:تو...به خاطر حماقتای خودت زجر کشیدی ولی اونا چی؟به خاطر اینکه تو...نتونستی چیزی که میخواستی بدست بیاری میخواستی بقیه رو زجر بدی؟اصلا خودت میدونی چقدر بخاطرت سرزنش شدم...چقدر اذیت شدم..حتی بخاطر تو مجبور شدم تبدیل به انسان شم...میفهمی ایناروووو؟اینکه هر لحظه از مرگ فرار کنم..از سایت...از خاطراتت...من از تو بیشتر از هر چیزی میترسم...تو واسم مردی سون یونگ...مردی..

صورتش هر لحظه تاریک تر میشد...سریع به سمتم خیز برداشت و کوبیدم به دیوار...کمرم از ضربه احساس کردم شکست...صورتشو هر لحظه میاورد جلو...تقریبا یه سانت با صورتم فاصله داشت با عصبانیت گفت:مگه من چی میخواسم؟تو رو...چرا منو نخواستی؟هااان؟نمیتونی دیگه راحت از دستم فرار کنی...حتی اگه مجبور شم تمام کسایی که برات مهمن رو بکشم...میدونی که اینکار رو میکنم...مینرا...من از جهنم اومدم تو رو ببرم...پس این کارو میکنم...

با ناله جیمین کمی صورتشو کشید عقب...پوزخندشو زد و زیر گوشم گفت:منتظرم باش عزیزم...

و تو یه چشم بهم زدنی غیب شد...بی جون سر خوردم و رو زمین نشستم...حالا باید چیار میکردم؟

صدای جیمین منو به خودم آورد...همون موقع زنگ مدرسه هم خورد...سریع رفتم سمت جیمین و کمک کردم بلند شه...

آروم گفتم:پس تو هم خون آشامی آره؟

شکه نگام کرد..توقع نداشت اینو بگم...آروم ادامه دادم:بیشتر مواظب خودت باش...و سریع از دستشویی اومدم بیرون..

حالم خیلی بد بود...دیگه غقلم به جایی قد نمیداد فقط باید مواظب بچه ها باشم...همین..

 

بم بم____________

(همون موقع تو دستویی)

تو جام دراز کشیدم...هر چی به ریان اصرار کردم نموند...هیچکس خونه نبود...اونقدر بدم درد میکرد که اصلا نمیتونستم تکون بخورم...همون موقع زنگ درو زدن...اصلا انرژی نمونده بود برام که برم درو باز کنم...به هر زور و زحمتی بود درو باز کردم...سورا بود...با تعجب گفتم:سورا؟تو اینجا چیکار میکنی؟مگه الآن نباید مدرسه باشی؟

با اخم گفت:نگرانت بودم..نتونستم برم سر کلاس...حالا نمیخوای بزاری بیام تو؟

خندیدمو با شیطنت گفت:آخه نمیشه...یه دختر و پسر جوون تنها توخونه!!همسایه ها چی میگن؟

با عصبانیت هلم داد عقب و اومد تو و گفت:این موقع هم ول نمیکنی؟واقعا نمیفهمی چقدر نگرانم؟

خندمو خوردم و گفت:متاسفم..بابا شوخی کردم..حالا بشین ببینم...آخه خیلی عجیبه تو نگران من بشی...

لب برچید و گفت:تو دوستمی...نباید نگرانت بشم؟

یه لحظه سر دردم گرفت...چشامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم...با ترس گفت:چی شد؟

سرمو تکون دادم و گفت:هیچی...فقط سورا میشه یه لیوان آب واسم بیاری؟

سریع سرشو تکون داد و گفت:باشه باشه...الان میام و به سرعت به سمت آشپزخونه دوید...خیلی حالم بد شده بود...صداش اومد که گفت:لیوانا کجاست...خواستم جوابشو بدم که قلب شروع به سوختن کرد...اولش کم بود یه دفعه شدید شد...کنترلمو از دست دادم از مبل افتادم پایین...صدای ناله هام تبدیل به داد های بلند شد..سورا با ترس از آشپزخونه دوید بیرون و گفت:بم بم؟بم بم خوبی؟چی شده...

هیچی نمیفهمیدم فقط به قلبم چنگ میزدم...سورا نشست کنارمو با گریه گفت:اوپا...بم بم اوپا...تو رو خدا حرف بزن داری میترسونیم...

دستاشو محکم گرفتم ولی نتونستم هیچی بگم...اونقدر دردم زیاد بود که نفهمیدم کی تو بغل سورا از هوش رفتم...

 

سورا______________

تو بغلم بیهوش شد..از ترس داشتم میمیردم...شروع کردم به بلند بلند گریه کردن...تمام زورمو جمع کردم و از زمین بلندش کردم و گذاشتمش رو مبل...آخه یهو چی شد؟چند دقیقه گذشت و پلکاش کمی تکوون خورد...

چشماشو باز کرد و خیره شد تو چشمام...تمام ترسم به آرامش تبدیل شد...نتونستم جلو خودمو بگیرم و سرمو گذاشتم رو سینش...شروع کردم با صدای بلند گریه کردن...اولین بار بود تو عمرم اینقدر برای کسی نگران شدم..قلبم داشت وایمیساد..!

خنده ی بیجونی کرد و گفت:یا ممن هنوز قلبم درد میکنه خودتو اینجوری انداختی روش...

با بغض گفتم:خیلی بدی!!قلبم از ترس وایساد اونوقت تو نگران قلب خودتی؟

دستشو گذاشت رو موهامو گفت:ببخشید خانومی ترسوندمت...نمیدونم خیلی عجیبه انگار الآن حالم خوبه خوبه...دیگه احساس درد و ضعف ندارم...

با خوشحالی سرمو بلند کردمو گفتم:راست میگی؟الآن خوبی؟دیگه قلبت درد نمیکنه؟

با لبخند گفت:اوهوم...ولی تو هم خیلی باحال میترسیا...باید میبودی قیافه ی خودتو میدیدی...

با عصبانیت یه مشت کوبیدم رو سینش..آروم زدم ولی پشیمون شدم با داد گفتم:یاااا...حقت بود میذاشتم همینجا بمیری...چیششش پسره ی پررو..

خندید...دوباره بغض کردم و با صدای لرزونی گفتم:ولی دیگه مریض نشو..نمیدونم چرا ولی...طاقت دیدن تو رو تو این وضع ندارم...

خندش محو شد و زل زد تو چشمام...احساس گرما میکردم...سریع از جام بلند شدم و گفتم:آ..راستی داشت یادم میرفت..تو آب میخواستی!!بگو لیوان کجاست برم بیارم....

سر تکون داد و گفت:کمد دومی از چپ...

باشه ای گفتم و رفتم تو آشپزخونه..هنوز قلبم تند میزد..حتما بخاطر اینه که امروز دو بار شکه شدم..آره همینه..من عاشق نشدم...نباید بشم...

__________________________________________________

دو پارت گذاشتم چون ممکنه چند روز نزارم چون خونه نیستیم...شرمندم

نظرم اونایی که باید میدن



نوشته شده در تاریخ جمعه 20 شهریور 1394 توسط Meнι Tυan | نظرات()
Viagra daily
چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397 11:21 ق.ظ

Thanks. Very good stuff.
price of viagra tablets can i buy viagra online buy viagra online from canada buy viagra internet cheap viagra online usa online pharmacy generic viagra viagra buy uk usa online pharmacy rx viagra online were to buy viagra
Generic cialis
پنجشنبه 2 فروردین 1397 10:43 ب.ظ

You actually reported that fantastically.
cialis rckenschmerzen cialis sale online overnight cialis tadalafil cialis 5 mg funziona cialis authentique suisse cialis diario compra tadalafil 20mg generic cialis levitra viagra or cialis online prescriptions cialis
imvu credit hack
سه شنبه 15 اسفند 1396 11:15 ب.ظ
سلام، من گاهی اوقات وبلاگم را خواندهام و همینطور یکسان هستم
یکی از من و من فقط کنجکاو بود اگر شما پاسخ های اسپم زیادی دریافت کنید؟
اگر پس چگونه آن را کاهش دهید، هر پلاگین یا هر چیز دیگری که می توانید توصیه کنید؟
من خیلی زود دریافتم که رنج مرا دیوانه می کند بنابراین هر گونه کمک بسیار زیاد است
بسیار سپاسگزارم
my cafe recipes stories cheats
جمعه 4 اسفند 1396 08:17 ب.ظ
زمان مناسب برای ساختن چند برنامه طولانی است
اجرا می شود و زمان خوشحال شدن است. من این نشریه را مطالعه کرده ام و اگر من فقط می خواهم برخی از شما را به شما پیشنهاد کنم
چیزهای جالب یا مشاوره شاید شما بتوانید مقالات بعدی مربوط به آن را بنویسید
این مقاله. من آرزو می کنم مسائل حتی بیشتر را در مورد آن را یاد بگیرند!
Vern
پنجشنبه 16 آذر 1396 10:56 ب.ظ
I know this if off topic but I'm looking into starting
my own blog and was curious what all is needed to get setup?
I'm assuming having a blog like yours would cost a pretty
penny? I'm not very internet savvy so I'm not 100% positive.
Any tips or advice would be greatly appreciated. Thanks
autumn1carlson.weebly.com
سه شنبه 17 مرداد 1396 09:53 ق.ظ
For latest news you have to pay a quick visit internet and on world-wide-web I found this website as a most excellent web site for latest updates.
How do you get a growth spurt?
یکشنبه 15 مرداد 1396 12:44 ق.ظ
If you desire to take a great deal from this piece
of writing then you have to apply these methods to your won website.
loreweelborg.wordpress.com
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 05:42 ق.ظ
Hi there very cool blog!! Guy .. Beautiful ..
Wonderful .. I'll bookmark your web site and take the feeds also?
I'm happy to search out numerous helpful information right here
in the submit, we need work out more strategies
in this regard, thanks for sharing. . . . . .
BHW
چهارشنبه 23 فروردین 1396 11:09 ب.ظ
Thanks for sharing your thoughts on ^^داستـــان های گآت سونـــی^^.
Regards
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 02:13 ق.ظ
Hey there! This is my first visit to your blog! We are a collection of volunteers and starting
a new project in a community in the same niche. Your blog provided us valuable information to work on. You have done a outstanding job!
manicure
سه شنبه 15 فروردین 1396 05:33 ق.ظ
I like the valuable info you provide in your articles. I'll
bookmark your blog and check again here frequently.
I'm quite sure I'll learn a lot of new stuff right here!
Best of luck for the next!
manicure
جمعه 11 فروردین 1396 04:27 ق.ظ
Interesting blog! Is your theme custom made or did you download it
from somewhere? A theme like yours with a few simple tweeks would really make my blog shine.
Please let me know where you got your theme. Cheers
حانیه
جمعه 1 آبان 1394 01:22 ق.ظ
عالی
پاسخ Meнι Tυan : Mmnon aZzm
jimini
جمعه 27 شهریور 1394 08:15 ق.ظ
خخخ عالی بود
میســـــــــــــــی
دمت گـــــــــرممممممممممممم
پاسخ Meнι Tυan : ممنون...خواهش میشه
*Ri.Min*
یکشنبه 22 شهریور 1394 12:23 ب.ظ
باااااااااااااوشه باید فکرامو بکنم ببینم گنجایش تا چه سکشی دارم
واااااااااااااای راست میگویی؟؟؟
ریمین؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اونم قلم آجی فاطی؟؟؟؟؟؟؟؟
من مررررررررررررررررررررگ
هووووووووووو حالا چجوری صبر کنم؟؟؟؟؟؟؟
ووووییییییییییی بیا بخلم جووووووجه
پاسخ Meнι Tυan : اوررررررررررررررررره...تازه میخوام سکسیش کنم جیگرمون حال بیاااد
*Ri.Min*
یکشنبه 22 شهریور 1394 12:09 ب.ظ
من اولین داستان سکسیمو واسه تو نوشتمااااا من تو نوشتن این چیزا خیجالط میکشم...حالا سکشی از چه نوعش بود؟؟؟؟؟ککککک
یااااااااااااااا بشین سر جات میزنم لهت میکنماااا یه خواب چرت و مسخره بود تمام گفته باشم
کنکورم؟؟؟
تیر سال بعد کککککک
دوست دارم داستان جدید بنویسم ولی هنوز اینو تموم نکردم یکم دو دلم میگم این تموم بشه بعد...یه داستان ترسناکم در سر دارم
تو چی یه ریمین نمینویسی برام؟؟؟؟
بدجوووووور دلم میخواد
پاسخ Meнι Tυan : عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر من سکسی استووووووووووووووووووری میخواااااااااااااااااااااااام
نیر؟فسیلمو بیا کرمون پیدا کن
ترسنااااااااااااک؟آخخخخخخخخخخ جون من عاشق ترسناکممممممممم
میخوام یه خوبشو واسه تولدت بنویسممممم عالی عالیههههههههههه
Pegah.Jimin
یکشنبه 22 شهریور 1394 11:38 ق.ظ
پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ حالا یه پارت داستانم سکسی بوده نیگا کن چه تاثیری روت گذاشته
قیافت چه شکلی بوده هاااان؟
پخخخخخ اون عکسارو بفرست منم یکم بخندم ککککککک
قیافت تو حلقم..منم خاک تو مخم یه بار خواب دیدم حاملم واویلااااااااا بود قیافم اصلا ولش کن خخخخخخخخخ
ایشالا بعد کنکورم مینویسم خوبه؟؟؟؟
پاسخ Meнι Tυan : آره دیگه منم بی جنبه ولی خداییییی خیلی سکسی بود از خودم چندشم شد
برو بابا آبروم میره...اصن چشام گرد دهنم دومتر باز عین آدمای گیج و منگ بودم
چینجاااااااااااااااااااااا؟واااااااااااااای پگحالا از کی ناقلااا؟
کی کنکورت تموم میشه؟من موخوااااااااااااااااااااااام
*Ri.Min*
یکشنبه 22 شهریور 1394 11:19 ق.ظ

فاطمه پارت بعد کوووووو؟؟؟
تا صبح داشتم خوابشو میدیدم بزارش دیگه
پاسخ Meнι Tυan : گذاشتمش...ببخشید آجی:(
پگاه من دیشب یه خواب باحال دیدم...خواب دیدم تو یه داستان فوق العاده سکسی از منو و مارک نوشتی...خخخخ قیافم اول صبحی عالی بود مامانم کلی عکس و فیلم ازم گرفت بعد دست جمعی نشستن بهم خندیدنتازه هنوز اولاش یادمههه عالیی بود...اصلن یادم که میاد میشم این---->
jusa....♥♥
شنبه 21 شهریور 1394 02:47 ب.ظ
دلم برات تنگولیده بود صبولککککککککککککک....برا همتووووووون
چند روز نبودم ؟ دو روز
پاسخ Meнι Tυan : دو روز واست مثل دو قرن گذشته نه؟
Saba.v
شنبه 21 شهریور 1394 02:15 ب.ظ
عاقا منم وقتی پسری ببینم آب میشم میرم تو زمین...وقتی ام که ته ته رو ببینم بدون ک غش میکنم اینو مطمئنم
پاسخ Meнι Tυan : منم مارک رو ببینم...خدایی نمیتونم بگم چیکار میکنم چون خیلی سخته
ولی با شناختی که از خودم دارم اولش خیلی مغرور و سرد بنظر میام بعدش یه آدم دست و پا چلفتی که دائم سوتی میده
Saba.v
شنبه 21 شهریور 1394 02:14 ب.ظ
واهاهاهااااااااااااااااااای منم میترسممممممممم..سون یونگه نااااااااامرد...
عاقا یوگیوم چرا تو قسمت قبلی اینقد خبیث شده بود؟؟
چرا بد شده بود؟؟
اووووووووووف...مینرا و جیمین؟!
منکه خیلی حال کردم...اوخیییییییییییی بمییییییییییییی...سورا پاشو برو براش آب بیار دیگهههههههههههههه
فاطی این قسمت حررررررررررررررف نداشتاااااااااااااا...عاشقشممممممممممم
پاسخ Meнι Tυan : خوب بچه تحت تاثیر پسرم سون یونگ بودش دیگه
مرررررررض...کاری نکن یوگیومو بندازم تو بغل یکی دیگه
بم بم من عاشق زوج اینام میدونی...خیلی بی دردسرن
منم عاشقتممم صبولکککک
jusa....♥♥
شنبه 21 شهریور 1394 12:59 ب.ظ
خخخخخخخخخخخخخخ من احترامن بحثتون رو ادامه میدم خخخخخخخ. عرض کنم خدمتتـــــــــــون من کلا پسر جماعت ببینم لال میشم . بعله اصن روم نمیشه نگاشون کنم . ولی خب یه استثناهایی هم هست مثلا پسرخالم و پسر داییم که از بچگی باهاشون بزرگ شدم دیگه با اونا موشکل ندارم . پسر داییم از خودم کوچیکتره ولی پسر خالم تازه کنکور داد . یعنیااااا این دو تا پیشم باشن موجبات خنده و شادی من فراهمه...مخصوصا پسرخالم اینقد کتکش میزنم دیگه منو میبینه میترسه .ولی بچه باحالیه
راستی فاطی دقت کنی دو تا پسر هست تو فالووینگام همون پسرخاله و پسر داییمن...
و اما درباره ی روزی که من کوکی رو ببینم... خجالت چیه عاقا من اینهمه مدت تو رویام باهاش زندگی کردم... شاید غش بکنم ولی خجالت نمیکشم . ولی مطمئنن غش میکنم . بعدم که بهوش میام کوکی پریده
پاسخ Meнι Tυan : خوش بحالتون من حتی یه پسر تو فامیلامون نیست عوضش دوستای بابام یا آشناهای خانوادگیمون هیچکدوم دختر ندارن...همشون از دم پسرن...بچگیمون خیلی با هم صمیمی بودیم ولی الآن آدم شدیم فقط با یکیشون هنوز مثل سابق صمیمی ام که یکسال ازم کوچیکتره با بقیه زیاد حرفم نمیزنم
اِ غش چیه؟...خودتو کوچیک نکن...خانومانه برخورد کن بچه که اون بیاد دنبالت وقتی از جلو چشماش محو شدی اونوقت غش کن
jusa....♥♥
شنبه 21 شهریور 1394 12:44 ب.ظ
نمیدونم این بیمارستان رو من تاثی گذاشت من منحرف شدم چرا؟
یکی نیست بگه تو منحرف بوووووووووودی نه خدایی فک کنم تو سرمم منحرف کننده ریخته بود پرستار ناکس
پاسخ Meнι Tυan : من میرم بیمارستان بچه ی خوبی میشم تو دیگه نوبری خیلی
jusa....♥♥
شنبه 21 شهریور 1394 12:43 ب.ظ
ولی فاطی سورپرایزتو خییلی دوست داشتم....من سوپرایز دوشششششت بم بممممممممم بیا بخلمممممممممممممممم..... عاقا تازه داشت خوب میشد چرا یهو من بحثو عوض کردم‌؟ بزنم خودمو لت و پار کنم عایا ؟؟؟؟؟؟؟ نه بزنم ؟؟؟؟؟؟ هعی خدااااا...من بازم از این سوپرایزا میخوااااام...منها هات تر
پاسخ Meнι Tυan : از این سوپرایزا خیلی داریم اینجا تازه بدتر....میخوام یکم سکسیشم کنم روحمون شاد شه آخر تابستونی
jusa....♥♥
شنبه 21 شهریور 1394 12:38 ب.ظ
وایییییییییییییییییییی بم بمممممممممم...چرا یانقد منو میترسونیییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بابا من خودم حالم خوب نی یهو دیدی افتادم رو دستت حالا بیا جمعم کن ... ایششششششش.... وایییییییی فاطییییی...من عاشق شدم ؟؟؟؟ عاشقی عیز نات مای استایل
خخخخخخخخ شوخیدم
وای چقد این دو قسمت سرشار از بهت بود . همه اونایی که حالشونبده خوناشامن از خوناشام بودن هم دیگه هم خبر دار چه شودددددد
من و بم بم رو عشقههههههههههههههههههههه..وییییییییییییی.... دوست دارم ببینم بم بم هم دوسم داره یا نه
پاسخ Meнι Tυan : دوست داره...با یه عالمهههههههههه کرم
اونم میفهمی نگران نبااااااااااااااش یوهاهاها
*Ri.Min*
شنبه 21 شهریور 1394 12:29 ق.ظ
من اومدم فاطی نمیشه پارت بعدو بزاری؟؟؟
تیریخیداااااا
صبا هم الان میاد نظراشو میذاره ساینارم خداااااییش نمیدونم کجاست خودمم نگرانم این بچه کجا غیبش زده؟؟؟
ولی بیاد میترکونه دیگه منم که پایم آبجی؟؟؟
بزارش خب؟؟؟
پاسخ Meнι Tυan : پگ نمیدونم چرا ولی احساس میکنم حالم بده
نا امیدم ناامید.... اصلا حوصله هیچی و ندارم... بازم نمیدونم چرا؟
هوووف
*Ri.Min*
جمعه 20 شهریور 1394 07:57 ب.ظ
داری به چی فکر میکنی منحرف؟؟؟؟؟
بد بود ولی نه اونجوری فقط یکم بد بود خاک تو سرم بد بووووود وللش به جیمین نگیااااا طرفو رو میکشه
من دارم میرم بیرون آخر شب میام بحرفیم فعلا بای
بوووووس
پاسخ Meнι Tυan : باشه سعی میکنم زیاد ذهنم پرت نشه
شب خوش آجی خوش بگذره
*Ri.Min*
جمعه 20 شهریور 1394 07:55 ب.ظ
راستی آبجی چند روز میری؟؟؟؟
زود برگردی خب؟؟؟؟
آخه مدرسه ها نزدیکه حداقل قبلشون به یه جاهایی از داستان رسیده باشیم و بقیش بمونه واسه تابستون سال بعد قرارمونم این بود که داستانو خلاصه نکنی خب؟؟؟
فکرشو که میکنم بغضم میگیره دلم خیلی برات تنگ میشه
پاسخ Meнι Tυan : منمممممممممم پگگگ..راستش پسته ها رسیدن ما هم قراره بریم شرکت ضبط پسته طول میکشه تا مدرسه ها حالا نمیدونم چیکااااار کنم
هعیییی چقد زبان کره ای سختههه...چیکار کنم...یاد نمیگیرمممم
*Ri.Min*
جمعه 20 شهریور 1394 07:48 ب.ظ
یه بازیایی که.....خاک تو سرم فقط خدا کنه اون یادش رفته باشه وگرنه من خودمو دار میزنم خخخخخخخخخخخخخخ
جیمین بفهمه پوستمو میکنه
نه بابا من دختر همسنم نبود همش گیر همین پسرا میافتدم ایـــش هر وقت یادم میاد میرم تو زمین تا محو میشم تو اافق
پاسخ Meнι Tυan : پگ تو چیکار میکردیییییییییییاز اون بازیاااااااااااااااااااااااااااااا
*Ri.Min*
جمعه 20 شهریور 1394 07:39 ب.ظ
اورهههه دقیقااااا
من فقط با یکی از پسرای فامیلمون راحتم اونم چون از بچگی باهم همبازی بودیم...واااای من بچگیه خجالت آوری داشتم فاطی همه ی هم بازیام پسر بدن یکی پسر عمم که هفته ای از شهرشن پا میشد میامد خونه ما میموند اونم بخاطر منه احمق...یکیم پسر داییم که همسایمون بود و هر روز خونه همدیگه بودیمچه بازیا که نمیکردیم
الان از پسر عمم که میومد شهرمون به حد مرگ خجالت میکشم و بدمم میاد (تازه فیلمای دونفرمونم هست ای خداااا)ولی نه پسر داییم بچه باحالیه هنوزم باهاش صمیمیم اینقد دست میندازمش و باهاش شوخی میکنم که خدا میدونه...بنظرم تنها پسر آدم فامیلمونم همینه بقیه همه دماغن حتی نگاشونم نمیکنم
خوبه فاطی بازم از این کتابا بخون و کره رفتمونو جذب کن خب؟؟؟
فایتینگ
پاسخ Meнι Tυan : پگگگگگگگگگ چه بازیایی مگه میکردینننننننننن خاک به سرررررررررررررررم
ما تو فامیلمون همه ی پسرا یا کوچیکن یا خیلی بزرگناینم شانسه ما داریم...ولی خیلی تو آشناها و دوستای خانوادگیمون پسر هست...همشونم یه فیس افاده هایی دارن که من با وجود دختر بودنم ندارم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :