تبلیغات
^^داستـــان های گآت سونـــی^^ - Our Past-Ep9
^^داستـــان های گآت سونـــی^^
برای یـه لحظـه تو رویـآهات زندگـی کن^^و لبخند بِــزن:))
تبادل لینک رایگان

                                               ســلام اومدم با پارت بعد
                            چیز خاصی زیاد نداره...نمیدونم احساس میکنم اصلا خوب نشده...:(
              امیدوارم خوشتون بیاد به هرحال...و اینکه باید بگم...من عاشق پوسترای پگام
                                               عالیـــــــــــــن

.

___________مارک__________

بعد از زنگ سریع به سمت دستشویی رفتم...اونقدر عجله داشتم که حتی یادم رفت وسایلمو جمع کنم...با دو خودمو به دستشویی رسوندم...جیمینو دیدم که به دیوار کنار دستشویی تکیه داده...رفتم سمتشو گفتم:جیمینی حالت خوبه؟چرا اینجا وایسادی؟جاییت درد میکنه؟هااان؟میخوای بری خونه؟

با خنده گفت:یا هیونگ چه خبره...مگه نمیبینی صحیح و سالم جلوت وایسادم...تازه اون دردا هم از بین رفتن حالم خیلی خوبه...

نفس راحتی کشیدمو گفتم:آه خا رو شکر...اگه حالت خوب شد چرا دیگه برنگشتی سر کلاس؟

یکم فکر کرد...حالت چهرش نگرانم میکرد...انگار یه چیزی فکرشو مشغول کرده و اذیتش میکنه...

با نگرانی گفتم:جیمین چیزی شده؟چرا اینقدر نگران و سردرگمی؟

با لبخندی که راحت میشد مصنوعی بودنشو فهمید گفت:هیچی هیونگ...امروز گیر دادیا...بچه که نیستم اینجوری نگرانم میشی...گفتم خوبم تو هم نگران خودت باش نه من...

روشو برگردوند و رفت...چرا اینجوری کرد؟...دستی به موهام کشیدمو و شونه ای بالا انداختم...راست میگفت زیادی روش حساس شدم...شاید اینجوری اذیت میشه...خوب چیکار کنم داداشمه نگرانشم...ای بابا!!

 

مینرا____________

تا آخر کلاسا هیچی از درس نفهمیدم...شاید نیازی نداشتم بفهمم...بعد مدرسه اونقدر ترسیده بودم که ترسیدم با ماشین خودم برم پس سریع یه ماشین گرفتم و خودمو رسوندم خونه ی ریان...خدمتکار درو برام باز کرد و بعد یه تعظیم کوتاه گفت:خانوم تو اتاقشونن...فکر میکنم خواب باشن...میخواید بیدارشون کنم؟

سریع سر تکون دادم و گفتم:خودم بیدارش میکنم و به سمت پله ها دویدم...با شدت در اتاقو باز کردم...مثل یه بچه ی کوچولو وسط تخت بزرگش خواب خواب بود...دلم نمیومد بیدارش کنم ولی چاره ای نداشتم...سریع پریدم رو تخت و تند تند تکونش دادم...اول فکر کرد بم بمم...با اخم دستاشو تو هوا تکون داد و گفت:اَه ولم کن بمی...مگه نمیبینی خوابم..

با اضطراب گفتم:ریان...اونی چشماتو باز کن کارم واجبه...

با تعجب چشماشو باز کرد و گفت:مینی؟اینجا چیکار میکنی؟مگه همیشه بعد مدرسه نمیرفتی...

نذاشتم حرفشو تموم کنه با عجله گفتم:ریان این حرفا رو بیخیال شو...حرفای واجب تری هست..

نگران گفت:مینرا چی شده؟بگو دیگه داری میترسونیم...!!

آب دهنمو قورت دادمو گفتم:ریان...سون یونگ برگشته...

اولش تعجب کرد..بعد زد زیر خنده و گفت:عوضی اومدی منو از خواب نازم بیدار کردی این چرت و پرتا رو بگی...باز نقشه ی کدومشونه؟یوگیوم یا بم بم؟خدایی خیلی خوب فیلم بازی میکنی مینی..از من میشنوی برو بازیگر شو...

با اضطراب گفتم:گمشو دیوونه...الآن قیافه ی من به کسایی میخوره که شوخی دارن؟آآآ..صبر کن...تو حدودای ساعت 10 یا 10 و نیم قلب درد شدید نگرفتی بعد حالت بهتر نشده؟

با تعجب گفت:آره...اما تو از کجا میدونی؟نگو..نگو که..

با پوزخند گفتم:هه...چون جلوی چشمای من 20 تا از سایه هاشو از بدنتون کشید بیرون...ولی من مطمئنم هنوز تو بدنتون هستن...حالا چی میگی؟

شکه و با بهت گفت:اما چطور ممکنه...اون که مرده بود..خودم جسدشو دیدم..با گل شاهپسند سوخته بود...

آروم گفتم:هیچکس اونو به خوبیه من نمیشناسه...اون کسی نیست که به همین راحتیا دست بکشه...تا چیزی رو که میخواد بدست نیاره...ول کن نیست...همه مونو نابود میکنه من مطمئنم...

با ترس به بزوم چنگ زد و گفت:صبح که اومد پیشت...اذیتت که نکرد؟هاان؟چی میگفت؟

یاد صبح تو دستشویی افتادم...حرفایی که زد....جیمین...با صدای گرفته ای گفتم:ریان..میدونستی..جیمین و مارک هم خون آشامن؟

تعجبش ده برابر شد...گفت:همون دوتا تازه وارد؟...شوخی میکنی؟چطور ممکنه؟خداای من اینجا چه خبره؟

دوباره ادامه دادم:مواظب خودت باش...فکر میکنم دور یا زود میاد سراغ تو...

آهی کشید و با ترس گفت:ولی...ولی چرا من؟...من که کاری نکردم...فقط فقط...آه مینی این پسره همش عصابمو بهم میریخت..آخرین بار باهاش خیلی بد حرف زدم...ولی بخدا..نمیخواستم اون اتفاق بیفته...منم مثل دادشم دوستش داشتم...ولی خودش همه چیو خراب کرد...خیلی تغییر کرد..خطرناک شده بود...

سرمو تکون دادم و گفتم:میدونم ریان...ولی اون اینا رو نمیفهمه..دائم به فکر انتقامه...نمیدونم چجوری باید جلوشو بگیرم...من بیشتر نگران جکسون و سول و سه جون و سورام...(همه از دم سه)...اونا رو چیکار کنم؟

با نگرانی دستمو فشرد و گفت:اونــی نگران نباش..اون بخاطر تو برگشته..مطمئنا به تو آسیب نمیزنه..بقیه رو هم بسپار به ما...هر کدوم مواظب یکیشون میمونیم...

گفتم:چجوری؟

خندید و گفت:مثلا من مواظب جکسون میشم..یوگیوم مواظب سه جون...بم بم مواظب سورا تو هم مواظب سول باش..هوووم؟اینجوری خوب نیست؟

گفتم:اما میدونی که اینا فایده نداره!!سون یونگ اینا در برابرش هیچی نیست...تازه من بیشتر نگران مارک و جیمینم...نمیدونم چرا ولی فکر میکنم سون یونگ روی اونا تمرکز کرده!

با سردرگمی پرسید:حالا چرا اونا؟

آهی کشیدمو گفتم:آخه صبح رفتم تو دستشویی دنبال یوگیوم..بعد جیمین همون مقع پیداش شد..اومدم بیام بیرون که یه حالش بد شد و منم خواستم کمکش کنم واسه همون اتاد تو بغلم...همون موقع سون یونگ داشت نگاه میکرد...میترسم فکر اشتباهی کرده باشه...میشناسیش که چقدر بعضی وقتا حساس میشه؟

سر تکون داد و گفت:چقدر همه چی پیچیدست..اوووف..

بلند شدمو گفتم:خوب دیگه من باید برم...تو هم مواظب خودت باش...

یهو بلند شد و گفت:میگم مینی...میخوای اینجا بمون!؟!..اخه هیچکس خونتون نیست..بعدم..خطرناکه دیگه..

به اینش فکر نکرده بودم ولی نمیشد که تا آخر عمرم اینجا بمونم با لبخند گفتم:خودمم میترسم تنها تو اون خونه به اون بزرگی...ولی چاره ای نیست..نمیتونم تا آخر عمرم اینجا بمونم که...تازه واسه تو اینجوری بیشتر خطر داره...

بلند شد جلوم وایساد و گفت:راست میگی هی چی کمتر ازش فرار کنی بهتره..فقط با راننده ی ما برو...میگم برسونتت خوب نیست اگه بخوای پیاده بری میدونی که...بعدم اگه احساس خطر کردی سریع بهم خبر بده...کافیه بهم فکر کنی یا بم بم...بهش خبر میدم...ترو خدا مراقب خودت باش...

خیلی ترسیده و نگران بود...با لبخند آرامش بخشی گفت:باشه دختر...بچه که نیستم...مراقب خودم هستم..بیشتر واسه شماها نگرانم...تو هم مراقب خودت باش

سر تکون داد و همراهم تا کنار در اومد...نتونستم بیخیال شم رو کردم سمت خانم گو...یکی از خدمتکاراشون..زن خوب و مهربونی بود..گفتم:خانم گو..امشب بیشتر مراقب باشید...اگه میشه یکیو بذارید تو اتاق ریان...به آقای پارک دلیلمو میگم...باشه؟

ریان با اعتراض گفت:یــا تو باید بیشتر مراقب خودت باشی نه من...اگه اینجوره منم چند نفرو میفرستم خونتون تا مراقب تو باشن...

با اخم گفتم:من طوریم نمیشه مطمئنم اما تو...خیلی فرق میکنه...خودت میدونی که...

بعدم بغلش کردم و گفتم:پس جکسون یادت نره...بای بای..

خندید و گفت:باشه بابا کاش یکم نگران خودت بودی تاما...برو به سلامت..

به سمت راننده رفتم و گفتم:امشب مزاحم شما شدم آقای ایم...

مرد تقریبا 30-40 ساله ای بود ولی خیلی بیشتر میزد...خندید و گفت:اینا چه حرفیه خانوم کوچولو...خوشحالم باز این سعادت نسیب من شد...شما که خیلی کم میای اینطرفا...مجبوریم به همین چند دقیقه هم راضی باشیم...بشینید

و درو برام باز کرد...با لبخند نشستم تو ماشین..آهی کشیدم و به ریان که با همون لباس خوابش و صورت نگران زل زده بود بهم نگاه کردم...برای اینکه خیالش راحت شه یه لبخند زدم...ماشین حرکت کرد و به سمت خونه رفتیم..

 

_________________________

توو خونه نشسته بودم و داشتم فیلم میدیدم...دیگه مثل صبح نمیترسیدم...صدای تکون خوردن در اومد...پس بالاخره اومد...آروم گفتم:بالاخره اومدی؟

جلوی چشام ظاهر شد و لبخند مهربون همیشگیشو زد...منم لبخند زدمو گفتم:بشین فیلم ببین...

کنارم نشست...آروم به نظر میرسید...خم شدم سمتشو سرمو گذاشتم رو پاش...زل زدم به صفحه ی تلویزیون ولی حواسم جای دیگه بود...اینکه چقدر دلم واسش تنگ شده بود...چقدر دوسش داشتم و واسم مهم بود...چقدر دلم چشمای مهربونشو میخواست...با صدای آرامش بخش سابقش گفت:خیلی وقت از اون روزا میگذره...که اینجوری آروم کنار هم بودیم..همینجور مهربون..با آرامش...خیلی دلم تنگ شده...

با لبخند تلخی گفتم:منم...دلم خیلی واست تنگ شده بود...واسه چشمای مهربونت...خنده هات...ولی تو همه چیزو خراب کردی...همه چی رو

با بغض گفت:همش بخاطر تو بود مینرا...چون نمیخواستم از دست بدمت...تو خیلی ازم دور شدی...خواستم دوباره نزدیک شم..ولی خیلی دورتر شدی...قلبمو شکستی...تو هم کم مقصر نبودی...

بغض هایی که وحشیانه به گلوم چنگ میزدن رو قورت دادم و گفتم:تو که میدونستی مجبور بودم!پس چرا اون کارو کردی؟چرا به این روز انداختیم؟

به چشمام نگاه کرد و گفت:اشتباه کردم...نفرت بود که جلو چشمامو گرفته بود...نمیخواستم اونجوری بشه ولی شد...اشتباه کردم..خیلی اشتباه کردم...

اشکام سراریز شد..چشماشو بست..گفتم:اولین باره دارم جلوت گریه میکنم...چون حالا یه انسانم...آدما میتونن گریه کنن...چون ضعیفن...چون پستن...چون کار دیگه ای از دستشون بر نمیاد...ولی خون آشاما میجنگن تا پیروز شن..با داد ادامه دادم:پس چرا این بلا رو سرم آوردی؟چرا اینقدر پستم کردی...اینقدر ضعیف...چرا منو از واقعیتم دور کردی؟چرا راهی رو انتخاب کردی که هیچ بازگشتی نداره؟چرا باعث شدی من انسان شم؟خیلی خودخواهی سون یونگآ...

چشماشو باز کرد و خیره شد تو چشمام..همون مظلومیت سابقو داشت...آروم گفتم:چرا دوباره اومدی اینا رو یادم بندازی؟اینکه خیلی عاشقت بودم...اینکه دیوونه ی چشمات بودم...خیلی بدجنسی!!حالا اومدی به زور ببریم؟که چی بشه؟

آروم گفت:مینرا..من متاسفم...منو ببخش..

سرمو از رو پاش برداشتمو گفتم:پس برو..خیلی دور شو...تو دیگه مثل قبل باعث آرامشم نیستی...باعث آزارمی...

آروم و با بغض گفت:مینرا؟..میشه یه فرصت دیگه بهم بدی؟میخوام همه چیو درست کنم...

چشامو بستمو گفتم:فقط میشه کاری به دوستام نداشته باشی؟لطفا..سون یونگ تو آدم بدی نیستی...پس تظاهر به بدی نکن...چون من تو رو بهتر از خودت میشناسم پسر کوچولو... لبخندی زدم...

با لبخند گفت:شب بخیر مینی!!

جوابشو دادم و دوباره مثل دود ناپدید شد...یعنی امشب کجا میخوابید...از اینکه هنوزم همونقدر نگرانشم خندم گرفت!!

دروغ چرا..من هنوزم عاشقشم...!!



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 22 شهریور 1394 توسط Meнι Tυan | نظرات()
What do you do for a strained Achilles tendon?
دوشنبه 30 مرداد 1396 12:09 ب.ظ
My brother suggested I may like this blog. He used to be totally right.
This publish actually made my day. You cann't imagine simply how a lot time I had spent for this information! Thank you!
Foot Problems
سه شنبه 17 مرداد 1396 02:13 ق.ظ
This article is in fact a nice one it assists new web users, who are wishing for blogging.
http://illegalenigma6043.unblog.fr/
جمعه 13 مرداد 1396 01:31 ب.ظ
I am sure this paragraph has touched all the internet people, its really really good paragraph on building up new
webpage.
http://bretteverroad.hatenablog.com/
شنبه 7 مرداد 1396 08:53 ق.ظ
Hi there friends, its great piece of writing concerning teachingand
fully explained, keep it up all the time.
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 06:16 ب.ظ
Howdy! Do you know if they make any plugins to assist with
SEO? I'm trying to get my blog to rank for some targeted keywords but I'm not
seeing very good gains. If you know of any please share.
Cheers!
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 05:30 ق.ظ
Its such as you learn my thoughts! You appear to grasp a lot about this,
like you wrote the guide in it or something. I think that you just could do with some percent
to drive the message house a bit, but instead of that, that is excellent blog.

A fantastic read. I'll certainly be back.
manicure
شنبه 12 فروردین 1396 10:44 ق.ظ
I am extremely inspired along with your writing skills as well as
with the structure in your weblog. Is that this a paid theme or did you modify it your self?
Anyway stay up the excellent quality writing, it is rare to see a
nice blog like this one these days..
حانیه
جمعه 1 آبان 1394 02:19 ق.ظ
عالی
پاسخ Meнι Tυan : :)
jimini
جمعه 27 شهریور 1394 08:19 ق.ظ
خدا رو شکر حال ریان وبقیه خوب شده
من اخرش اون سو سو چی چی بود اسمش رو میکشم
یعنی الان اون سوسو چی چی بود دیگه نمیاد اذیتتون کنه؟
در کل عالی بود دستت درد نکنهبـــــــــــوس
پاسخ Meнι Tυan : سون یونگ بود غلط نکنم
خواهش
jusa....♥♥
یکشنبه 22 شهریور 1394 05:26 ب.ظ
صبول بوخودا حال تایپ کلا خسته مممممممممممم
پاسخ Meнι Tυan : -___-
*Ri.Min*
یکشنبه 22 شهریور 1394 05:01 ب.ظ

کوجاس؟؟؟؟؟؟
پارت بعدی دقیقاا اودیسو؟؟؟؟
پاسخ Meнι Tυan : نتم تموم شده بود آجی الآن گذاشتمش
Saba.v
یکشنبه 22 شهریور 1394 02:14 ب.ظ
فاطیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
من تورو میکشم دختر ..من شیش ساعت چشم به ساعت و اینجائه که تو داسی رو بزاری بعد الان میگی "نه"؟؟؟؟؟
میکشمت
پاسخ Meнι Tυan : ببخشید صبا نتم تموم شده بود
Saba.v
یکشنبه 22 شهریور 1394 01:45 ب.ظ
سوسیییییییییییسه مننننننننن..خوبی همسنکم؟؟؟؟
دلم برات تنگیده بووووووووود...
میبینم که داستانتم نمیزاری...
یکم از فاطی جونم یاد بگیر...قراره پارت بعدو بعدظهر بزاره
مگه نه فاطی؟؟؟؟
پاسخ Meнι Tυan : نه...کی همچین قراری گذاشتیم؟
*Ri.Min*
یکشنبه 22 شهریور 1394 01:17 ب.ظ
نـــــــــــه ساینا منم میزنمش اگه دوباره بگه
منو اینقد مهربون نبینین من خشمم خشم اژدهااااااره
پاسخ Meнι Tυan : نه قربون دستت خشم اژدهاتو نگه دار لازمت میشه
*Ri.Min*
یکشنبه 22 شهریور 1394 01:16 ب.ظ
نقشه شیطانی؟؟؟؟؟
اوممممم شایدم خوشم اومد....کلا نقشه یشیطانی دوست
ولی گفته باشم کسی به شومل من نزدیک بشه سرنوشتش مثل مین جیه بدبخته
پاسخ Meнι Tυan : نه کسی به جیمین نزدیک میشه...هاهاها
jusa....♥♥
یکشنبه 22 شهریور 1394 01:09 ب.ظ
هعی خداااااااا....فاطیت داسیت خیلیم داره قشنگ و قشنگ تر میشه یه بار دیگه بگی خوب نیست میزنمتاااا من مثه پگ نیستم
پاسخ Meнι Tυan : وااای خدا منو نخولین گونا دارم
jusa....♥♥
یکشنبه 22 شهریور 1394 01:07 ب.ظ
مینرا این سون یونگ رو مخمههههههههههههههه....پ مارک چیییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ Meнι Tυan : مارک نخود چی....مجبورین تحملش کنین
jusa....♥♥
یکشنبه 22 شهریور 1394 01:06 ب.ظ
اوه اوه بم بم مراقب منننننننننننننننننن چه شووووود
پاسخ Meнι Tυan : خیلی چیزها شوووود
Saba.v
یکشنبه 22 شهریور 1394 01:02 ب.ظ
ما خودمون بلدیم از خودمون مراقبت کنیم...من تا اطلاع ثانوی با یوگی قهرم نمیخام بیاد ازم مراقبت کنه...گفته باشم
پاسخ Meнι Tυan : باشه اگه اومد خوردتت پای خودت
Saba.v
یکشنبه 22 شهریور 1394 01:00 ب.ظ
یاااااااااااااااااااااااااه یاه یاه...
سون یونگ بچه به این خوبی...داداشم برو با مینرا عشق کن منم میرم پیش یوگیه خودم...البته اگه اعصابمو داشته باشه!
پاسخ Meнι Tυan : هااااااااااااار هااااااااااااار هااااااااااااااروووآره فقط تو میفهم بچه خوبیه عررررررررررر
Saba.v
یکشنبه 22 شهریور 1394 12:44 ب.ظ
هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو من اومدممممممممممممممممممممممممممممممممممم...
واااااااااااااای فاطی دمت گرمممممممممم...من رفتم بخونمش..
جـــــــــــــــــیییییییییییییییغغغغغغغغغغغغغغ
پاسخ Meнι Tυan : هووووووووووووووووووووو برو برو
*Ri.Min*
یکشنبه 22 شهریور 1394 12:29 ب.ظ
از اتاق فرمان اشاره میکنن بدظهر باید بزاریش وگرنه....
عرررررررررررررررر اتاق فرمان زر زیادی میزنه....آجـــــــی بعدظهر بزارش باوشه؟؟؟؟
پاسخ Meнι Tυan : باشههههه سعی میشه
*Ri.Min*
یکشنبه 22 شهریور 1394 12:27 ب.ظ
اینکه اگه مینرا عاشق سون یونگه پس مارک چی میشه؟؟؟؟؟
اوووووف کی برمیگردیم سئول ؟؟
نه اونو بده خودم میچــــــلونمش شوکولاته منو اذیت میکنه؟؟؟؟؟؟؟
نفسسسسسسسسسسسسسس کشششششششششششششش
پاسخ Meнι Tυan : خوب من ه گفتم قراره مثلث مستطیل خیلی داشته باشیم
آجی منو از همین الآن ببخش خیلی واسه خودمون نقشه دارم اونم شیطانی
*Ri.Min*
یکشنبه 22 شهریور 1394 12:15 ب.ظ
میدونم هنوز عرق پای این پارتت خشک نشده ولی....
پارت بعدو کی مرحمت مینمو؟؟؟؟؟
ما تو خماری بود... کی مارو از تو خماری بیرون بود؟؟؟؟
پاسخ Meнι Tυan : اَییییییییی نمدوونم...شاید بعد از ظهر...شاید فردا...نَمدونَم
*Ri.Min*
یکشنبه 22 شهریور 1394 12:13 ب.ظ
هعیییییی گیج که شدممممم تا اینجاشم کلاااا گیج بودم
اگه آره پس مارک چی میشه طرف؟؟؟
اوووووووووووووف مخم پوکید از دست تو
فرار میکردی بهتر بود...میدونی من با این سون یونگ در افتادم قدرتمو زیاااااد کن برم داغونش کنم خب؟؟؟؟
پاسخ Meнι Tυan : هعییییییییی در چه مورد بگو راهنماییت کنم منفجر نشی سونامی
مارک...اون که رو سر ما جا داره...ولی باید یکم بسوزونمش تا با دخترای توایس واسه من گرم نگیره
چی چیو فرار میکردی؟...ترسو بشم یعنی؟من اون سون یونگو میشورم مینداز رو بند
*Ri.Min*
یکشنبه 22 شهریور 1394 12:02 ب.ظ
مینرای لندنی جان؟؟؟؟
بهله ...بهله با شمام...تو عاشق سون یونگی؟؟؟؟؟
الان سون یونگ خودش بود؟؟؟؟؟؟؟
یه لحظه اینقدر مهربون شده بود داشت یادم میرفت با جیمینکم چیکار کرده
ولی واقعا این چشه؟؟؟؟؟
فاطی چرا قدرتش اینقدر از ماها بیشتره؟؟؟؟
راستی تو که گفته بودی میترسی چطوری اینقد ریلکس برخورد کردی؟؟
اووووف گیجه گیج شدممم
پاسخ Meнι Tυan : جانم؟
عَــــــــــــــــــــــــــــــــره
بچه مهربونه...فقط میخواست مینرا رو بترسونه
مریضه یکم خوب میشه نگران نباش
خوب اونم داستان داره چرا قدرتش بیشتره
آره میترسیدم ولی گفتم که ازش فرار نمیکنمبخاطر سون یونگ هار هار هار
گیج نشو خیلی مونده که واقعا گیج بشی
*Ri.Min*
یکشنبه 22 شهریور 1394 11:57 ق.ظ
پاسخ Meнι Tυan : چی شده؟
*Ri.Min*
یکشنبه 22 شهریور 1394 11:54 ق.ظ
اوخــــــــــــــی داداش بزرگه چقدر مهربونی تو آخهه
عاقاااااا خب میذاشتی یکم دیگه بخوابم دیگهههههههههه ای باباااااااا
حالا نگران نباش آجی ما بادمجون بمیم خخخخخخخخ بم بم که دیگه ماااااال خود بمه
تو مواظب خودت و داداش بزرگه باش تا منم برم بقیشو بخونم
پاسخ Meнι Tυan : آره خیـــــــــــــــــــــــــــــــلی مهربونه عزیزززززززززززززم
خخخخخخ مردم...بم بم
هستم...الآن میخواد از دستم فرار کنه تو برو تا من باهاش یه صحبتی داشته باشم
*Ri.Min*
یکشنبه 22 شهریور 1394 11:42 ق.ظ
یوهووووووووووووو گذاشتیش بالاخره؟؟
اصلنم بد نمینویسی فهمیدی؟؟؟؟دیگه نگیااا ناراحت میشم
و اینکه پوسترای منم عاشق توان...ولی اونقدرایی که باید خوب نیستن خودم میدونم...راستش تو فکر یه پوستر باحال دیگه ام نمیدونم خوب بشه یا نه!!!!
خب طرررررف من میرم داستان نوش جان کنم جایی نری کام بک موکونم
پاسخ Meнι Tυan : اوررررررررره
چشم دیگه نمیگم...ولی این قسمت یه نموره به دلم ننشست
داستانای منم عــــــــــــاشق تواَن
هستم در خدمتت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :