تبلیغات
^^داستـــان های گآت سونـــی^^ - Our Past-Ep10
^^داستـــان های گآت سونـــی^^
برای یـه لحظـه تو رویـآهات زندگـی کن^^و لبخند بِــزن:))
تبادل لینک رایگان

                                                                              سلامم...
            ببخشید دور شد...میدونم قول دادم دیروز بذارمش اما تقصیر من نیست نتمون یادش افتاد تموم شه
                                                                      شرمندتونم:(
                                           خوب امیدوارم این قسمتم دوست داشته باشین:)))

 

ریان____________

چشامو به زور باز کردم...

دیشب از ترس و نگرانی چشم رو هم نذاشتم...به زور خودمو از تخت جدا کردمو به سمت دستشویی رفتم...دست و صورتمو شستم و لباسامو پوشیدم...بدنم کوفته بود...الآن تقریبا دو روز میشد خون نخورده بودم...میخواستم تا میتونم کم بخورم...ای کاش من جای مینرا آدم میشدم...اون عاشق خون آشام بودن بود اما من...هعی وللش اول صبحی.. به زور خانم گو یه لیوان خون و خوردم...خودمم بیشتر از این تحمل نداشتم...با راننده رفتم مدرسه...تو راه همش تو این فکر بودم..الآن حال مینرا خوبه/...نکنه واسش اتفاقی افتاده؟...اما اون دیشب حتی یه لحظه هم به من فکر نکرد..بم بمم گفت هیچی نفهمیده...خیلی عجیب بود...اما برعکس همیشه دلشوره نداشتم و این نشونه ی خوبی بود...

از ماشین پیاده شدمو به سرعت به سمت کلاس رفتم...همیشه زودتر از بقیه میومد...اما...اما چرا الآن تو کلاس نیست؟

 

هیچکس جز جکسون تو کلاس نبود...من و مینی همیشه یه ساعت زودتر از بقیه میومدیم مدرسه ولی امروز جکسونم زود اومده حتما خبر داره مینرا کجاست!!

نگران به جکسون که کلاهشو گذاشته بود رو صورتشو خوابیده بود نگاه کردم رفتم سمتشو همونحور که تند تند تکونش میدادم گفتم:جکسون...جکسونآآآآ....یاااا بیدارشو ببینم...

با ترس پرید...وقتی دید منم یه نفس عمیق کشید و گفت:چیه؟باز چی شده؟شماها آخرش منو میکشید...

نفس نفس زنان گفتم:جکسون...مینرا...مینرا...!!

با ترس  گفت:مینرا چی؟براش اتفاقی افتاده؟دِ بنال دیگه دختر!!!...

گفتم:کجاست؟مگه نیومده مدرسه؟

با عصبانیت هلم داد عقبو گفت:زهر مار روان پریش...زهله ترک شدم...گفتم چی شده!!خوب حتما خونشون کپه مرگشو گذاشته اینم ترس داره؟

منم با عصبانیت گفتم:خو خــره همینش ترس داره...اون همیشه زودتر از ما میومد مدرسه ولی حالا نیومده..این یعنی اتفاقی واسش افتاده!!

بی حوصله کلاهشو گذاشت سرشو گفت:ریان....من امروز همچین عصاب مصاب درست حسابی ندارم میزنم یه بلایی سرت میارم بعد هر دومون به عن خوردن میوفتم...پس هرچه زودتر کلاسو ترک کن...

با داد گفتم:تو غلــــــــــــــــــــــط میکنی....و با کیفم کوبیدم تو سرشو گفتم:پاشو همین الآن باید بریم خونشون...زود باش بلندشووووووووو..بالـــی(زود)

با خشم کیفو از دستم کشید و گفت:تو زبون آدم حالیت نمیشه دختره ی زبون نفهم؟...پس بزار با زبون خودت حالیت کنم...

پاشد و با یه قیافه ی ترسناک اومد سمتم...راستش برای اولین بار ازش خیلی ترسیدم...هر لحظه میومد جلوتر و من میرفتم عقب..خوردم به دیوار...درست کنار در...اومدم از بغل خودمو بکشم تا از در کلاس فرار کنم که دستشو محکم کوبید به دیوار کنار گوشم...

با خنده ی وحشت زده گفتم:جکسون...انگار واقعا عصاب نداشتی نه؟...خوب.... خوب ببخشید بابا...فکر کردم باز داری طبق معمول تنبل بازی در میاری همرام نیای...باشه اصن نیا برو بخواب برو...

صورتشو آورد نزدیک صورتم...نفسای عصبیش میخورد تو صورتمو حالمو بد میکرد...با لحن آرومی گفت:دیگه داره زیادی میره رو عصابم!!

با تعجب گفتم:چی داره میره رو عصابت؟

با نگاش تمام صرتمو گشت...عصابم داشت خورد میشد...اما با حرفش بدنم لرزید:خوشگلیت...و لبات...

و لباشو محکم گذاشت رو لبام....شکه فقط به روبرو نگاه میکردم...بدنم قفل شد...دستاشو گذاشت پشت کمرمو خودشو بیشتر بهم چسبوند...داشت چیکار میکرد...جکسون ...من همیشه به چشم برادر میدیدمش...اما...اون!!نفس کم آوردم...تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده...زورم ازش بیشتر بود...محکم هلش دادم عقبو خواستم از در برم بیرون که مارک و جیمین با هم وارد کلاس شدن...با بغض رو به مارک گفتم:برو کنار!

با تعجب از جلوی در کنار رفتن...با دو از کلاس خارج شدم...اما یهو یاد یه چیزی افتادم...سون یونگ...یعنی باز داره ما رو کنترل میکنه...نکنه این حالت جکسون؟...تازه مارک و جیمینم خون آشامن...با دو برگشتم تو کلاس...نباید با هم باشن..چون سون یونگ ممکنه به جیمین و مارک هم نفوذ کنه!!وارد کلاس شدم..جکسون سریع چرخید سمتمو گفت:ریانآآآ...چراچقدر دیر کردی!!

خدای من حدسم درست بود...

جیمین با تعجب گفت:انگار واقعا شماها یه تختتون کمه ها...این که همین...

نذاشتم حرفشو تموم کنه سریع با دستم دهنشو گرفتم و همونجور که سعی میکردم ببرمش بیرون رو به مارک گفتم:بیا ببینم...

جکسون با قیافه ای متعجب گفت:کجا میری؟اینا رو دیگه کجا میبری؟

با خنده ای عصبی گفتم:قبرستون...تو تو کلاس یاش تا من بیام...

هر دو رو به حیاط بردم و با عصبانیت گفتم:خوب! خون آشامای محترم...

مارک با تعجب گفت:چی؟خون آشام؟

چشامو چرخوندمو گفتم:ببین تو هر کیو بتونی سیاه کنی منو که مثل خودت خون آشاممو نمیتونی سیاه کنی پس فقط گوش بده...

جیمین شکه گفت:پس بگو چرا نتونستم ذهنتو بخونم...

پوزخند زدمو گفتم:منم باید حدس میزدم که تو هم یه خون آشامی چون تا به چشمات نگاه میکردم احساس میکردم یکی داره انرژیمو از بدنم میکِشه بیرون...

مارک آروم گفت:از کجا فهمیدی ما هم خون آشامیم؟

دهن باز کردم که جوابششو بدم که جیمین زودتر گفت:شرط میبندم مینرا بهت گفته...

یهو یاد مینرا افتادم...منه احمق الآن دوساعته وایسادم اینجا دارم با این دوتا گلابی بحث میکنم...با لحنی تند گفتم:واااای داشت یادم میرفت...مینرا..مینرا در خطره!!

با گفتن اسم مینرا رن از روی مارک پرید و گفت:در خطره؟مگه کجاست؟هااان؟

نگاهی که جیمین بهش کرد واسم عجیب بود...ولی بیخیال شدمو گفتم:قصش مفصله...رفتار جکسون تو کلاسم به این مربوطه فقط باید اول بریم از وضع مینرا خبر شیم تا بعد همه چیو بهتون توضیح بدم...

جیمین با خونسردی گفت:چرا باید بهت کمک کنیم؟اصلا به ما چه؟

با عصبانیت گفتم:توئه احمق....یعنی نفهمیدی دیروز چی شد که یهو حالت بد شد و دوباره خوب شد؟پس خیلی خنگی...تو الآن خواسته و ناخواسته وسط این ماجرایی...پس حرکت کنید ببینم!

مارک با تعجب گفت:کجا؟

یه داد زدمو گفت:وااااااااااای...خونه ی مینرا دیگه...اَه..گیر چه آدمایی..نه نه خون آشامایی افتادما!

 

__________________مینرا

با سردرد شدیدی چشمامو به زور باز کردم...بدنم شدید درد میکرد و احساس کوفتگی داشت...با تعجب به خودم نگاه کردم...این ردای قرمز رو دستام چیه دیگه؟جای نیش حشره ای هم به نظر نمیرسید...با ترس دستی به بدنم کشیدمو گفتم:وااای...نه نه..این اون نیست..آخه کدوم احمقی پشت دست رو هم میبوسه؟اصلا اون قسمتا که دردی نداره!!پس اینا چیه؟

در اتاق کمی باز شد ولی چیزی نبود!!داشتم کم کم میترسیدم...از رو تخت بلند شدم...لباس خواب؟...من که لباس خواب این شکلی نداشتم...م همیشه شلوار و پیراهن میپوشیدم پس این لباس چیه؟دو متر چارچه هم به زور بود...از خودم خجالتم شد...ترس بدی تو دلم بود...داشتم دنبال یه چیزی میگشتم تا بپوشم اما...این نفسای سردی که پشت گوشم میخورد چیه؟با ترس برگشتم ولی کسی نبود...با دو از اتاق اومدم بیرون..باید به بم بم بگم...بهش فکر کردم اما یه چیزی ذهنشمو پس میزد...خیلی ترسیده بودم تو یه خونه ی درندشت...تنها...صبح از خواب بیدار شی ببینی این لباسای خاکبرسری تنته و نفسای یکیو حس کنی!!با صدای لرزونم گفتم:تو کی هستی؟...سون یونگ بازم تویی؟...این کارا یعنی چی؟مگه...مگه دیشب نگفتی که برگشتی جبران کنی؟...پس این کارا یعنی چی؟

اما صدایی نیومد...که با سایه ی کسی رو دیوار جیغ بلندی کشیدم...

 

_________ریان________

با سرعت خودمون رو به خونه ی مینرا رسوندیم...خواستم در بزنم که جیمین گفت:مگه ما خون آشام نیستیم؟چرا همینجوری نمیریم تو؟

قیافمو کج و کوله کردمو گفتم:آخه نابغه...تو خیر سرت خون آشامی هنوز اینم نمیدونی بدون اجازه ی صاحب خونه نمیتونی برای اولین بار همینجوری بری خونش؟من میتونم ولی شما دوتا نه!!پس برو در بزن...

با حرص زبون درازی کرد و گفت:برو بابا...حالا واسه من تیریپ روشن فکر میاد...من کنار زد و به سمت در رفت...دستشو رو زنگ فشار نداده بود که صدای جیغ باعث شد هر سه با ترس به هم نگاه کنیم...صدا از داخل خونه بود...با صدای لرزون و بغض گفت:این..این صدای جیغ..که ماله مینراست...

مارک با عصبانیت و ترس مشتهاشو به در میکوبید و اسم مینرا رو داد میزد...اما بدون هیچ جوابی...

 __________________________________________________

یوهاهاها خوب این بود از این قسمت....

راستی من یکی از زوج ها رو مجبور شدم حذف کنم...زوج جکسون و سول(جکسول)زیرا...

من این داستانو میخواستم یه جور دیگه بنویسم ولی بی مزه میشد...تصمیم گرفتم تغییرش بدم..

به خاطر همین این زوج اگه باشه...راستش به نظرم داستان خوب نمیشه...یعنی بی مزه میشه باز...

اما تو داستان هستن ولی زیاد بهشون نمیپردازیم..امیداوارم ناراحت نشین

خوب نظرتونو بگین...و ببخشید اگه بد شده



 



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 23 شهریور 1394 توسط Meнι Tυan | نظرات()
Buy cialis online
شنبه 18 فروردین 1397 07:41 ب.ظ

Incredible a lot of fantastic data!
buying cialis in colombia generic cialis pill online online prescriptions cialis cialis flussig cialis et insomni cialis prices in england achat cialis en suisse cialis 20 mg cut in half we recommend cialis best buy no prescription cialis cheap
Cialis 20 mg
یکشنبه 5 فروردین 1397 02:02 ق.ظ

Regards. Ample info!

cialis generico online enter site very cheap cialis prices on cialis 10 mg when can i take another cialis viagra vs cialis vs levitra cialis coupons printable cialis for bph tadalafil cialis tablets cialis in sconto
Foot Complaints
شنبه 14 مرداد 1396 01:55 ق.ظ
Hello there, just became aware of your blog through Google, and found that it is truly
informative. I am gonna watch out for brussels.
I'll appreciate if you continue this in future. Lots of people will be benefited from your writing.

Cheers!
mercifulalloy7933.exteen.com
جمعه 13 مرداد 1396 01:20 ب.ظ
If some one wishes to be updated with hottest technologies afterward he must be pay a visit this web
page and be up to date every day.
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 01:19 ب.ظ
I think the admin of this web page is truly working hard in support of his site, since here every data is quality based material.
manicure
شنبه 12 فروردین 1396 01:41 ق.ظ
A person necessarily help to make critically articles I might state.
This is the very first time I frequented your web page and so far?
I amazed with the research you made to create this actual publish amazing.
Magnificent job!
حانیه
شنبه 2 آبان 1394 01:46 ق.ظ
خوب بود.
پاسخ Meнι Tυan : ممنونم
jusa....♥♥
یکشنبه 29 شهریور 1394 12:31 ب.ظ
واااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییی دلم براتون تنگ شده بود چرا من یهویی محو میشم هی ؟ عروسی پسرخالم بود جاتون خالی خوش گذش...عکساشم اینیس گوذاشتم وایییییییییییییییییییی چیقده عقب موندمممم....این پارت خییییییییییییییلی قشنگ بوووووود عاولی....زیاد نحرفم بپرم پارت بععععد...بابای فهلا
پاسخ Meнι Tυan : نمیدونم از خودت بپرس
خوب خدروشکر
برو
Saba.v
سه شنبه 24 شهریور 1394 02:41 ق.ظ
هااااااااااا بچه دست خودش نبوده شما به دل نگیر!!
مینرا تو دیگه خودتو لوس نکن...درو باز کن دیگهههههههههه...
واااااااااااای یعنی کی میتونه باشه ؟!
پارت بعدو بزار دیگههههههه
پاسخ Meнι Tυan : نه من باز نمیکنمممم
کی میتونه باشه این موقعه روز...برو پارت بعدو بخون میفهمی
Saba.v
سه شنبه 24 شهریور 1394 02:38 ق.ظ
اوه اوه جکسون وحشی میشود!!
وات؟؟
چیشد؟؟
هاااااااااااااا؟؟
جکسون چیکار کرد؟؟
ریان یکی میخوابونی یا بخوابونم؟؟
پاسخ Meнι Tυan : یس داداشمو صبح سگ از جنس خوشگلش گاز گرفته
خودش مبخوابونه تو جوش نزن
Saba.v
سه شنبه 24 شهریور 1394 02:36 ق.ظ
خخخخخخخ کل کلای جکسون و ریان خیلی باحال بود
پاسخ Meнι Tυan : باحال ترم میشه
Saba.v
سه شنبه 24 شهریور 1394 02:35 ق.ظ
سیلااااااااااااااان فاطیه خودممممممم...خوبی ؟؟
شرمنده دیر اومدم نظر بدم...منو تو که با هم این حرفا رو نداریم!!
پاسخ Meнι Tυan : سلااااااااااااااام دختر خودم
نه بابا این چه حرفیه تو هروقت بیای قبوله
*Ri.Min*
دوشنبه 23 شهریور 1394 09:43 ب.ظ
واااااقعا وان شاتتو که هزاران بار خوندم
منم بدون تو داغونم...خیلی دوستت دارم آبجی کوچول
منم امیدوارم اون روز تو بغلم لهت میکنم فهمیدی؟؟؟
پاسخ Meнι Tυan : آجــــی آرزومه یه بارم که شده اونقدر آرزومونو دور نبینیم...نزدیک خودمون...تو قلب خودمون ببینیم و بهش برسیم..من هر کاری واسش میکنم
*Ri.Min*
دوشنبه 23 شهریور 1394 09:41 ب.ظ
منم نمیتووووووووووونم برممممم
عرررررررررر ای کاش نیان...من خودخواه نیستم ولی اونجوری میمیرم میدونم
فاطمه اون لحظه فقط به همین امیدوار شدم که باهم بریم کره ببینیمشون
پاسخ Meнι Tυan : اگه گات سونم قرار بود بیان و من نمیتونستم برم...فکر کردن بهشم عذاب آورههه
آره آجی ما با تلاش خودمونو به جایی که آرزومونه میرسونیممم
*Ri.Min*
دوشنبه 23 شهریور 1394 09:26 ب.ظ
چرا نمیتونی قربونت؟؟؟
فکر کن بهش..دست به قلم ببری حله...میتونی
مرسی که بخاطر من میذاریش...واقعا به تو و داستانت وابسته شدم...بعضی وقتا میام پارتای قدیمی رو دوباره میخونم...خیلی دوسش دارم مخصوصا قسمتایی که باید با آهنگ خونده بشه هزار بار خوندم
پس انرژی بگیر و بنویسش من خیلی منتظرم
پاسخ Meнι Tυan : چشمممممممممم به خاطر آجی پگاه خوشگلمممم حتمن...آخی جدی؟
اونییییییییی ممن بدون تو میمیرم انشاا... یه روز میرسه همو ببینیم
*Ri.Min*
دوشنبه 23 شهریور 1394 09:23 ب.ظ
چه جوری شدی؟؟؟
فاطمه ...الان کلی گریه کردم میدونی چرا؟؟؟
یکی از بچه ها گفتش که تو تویتر پیچیده که بنگتان میخواستن بیان ایران وزارت ارشاد مخالفت کرده...بعدش هوری گفت چندباره دارن درخواست میدنو رد میشه
بعدش هوری گفت یه درصد احتمال بده بیان
فاطمه از اون موقعه دارم گریه میکنم...اگه اونا بیانو من نتونم نفسمو ببینم چی؟؟؟
خوب میدونم اجازه ندارم یه شب تنها تو خونه خودمون ببینم اون موقع دیوونه میشم مطمئنم...اگه نفسم بیاد من نتونم ببینمش میمیرم فاطی
خیلی سخته خیلی...حتی فکرشم اشکمو در میاره دیوونم میکنه
یه لحضه آرزو کردم کاش نیان ایران هیچوقت...
ولی میدونم خود خواهیه خیلی ام خود خواهیه ... ولی مگه من دل ندارم؟؟؟
من جونمم میدم براش...نمیتونم تحمل کنم واقعا نمیتونم...چیکار کنم فاطمه؟؟؟
واقعا دلم گرفته...
پاسخ Meнι Tυan : رااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااست میگییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟
وااای پگ اگه بیان....منم نمیتونم برممممممممممممم
پگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ اونا نمیتونن بیان آخه چندسال پیشم بیگ بنگ و سوپرجونیور درخواست دادن اجازه ندادن بیان...ناراحت نباش اونی خودمون میریم کره دیدنشون...گریه نکن عزیزمممم...غصه نخور آجی خوشگلممم
*Ri.Min*
دوشنبه 23 شهریور 1394 08:38 ب.ظ
من صدامو ضبط کنم خودمم خندم میگیره گوشش بدم بیا همون تلفنی بحرفیم
فاطـــــــــــــمه بدجور خورد تو حالم گفتی یه پارت دیگه بزاری میشه آخریش
تا آخر شهریور بزارش خب؟؟؟
روزی یه پارت دیگه ام بهت گیر نمیدم دوتا دوتا بزاری همون روزی یه پارت باشه؟؟
بخاطر من؟؟؟
تیریخیدااااا تازه قرار بود دوسه پارت دیگه جیمین عاشقم بشه...تو دلت میاد؟؟؟؟
گوناه دارم فاطی....بخاطر من؟؟؟؟
پاسخ Meнι Tυan : منم اصلا حالم از صدای ضبط کردم بهم میخوره
میدونی...نمیدونم چرا نمیتونم بنویسمش...یه جوری شدم
سعی میکنم آجی بزارمش به خاطر تو
*Ri.Min*
دوشنبه 23 شهریور 1394 05:56 ب.ظ
عه؟؟؟؟
سون یونگ شاگرد توئه پس؟؟؟
دیشبم...بهله دیگه
اول مارک؟؟؟؟؟
ببینم مارکم مثل عشقی داره یا نه؟؟؟؟
جیمین من کی میاد تو خط؟؟؟
دندونام عین موهام سیاه نشه صلواااااات
پاسخ Meнι Tυan : خخخ آره خودم بزرگش کردم پ چی؟
خخخخ دیشبم خودت میفهمی
عَـــره اول مارک بعد داداشش
خخخ چجورمممم
یه دو سه پارت دیگه اگه خدا بخاد
صلواااااااااات و بلند ختم کن
*Ri.Min*
دوشنبه 23 شهریور 1394 05:54 ب.ظ
مگه مغزت جرات داره قد نده؟؟؟؟
برو بشین بنویس من امشب پارت بعدو میخواماااااااا گفته باشم...زیادم باشه
کککککک ایول خوبه
دیشب به مامانم میگم : مامان به نظرت صدای من به رپرا میخوره؟؟
فاطی چشمت روز بد نبینه همچین خنده ای کرد که....روحیاتم ترور شد
پاسخ Meнι Tυan : فردا بزارم ولی زیاد بزارم خوبه؟تیریخیدا
بیا یه بار با هم تلفنی حرف بزنیم یا صدامونو ضبط کنیم ببینیم خوبه یا نه...ولی میدونی پشت تلفن یا با ضبط صوتای معمولی میرینه به صدا...من که خیلی صدام فرق میکنه
خخخخ ولی من مامانم تاحالا تو این یه مورد نریده بهم
*Ri.Min*
دوشنبه 23 شهریور 1394 05:51 ب.ظ
نه مثل اینکه کار سون یونگ نبوده!!!!
کار کی بوده خبیث؟؟؟؟؟؟
رو کن زودباااش
پاسخ Meнι Tυan : آره بچم مظلوم دیشب تو خیابونا خوابیده اونو چه به این کارا؟
*Ri.Min*
دوشنبه 23 شهریور 1394 05:46 ب.ظ
فاطی بپر بیوتی
پاسخ Meнι Tυan : پریدم
*Ri.Min*
دوشنبه 23 شهریور 1394 03:39 ب.ظ
میگمااااا به سون یونگ جان بگو یه دستیم به جیمین بکشه پخخخخخخخ یه کاری کنه جیمینم عین جکی بزنه به سرش ای جـــــــون چه حالی کنم مــــــــن
پاسخ Meнι Tυan : سون یونگ جان هنوز دارم پیش دست خودم تعلیم میبینهحالا جیمینم به موقش میاد تو خط
البته قبلش مارکه هاااا
Pegah.Jimin
دوشنبه 23 شهریور 1394 03:33 ب.ظ
پخخخخخخخخخخخخخخخخخ ولی اونجا که جکی وحشی شد خیلی باحال بود فاطی
گرخیده بودم به غلط کردن افتادم ....امان از دست این جکی....ککککک نه امان از دست این خوشکلیه من
پاسخ Meнι Tυan : کرماتو میریزیا بد به غلط کردن میوفتی عین خودم...
بعله شما اصن یِپو
Pegah.Jimin
دوشنبه 23 شهریور 1394 03:28 ب.ظ
آه راستی در مورد حذف اون زوج...فدای سرت اشکالی نداره... من فکر میکردم افسانه میتونه بیاد ولی خب اون و خانوادش ماشالا نت قورت میدن خخخخخخخ
5 گیگ حجمو یه روزه تمام میکنن واسه همین نمیتونه بیاد...ماهم که الان جلو افتادیم دیگه...تو هر جور که خودت میدونی پیش برو
باحااال ترشم بکن یوهاهاهاهاها
پاسخ Meнι Tυan : ما هم خانوادگی گیگ خورک داریم 5 نفری 15 گیگ رو تو یه هفته تموم کردیم
آره اصلا زوج زیاد آدم نمیفهمه به کدوم برسه اونوقت بد میشه شما ناراحت میشین
*Ri.Min*
دوشنبه 23 شهریور 1394 03:25 ب.ظ
فاااطی خیلی کم بــــــود این پااارت
من بیشتر میخواااااااااااام
پاسخ Meнι Tυan : میدونی نشد بیشتر بنویسم...مغزم دیگه قد نمیده...
راستی پگ میدونستی صدام تو رپ خیلی بهتره؟اصن حس سی ال بودن بهم دست داده
*Ri.Min*
دوشنبه 23 شهریور 1394 03:24 ب.ظ
خاکــــــ به چوکـــــــ
مینرااااااااااا این چه وضعه شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دیشب چه خبر بوده کلک؟؟؟؟؟
مارو که سیا نکن دیگه...با سون یونگ عشق کردی اونم تهنا تهنا؟؟؟
الانم تریپ بی خبری برداشتی؟؟؟
خعله خب قبوووول تو بی خبر حالا چرا درو باز نمیکنی؟؟
بابا ما پشت دریم ملـــت باز کن این درووووو
پاسخ Meнι Tυan : پگ دیدی چجور بدبختم کردن
نه به جان تو من روحمم خبر نداشت فقط یه عشق بازی کوچولو بوده بابا چیزی خاصی نبود
نمیتونم میدونی...گیر افتادم-_____________-
*Ri.Min*
دوشنبه 23 شهریور 1394 03:21 ب.ظ
این چش بود فاطی؟؟؟؟؟
از دست این سون یونـــــــگ
ولی اونکه دیشب آدم شده بود ... پس این کیه؟؟؟؟؟؟
اووووووف چه جوری جکسونو اینجوری کرد؟؟؟؟
پاسخ Meнι Tυan : باز کرمش گرفته بود-___________-
از کجا میدونی اونه؟هااان
*Ri.Min*
دوشنبه 23 شهریور 1394 03:19 ب.ظ

جکســــــــــــــــــون؟؟؟
پاسخ Meнι Tυan : یسسسس خوده جکسوووووون
*Ri.Min*
دوشنبه 23 شهریور 1394 03:09 ب.ظ
بــــــــــــــه سیلاااااااااان بالاخره اومدی؟؟؟
همیشه من اولین نفرم فاطی حال میکنی؟؟؟
برم بخونمش کههههه .... بهله...زود میام فعلااااا
پاسخ Meнι Tυan : بعله بالاخره اومدم...
ایول بابا هنوز میخاستم بهت خبر بدم خخ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :