تبلیغات
^^داستـــان های گآت سونـــی^^ - Our Past-Ep12
^^داستـــان های گآت سونـــی^^
برای یـه لحظـه تو رویـآهات زندگـی کن^^و لبخند بِــزن:))
تبادل لینک رایگان

                           سلااااااااام...
   اونیا امیدوارم منو ببخشین آخه این قراره آخرین پستم باشه تا عید...
  من فردا میرم خونه ی پدربزرگم و نمیتونم چند روز بیام...بعد مدرسه هام چند روز دیگه شروع میشنو نتمم قط میشه
   امیدوارم از این پارت لذت ببرین قول میدم دست پر برگردم 

 

مینرا______

یواشکی داشتیم میرفتیم تو کلاس...دم کلاس بودیم که یهو ریان خشکش زد...جیمینم حواسش نبود و محکم خورد بهش و برای اینکه ریان نیوفته زمین محکم دستاشو پیچید دورش و تقریبا خم شده بود روش...ولی چرا این اینجوری شد؟

رفتم جلو و سرمو از لای در کردم تو...تقریبا تمام بچه ها و معلم داشت نگامون میکرد...از چیزی که دیدم نزدیک بود سکته کنم...سون یونگ خیلی راحت لم داده بود رو صندلی و داشت سمت ما دست تکون میداد...

قیافمو خونسرد کردم و خواستم برم تو کلاس که با داد معلوم رفتم عقب و از پشت خوردم به مارک...

معلم با صورتی عصبانی و لحنی تند گفت:میشه بپرسم تا حالا کجا بودید؟

لبخندی زدمو و همونجور که تعظیم میکردم گفتم:ما رو ببخشید معلم سو....آخه یه مشکلی پیش اومد این شد که رفتیم...دیگه تکرار نمیشه..حالا میشه بیایم تو؟

معلم دهن باز کرد تا چیزی بگه که صدای مین گیو که گفت:دم در چه غلطی میکنین برین تو دیگه رو شنیدم...

چشمامو بستم و زیر لب گفتم:فقط خفه شو مین گیــو...خفــه شو..

همه ساکت شدن که احساس کردم کسی هلم داد و افتادم زمین و بالافاصله جسم سنگینی هم روم سقوط کرد و صدای خنده ی بقیه...

برگشتم و دیدم مارک با چشمای بسته افتاده روم و مین گیو که داره میخنده...انگار فراموش کردم که کجام با جیغ گفتم:من تو رو میکشمممم مین گیووووووووو...میکشمـــــــــــت...!!

همینجور میخندید که یهو خندشو و خورد و زل زد به یه نقطه...بگشتم و دیدم داره به سون یونگ نگاه میکنه...سون یونگم با پوزخند معروفش زل زده بود به مین گیو...تو همین گیر و دار معلم سو اومد سمتمونو گفت:هر پنج نفرتون برید بیرون تا بیام تکلیفتونو روشن کنم...

مین گیو با اخم گفت:معلم...ببخشید همه ی اینا بخاطر من بود...من تازه وارد جانگ مین گیو هستم...امروز صبح رسیدم و بچه ها مجبور شدن بیان دنبالم..اگه میشه همین یبار مارو ببخشید...

معلم سو با اخم کوچیکی گفت:برین بشنین...فقط همین یبار..و تو هم خوب نیست رو اول مدرست دردسر درست کنی...

مین گیو تعظیم کوتاهی کرد و با هم رفتیم سمت صندلیامونو نشستیم...نگاهای خیره ی سون یونگ رو من و مین گیو بود...معلوم نیست باز چش شده...بی حوصله به درس گوش دادم...نمیدونم چرا یه حس متفاوت با روزای دیگه دارم...خوبه یا بد؟

ریان...واسش نگرانم...نگام افتاد رو سه جون...چطور سه جونو یادم رفت؟باید ازش درمورد یوگیوم میپرسیدم...خودش که معلوم نیست کدوم گوریه!؟!!

زنگ خورد..سریع از جام بلند شدمو رفتم سمت سه جون...با دیدن من لبخند زد و گفت:میبینم با یه پسره اومدی؟کیه؟

خندیدمو آروم زدم تو سرشو گفتم:به تو چه فضول...میخواستم ازت در مود یوگیوم بپرسم..بازم که غیبش زده!میدونی کجاست؟

سرشو انداخت پایین و گفت:اوهوم..بازم رفته سراغ پدرش...

خندیدمو گفتم:خوبه با اینکه قهرین بازم میدونی کجاست..

با لبخند گفت:نه اونی..دیشب اومد پیشم..آشتی کردیم..

با تعجب گفتم:به همبن زودی؟..آه..صبر کن ببینم دیشب؟...تو..تو...آیگوووو بازم تسلیمش شدی؟

خنده ی خجالت آمیزی زد و گفت:آبجی تسلیم چیه ؟مگه جنگه؟..خوب..اون ازم معذرت خواست و گفت زیادی تند رفته و از اینکه ناراحتم کرده خیلی ناراحته..منم بخشیدمشو بعدش...

دستمو گذاشتم رو دهنشو گفتم:نِ نِ نِ(همون باشه:دی)خفه شو نمیخواد از چندش بازیاتون بگی...هر کارت کنم ساده ای...ساده

با لحن ناراحتی گفت:تو که هیچی از عشق نمیدونی...پس حق داری که میگی چندش بازی...

با اخم گفتم:عشق..هه فقط وقت تلف کردنه...

یهو یه صدا گفت:یـــا مینرا!عشق وقت تلف کردن نیست...باعث میشه زندگیت شیرین شه...خودت همیشه اینو میگفتی..

با تعجب برگشتم سمت مارک و گفتم:تو داری..تو داری...نتونستم بگم ذهنمو میخونی چون بچه ها شک میکردن بقیشو نگفتم اما خودش فهممید..سریع گفت:ببخشید...من..من میخواستم از جیمینو...چیز کنم(همون ذهن خوانی)..اشتباهی اومد اون سمتی...ببخشید-___-

جیمین یکی زد رو بازوی مار و گفت:که میخواستی منو چیز کنی آره؟دارم برات

دستمو گذاشتم رو سرمو گفتم:باید با هم حرف بزنیم به موقعش...تو حالت خوب نیست..حداقل یکاری بکنم بتونین خودتونو کنترل کنین...

هر دو سرشونو انداختن پایینو رفتن بیرون...آه خدا از دست اینا..

یه نگاه به سجون انداختمو گفتم:تو هم اینقدر زود خر نشو بدنتو بدی به یه پسره که تهش معلوم نیست...حالا پاشو برو یه ورزشی بکن داری چاق میشی پاشووو(کلا یه سره داره گیر میده به اینو و اون-___-)

خودمم رفتم سمت در...یهو یه دست مچمو گرفت و کشوندم بیرون..اولش تعجب کردم اما وقتی دیدم سون یونگه خیلی راحت دنبالش کشیده شدم...بردم پشت مدرسه...محکم کوبیدم به یوار و گفت:عشق از کی وقت تلف کردن شده؟

با پوزخند گفتم:از همون وقتی که عاشقت شدم...

معلوم بود داره حرص میخوره...هر چی زور بود داشت رو مچ دست بدبخت من خالیش میکرد...چشامو بستم و گفتم:برو کنار..

صدای عصبیش از نزدیک گوشم اومد و گفت:وقتی داشتی با من عشق بازی میکردی که وقت تلف کردن نبود..حالا چی شد...فکر کنم یبارم ریان این حرفا رو بهت زد...لبشو نزدیک گوشم آورد و گفت:بدنتو زود تسلیم یه پسر نکن و تو چی گفتی؟

داشت تمام خاطراتی که تو این چندسال سعی در کشتنشو داشتم برام زنده میکرد...قطره ی اشک سرکش از گوشه ی چشمم سر خورد...

ادامه داد:تو گفتی..هیچی از عشق نمیدونی..

با داد گفتم:من نفهمیدم...احمق بودم...حالا دست از سرم بردار...بزار برمممم

اشکام شدت بیشتری گرفت...لبای داغشو رو پوست گردنم حس میکردم...چشمامو بستم..اون لحظه فقط مرگو میخواستم..حالا داغیه لباش رو لبام بود..هق هقام تو دهنش خفه میشد...نفهمیدم چی شد که احساس کردم یکی ازم جداش کرد...چشامو باز کردم که با یه جفت چشم قرمز روبرو شدم..

مارک با چشمای خشمگینش زل زده بود به من..راستش خیلی ازش ترسیدم...

 

مارک_____________

داشتم از نوشیدنی ای که جیمین خریده بود میخوردم که متوجه شدم پسره تازه وارده که قد کوتاهی داشت داره مینرا رو دنبال خودش میکشه...فضولیم گل کرد و دنبالشون رفتم...چشت ساختمون قایم شدم...داشتن یه چیزایی بهم میگفتن..مینرا داد زد و گفت:من نفهمیدم...احمق بودم...حالا دست از سرم بردار...بزار برمممم

پسره سرشوبرد جلو لباشو گذاشت رو گردنش...خون تو بدنم خشک شد..بعدش رفت سمت لباش...دیگه نتونستم خودمو نگه دارم با عصبانیت رفتم سمتشونو پسره رو کشیدم عقب..چشماشو باز کرد..چشمای خیس و ترسیدش زل زد تو چشمام...پسره دستمو پس زد و گفت:تو دیگه کی هستی؟

با عصبانیت گفتم:هر کی هستم..اجازه نمیدم اذیتش کنی...

پوزخندی زد و گفت:پس بدون..منم اجازه نمیدم کسی تو کارم دخالت کنه...و مشت محمکی به شکم مارک زد...ناخودآگاه جیغ کشیدم اما با دستم صدامو خفه کردم...مارک خم شده بود و شکمشو گرفته بود..سریع رفتم سمتشو گفتم:خوبی؟

سون یونگ با خشم گفت:چرا باید واست مهم باشه که خوبه یانه؟

با داد گفتم:تو روانی ای...چرا اینکارو میکنی؟سون یونگ هنوزم ازت متنفرم...

مارک صاف ایستاد و گفت:این کیه؟

خواستم جوابشو بدم که سون یونگ با خشم گفت:به تو ربطی نداره...

رو کردم سمت مارک و گفتم:بیخیالش بریم..

هنوز یه قدم برنداشتم که با داد گفت:مینــرا...پشیمون میشی از اینکه باهاش رفتی...هر دوتون پشیمون میشین...

خواستم برگردم که مارک دستمو کشید و منو با خودش برد...هنوزم تو شک بودم..دستمو گذاشتم رو لبم و اشکام دوباره ریخت..از خودم متنفر بودم..یه گوشه نشستیم...مدام دستمو میکشیدم رو گزدنو لبام...داشتم با خودم فکر میکردم که چرا قلا..نتونستم بهتر باشم...دلم واسه سه جون میسوخت..یعنی ممکنه اونم مثل من بشه...اما اون یه آدمه..هه..

دست مچمو گرفت و گفت:لباتو کندی ولشون کن...

با صدای بغض آلودم گفتماز خودم متنفرم...تو نمیتونی حسمو درک کنی...

با چشمای مهربونش زل زد تو چشامو گفت:هیچوقت فکر نکن تو بدبخت ترین آدم روی زمینی...چون همش در اشتباهی..و دوتا از انگشتاشو گذاشت رو لبمو گفت:اینا هم یه روز توسط یه بوسه ی واقعی پاک میشن غصه نخور!!

ناخوداگاه لبخندی رو لبام نشست...اونقدر گریه کردم که تبدیل به سکسکه شده بود...مارک زد پشتمو گفت:آیگوو دختر کوچولو...

زنگ خورد و رفتیم سمت کلاس...حالا فهمیدم حس اول صبح یه حس بد بوده..اما مارک..اون باعث شد اون حس بد شیرین شه..چه جالب!!به نظرت ادامه داره یا قراره بازم همه جا سیاه شه؟؟



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 شهریور 1394 توسط Meнι Tυan | نظرات()
Texas LLC
چهارشنبه 25 مهر 1397 07:08 ب.ظ
With havin so much written content do you ever run into
any problems of plagorism or copyright violation? My blog has
a lot of exclusive content I've either authored myself or outsourced
but it looks like a lot of it is popping it up all over the internet without my authorization. Do you know any solutions to help stop content from being stolen? I'd
really appreciate it.
What causes pain in the Achilles tendon?
دوشنبه 30 مرداد 1396 11:36 ق.ظ
You should be a part of a contest for one of the finest blogs
on the web. I am going to recommend this site!
shawanabuchenau.hatenablog.com
سه شنبه 17 مرداد 1396 07:33 ق.ظ
Appreciate the recommendation. Let me try it out.
What is distraction osteogenesis?
دوشنبه 16 مرداد 1396 08:41 ب.ظ
Hi there, its pleasant post on the topic of media print, we all be familiar with media is a
wonderful source of facts.
https://waltersabins.wordpress.com/2015/06/01/over-pronation/
جمعه 13 مرداد 1396 12:47 ب.ظ
After I originally commented I appear to have clicked on the -Notify me when new comments are added- checkbox and from now on every time a comment is added I get 4 emails with
the exact same comment. Is there a way you are able to remove me from that
service? Thanks!
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 07:39 ق.ظ
Heya i am for the first time here. I came across this board and I find It really useful &
it helped me out a lot. I hope to give something back and aid others such as you helped
me.
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 06:25 ق.ظ
Greetings from Florida! I'm bored to tears
at work so I decided to check out your website
on my iphone during lunch break. I really like the information you provide here and can't wait to take a look when I get home.
I'm surprised at how quick your blog loaded on my cell phone ..
I'm not even using WIFI, just 3G .. Anyhow, fantastic site!
manicure
سه شنبه 15 فروردین 1396 07:41 ق.ظ
If some one desires to be updated with newest technologies
afterward he must be visit this site and be up to date
all the time.
رکسانا
یکشنبه 7 آذر 1395 09:36 ب.ظ
از داستانتن خیلی خوشم میاد همیشه دنبال میکنم




فقط یه خواهشی دارم

میتونی از دوجه هم داستان بزاری البته مشکلی نیست
من با اجازتون دوجه لاور هستم
Sahar
سه شنبه 8 تیر 1395 07:22 ب.ظ
جونمون درومد عزیزززم ....نمی خوای ادامه داستان قشنگتو بنویسی؟؟؟؟؟؟
خواهش میکنم بیا...
ما منتظریم...♥♥
Pegah.Jimin
دوشنبه 7 تیر 1395 03:23 ق.ظ
محی پگاه بدجور عاشقته میدونستی اینو؟
اصن پگ فداته بیا ماچت کنم عبضییی هعی میدونی اینروزا خیلی بیشتر دلم برات تنگ میشهمرسی که مینویسیش واقعا مرررررسی ایشالا سر اون یکی داسیه خون اشامیم جبران کنم برات
Pegah.Jimin
جمعه 4 تیر 1395 07:22 ب.ظ
بهله..منم که همینو بهش میگم دیگه...محی جان ابجیه قشنگم دوباره بنویس اینو ما همه منتظرشیم=)تا کنکور منم فقط20روز مونده و بیصبرانه منتظر بقیه ی اینم اما میدونم سرت گرم درس و تغیر رشتته منم میصبرم ولی توام بنویس دیگه خواهششششش ببین اینجا چقد خاطر خواه داره
پاسخ Meнι Tυan : دارم سعیمو میکنم دیگهㅠ-ㅠ
zzzz
جمعه 4 تیر 1395 11:43 ق.ظ
سلام تابستون شروع شده
نمیخاین این داستانو ادامه بدین؟
پاسخ Meнι Tυan : اومدم بزارم لپ تاپم خراب شد:|ناموصن•__•
zzzz
جمعه 20 فروردین 1395 12:18 ق.ظ
به خدا عید تموم شد.فردا امتحان فیزیک دارم روز بعدش امتحان زیست.
نمیخاین این داستان رو ادامه بدین؟؟؟
پاسخ Meнι Tυan : :|ببخشید که جواب کامنتای قبل و ندادم عزیزم...:(
و اینکه من نیاز به تمرکز دارم و من تو شرایطی نیستم که رو چیزی تمرکز داشته باشم حتی داستانام...پس ازتون عذر میخوام...تابستون اگه خدا بخواد ادامش میدم..امیدوارم درک کنین...بالاخره هرکس مشکلاتی برای خودش داره^^بازم عذر میخوام فقط یکم صبر کنید
zzzz
دوشنبه 9 فروردین 1395 01:32 ب.ظ
هرچه قدر هم دیر بگذره اما بازم غروب 13 فروردین میرسه.....
پاسخ Meнι Tυan : :|
zzzz
شنبه 7 فروردین 1395 04:07 ب.ظ
سلام
یه کام بک بدین بد نیستا
پاسخ Meнι Tυan : :(
zzzz
سه شنبه 25 اسفند 1394 10:22 ق.ظ
یکم باهاتون حرف داشتم...
اول اینکه وبتون زیاد بروز نمیشه این به پای انتقاد
دوم هم اینکه دوست منم مث خودت عاشق مارکـه و چون اینترنت نداره من داستانو براش میگم اگه بفهمه تا بعد عید داستانو ادامه نمیدین خودشو میکشه خونش میشه گردنتون از ما گفتن بود
ولی کلا سایت خیلی باحالی دارین دستون درد نکنه.
پاسخ Meнι Tυan : ببخشید عزیزم فقط یکم صبر کنید:)
Pegah.Jimin
دوشنبه 18 آبان 1394 08:33 ب.ظ

فاطی خرررررررررررررررررررررررررر الاااااخ کیصافــــــــد خو دلم برات لک زده چش سفیــــــد مگه دستم بهت نرسه میزنم از وسط شونصد تیکه میکنمت منو فراموش کردی رفته آره؟؟؟
پاسخ Meнι Tυan : -________________-
jimini
یکشنبه 3 آبان 1394 04:47 ب.ظ
لایک حانیه بد جای قطش کرد اه
میگم نمیشه هفته ای یه قسمت ناقابل بزاری ؟ هوم؟؟؟ ما مردیم از کنجکاوی
پاسخ Meнι Tυan : واقعا وقت نوشتنشو ندارم...خیلی درسام سنگینه...شرمنده
حانیه
شنبه 2 آبان 1394 02:54 ق.ظ
تازه داشتیم جا های خوب خوبش می رسیدیم.
پاسخ Meнι Tυan : نه من نمیذارم به جای خویش برسیم
jimini
سه شنبه 28 مهر 1394 07:45 ب.ظ
سلام
پارت بعد کو؟؟؟
میگما !!! مگه تو قول ندادی دسته پر بیایی؟؟؟ هان؟؟؟ هان؟؟؟
پس بگو پارات بعد کووو؟؟؟
پاسخ Meнι Tυan : من گفتم تابستون شایدم عید دست پر میام!!!نه الآن...
soroor
دوشنبه 27 مهر 1394 09:50 ب.ظ
اوا سلام علیکم!!تو هم که وب داشتی!!!!پارتو بعدی شربتو گذاشتم.برم بخونم ببینم چه کردییییییییییی
موهاهاهاها
پاسخ Meнι Tυan : اوآ...سلـــام!!آره دیگه خخخ...واااای الآن میرم میخونم..
برو برو유하하하
Pegah.Jimin
دوشنبه 27 مهر 1394 08:04 ب.ظ
چی فکر کردی؟؟؟
من همش میام اینجا رو دید میزنم حاج خانم بهـلـــــه
وااااااااااای نگوووووووووو اونا منو به فنا داده فاطی...اصن یه وضعی...من اون شب تازه به نهایت بی ادب بودن خودم پی بردم خخخخخخخخخخخ
پاسخ Meнι Tυan : ایول بابا...ایـــــــــــول
میدونـی...من اونشب کشف مهمـی کردم...اینکـه منو تو خیلی کمبـود داریم...هم عقلی هم روحی روانـی...یعنی اگه خود جیمین و مارک اینارو بفهمن جامه دریده سر به کوهستانای بوسـان میزارن:|||
متاسفم برا خودمون...عقده ای(الآن مثلا من عقده ای نیسَم)-____-
*Ri.Min*
یکشنبه 26 مهر 1394 12:13 ق.ظ
جیـــــــــــغغغغ فاطی پروفایلت منو به فنا داااااااد چاشیییییییییییکااااا
تو قایمکی میای اینجا و لو نمیدی؟؟؟؟؟
دلم واس تو وب زر زدن تنگیـــــــده بووووووود
فاطی خررررررررررررر
پاسخ Meнι Tυan : عــــــر خودم که خیـلی وقته بابتش جر خوردمممم
خخخ فَـــمیدی؟؟؟زرنـــگ
منـــممَــــد خررررر استتتت....
قربانت...چاکرتــم....اینقد ابراز احساسات نکن پاچیـدم-______-...ولی بجاش اس میدادیم..اون شب..داستان کوتاه...دیگه اینجا که نمیشه از اونا گف که...
jimini
چهارشنبه 15 مهر 1394 07:31 ب.ظ
اوه عالی بود میســــــــــــی
پاسخ Meнι Tυan : خواهش
jusa....♥♥
یکشنبه 29 شهریور 1394 12:56 ب.ظ
فاطییییییییییی دمت گرم عالی بود مرسی هعی خداااااااااا پگگگگگ اینی که پسرا قرار بود بیان ایرانو راس میگی ؟ نهههههههههه اگه بیانم میان تهرانننننننننننن...من چجوری بیام تهرااااااااااااااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از گلستان چجوری بلند شم بیااااااااام؟؟؟؟؟؟ حالا بالفرض مثال تونستم بیام . اگه اومدم و اصلا نوبت بهم نرسید که ببینمشون چی ؟ یا اینکه اگه ببینمشون و اونا خیلی سرد بهم نگاه کنن من داغون میشم توی یه لحظه همه ی ارزوهام میمیرن... واااااااااااااااییییییییییی اصن نیان ایران نیانننننن من نمیخاااااام...اگه اونایی که تهران هستن باهاشون عکس بکشن اینستا پر شه از عکساشون با طرفدارای ایرانییییییییییی....من میمیرم... ولی بقول پگ اینم خودخاهیه...اینکه چون خودم نمیتونم بیام ارزو کنم بقیه هم نتونن ببیننشون... ولی چیکار کنم خو حسودم اهههههههههههههه اتوکهههههه
پاسخ Meнι Tυan : گریه نکنین دوستان نمیان بابا...ایران هیچوقت همچین اجازه ای رو نمیده
Saba.v
چهارشنبه 25 شهریور 1394 02:47 ب.ظ
عاقا با خوندن این پارت جون گرفتم
یاه یاه یاه یوگی اومده منت کشی
چه کنیم دیگه باس ببخشیم بس مهربونیم
ولی فاطی من منظور اون جمله ی مینرا رو نفهمیدم...
این:"دلم واسه سه جون میسوخت..یعنی ممکنه اونم مثل من بشه...اما اون یه آدمه..هه.."
عاقا این یعنی چی؟؟
وای فاطی من باید برم حاضر شم دمت گرم این قسمت محشر بود عاشقتم دلمم برات تنگ میشه...بابای
پاسخ Meнι Tυan : خخخ خوشحال شدم...
چجورم منت کشی کرده
خوب مینرا عاشق سون یونگ شده بود بعد بخاطر سون یونگ تبدیل به انسان شد...مینرا از این جهت گفت...
قربونت بشم ووومنم
Saba.v
چهارشنبه 25 شهریور 1394 02:41 ب.ظ
عرررررررررر فاطییییییییییییی من دیروز اینو خوندم ولی وقت نشد کامنت بزارم چمل میانهههههههه
الانم باس برم اماده شم... تو همین ده دیقه ای که اومدم کامنت بزارم خواهر زادم اومده که باهاش بازی کنم...وضعیه هااا
پاسخ Meнι Tυan : طوری نیست فدات شم...الان نظرتو گذاشتی باو
آخی طوری نیست...کوچولو برو بازیتو کن خخخخ
*Ri.Min*
چهارشنبه 25 شهریور 1394 01:07 ق.ظ
فاطی این فن کافه ای که دادی خیلی خفنه...دمشون گرم همه ی پارتا فارسی ساب داره
از فصل اول کدم پارتو دانلود کنم بهتره؟؟
تو خودت کدومو میگی؟؟؟ که از همه باحال تر باشه
پاسخ Meнι Tυan : آره محشره اصناگه نبود من مردم یعنی
همشون عالین ولی من عاشق برنامه آی گات سونشونم و ریل گات سون فصل سه قسمت 9...عالیه اون قسمتتتت
ولی همشون بنظرم عالیهههه
*Ri.Min*
چهارشنبه 25 شهریور 1394 12:18 ق.ظ
خخخخخخخخ چقدم فوش بخوریم نه؟؟؟؟
الهی فدای اون نفسم بشم همه ی اینا فدای سرش
پاسخ Meнι Tυan : آره نوش جونمون...کم چیزی نیستن ارزش فوش خوردنو دارن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :