تبلیغات
^^داستـــان های گآت سونـــی^^ - For My Best
^^داستـــان های گآت سونـــی^^
برای یـه لحظـه تو رویـآهات زندگـی کن^^و لبخند بِــزن:))


اهم اهم اینم از این داسیه تاریخی
اولین تجربه ی داستان نویسی تصویری این جانب
مینرا جووووووووووونم عزیزم تولدت مباااررررررررررررررررررککککککک
ایشالا 656456456476587 ساله بشی و کنار مارک فسیل شدن جفتتونو تولد بگیریم
عاشقـــــــــــــــــــتم دختری
یه خبر دیگم دارم....امروز خواهر زاده خودمم دنیا اومده هورااااااا بزن به افتخار اون قدمای کوشولوش
و در آخر...آبجی جون امیدوارم از کادوی نا قابلم خوشت بیاد
ببخشید اگه خوب نشده عاخه عجله ای بود
کم و کاستی داشت خودت ببخش دیگه

ساعت 6 صبح بود...توی خوابگاه همه خواب بودن بجز یه نفر که تمام دیشب رو دل تو دلش نبود...اون نفر هم بله درست حدس زدین مارکه خل و چل ما یعنی همون عاقا داماد عزیز امروززمون بود...باید میرفت بقیه پسرا رو هم بیدار میکرد...قرار بود باهم واسه خرید کادو برن بازار...اول از همه رفت بالای سر ته هیونگ دقیقا کسی رو انتخاب کرد که آخر از همه از خواب پامیشه
مارک: ته هیونگ...ته ته؟؟؟ پاشو داداش لنگه ظهره (ساعت 6 صبح و لنگ ظهر؟؟؟خدا شفا بده خخخ)
ته هیونگ بالشت ابری کنارش رو خیلی شیک پرت کرد توی صورتش و گفت: بزار بخوابم بابا یه روزم که ما کلاس نداریم داداشمون عاشقیتش گل داده
مارک ناامید از ته هیونگ رفت بالا سر جانگ کوک: جانگ کوکاااا پاشو داداش...مگه قرار نبود امروز زود پاشین بریم بیرون خرید؟؟؟پاشو دیگه؟؟
جانگ کوک با صدای خواب آلودی گفت: هوم...چرا چرا من بیدارم هیونگ تو برو خیالت تخت هوای خوابگاهو دارم شما برین!!!
مارک: پاشو بینم بچه یعنی چی من بیدارم شما برین؟؟توام باس بیای...زودباش پاشو
جانگ کوک:آره آره خیالت تخت عینه شیر مواظب بچه ها هستم نمیذارم دست از پا خطا کنن ...کسی تقلب کنه خودم گزارششو بهت میدم!!!!!
مارک هنوز تو شوک چرت و پرت گویی های کوکی بود که صدای خواب آلودی از کنارش گفت: اون بچه رو چیکار داری هیونگ بزار بخوابه بابا گناه داره!
مارک با خنده ای از روی ذوق به جیمین که طبق معمول واسه دفاع از کوکی بیدار شده بود نگاه کرد و گفت: پس تو بیداری؟؟؟ آه خداروشکر پاشو حداقل تویکی آماده شو که...
هنوز جملشو کامل نکرده بود که متوجه شد جیمین با دهن باز خوابش برده!!!(ای جونه دلم خسته ی منه اون خخخخ)
دیگه اعصابش حسابی خورد شده بود...شب خیلی مهمی بود واسش باید همه چیزو آماده میکرد ولی اونا هنوز خواب بودن...رفت و با یک پارچ آب برگشت داخل اتاق...به قیافه های خواب آلود بقیه نگاه کرد و یه لبخند شیطانی زد
با صدای بلند گفت: که اینطووووووور هیچکدومتون نمیخواین پاشین آره؟؟؟...پسرا همه یه تکون کوچولو خوردن ودوباره خرررررپففففففف
مارک داد زد: داداشیا...من فقط تا سه شماره بهتون مهلت میدم پاشدین که دمتون گرم کاریتون ندارم...پانشین باید آبکشیده آماده شین بریم خرید اونم تو این برف...متوجه که هستین...
اون خنگولاهم خودشونو زدن به خواب...قبل اینکه مارک شمارش  رو شروع کنه جانگ کوک واسه عدم ضایعی آروم از جاش پاشد و گفت: عه؟؟؟ هیونگ چرا بیدارم نکردی؟ مگه قرار نبود بریم خرید ؟؟؟ ببین حواست اصلا نیستاااا
بعدشم پاشد و رفت دستشویی (گلاب به رومون البته)
مارک با صدای بلند: خعله خب شما دوتا...فقط سه شماره گفته باشمممممممممم...یــــــــــــــــــک ...
جیمین با خنده پاشد و بی سروصدا رفت داخل دستشویی...ته هیونگ که خیالش راحت بود جیمین باهاشه تکون نخورد...
مارک: ته هیونگ...دووووووو....داداش من سه رو بگم آبکشت میکنماااااااا ...
ته هیونگ: خررررررر پفففففففففف
مارک هم بدونه اینکه سه رو بشماره رفت بالا سرش...ته هونگ یک چشمشو قایمکی باز نگه داشته بود که مارک نبینه ولی خودش متوجه مارک بالای سرش نبود همینکه سرش رو برگردوند و مارک رو دید یه خنده ی ضایگی زد و بهله دستش درد نکنه مارک همه پارچو رو سرش خالی کررررررررد تا ته هیونگ اومد لود کنه که چی شده مارکم با خنده جیم زد و رفت داخل حیاط خوابگاه تا بقیه هم بیان.
چهارتایی سوار ماشین شدند و مارک هم راننده بود...آهنگ با صدای زیاد در حال پخش شدن بود...اونم چه آهنگی..خدا شفاشون بده خودتون گوش بدین فقط خخخخخخخخخخ (دانلود)
چهارتایی از همون مارکه راننده گرفته تا اون کوکی دستیار فضایی در حال تکون دادنش بودن ... انگااار نه انگار که ساعت شیش صبحه!!
بالاخره رسیدن به مرکز خرید...چهار تا پسر دانشجو که آه در بساط نداشتن ولی خوشگل و جذاب و سرشااار از ابهت بودن از ماشین پیاده شدند...
مارک همه حواسش به عروسک فروشی ها بود و وسایل دخترانه رو نگاه میکرد ...پسرا هم بهش چیز میز پیشنهاد میدادن...



ته هیونگ: اوه اوه کوکی این کفشارو باش...مارک هیونگ؟؟؟ اینا چطوره؟؟؟



کوکی با دیدن کفشا گل از گلش شکفت(دارین میبینینش دیگه): ای جووووووووووون اینا رو ساختن واسه کادو دادن به عروس خانم مگه نه؟؟مارک هیونگ با اینا بعله رو صددرصد گرفتیا شک نکن
مارک با کلافگی: جیمین برو این دوتا خنگول جمع کن...کفش عاخه؟؟؟
جیمین زد زیر خنده و گفت: فکر کن مارک هیونگ بیاد جلو مینرا زانو بزنه بگه :با من دوست شو مینرا ...بعدش مینرا کفشارو دستش کنه بگه باشه خخخخخخخخخخ
ته هیونگ: خیلیم شیــــــــک .والاااا
 مارک دست به کمر ایستاد وبا حرص گفت: میگم نظرتون چیه شما اصلا نظر ندین؟؟؟هان؟؟



ته هیونگ پشت سرشو خاروندو گفت:اومممم نظر منکه منفیه!تو صلیقه نداری میری واسه دختره عطر میخری...کفش که بهتره...بدردشم میخوره مگه نه جیمین؟؟؟
جیمین: ته ته تو کفش میخوای؟؟
ته هیونگ با ذوق گفت: از کجا فهمیدی؟؟
جیمین: این کفشا پسرونه اس داداشی...چشماتو باز کن
مارک: ته هیونگی...کفشو واس کجات میخوای؟؟؟ تو سرت یا پات؟؟
ته هیونگ باز از اون خنده ضایعاش کردو گفت: نه دستت درد نکنه موهام خیسه کفش سرم کنم بومیگیره...پامم...(دیگه چهره ی مارک داشت کم کم قرمز میشد که ته هیونگ ترسید و سریع گفت)پامم خوبه...لازم نداره...
مارک سری تکون داد و دوباره راهی شدبقیه هم همینطور...
بعد از اینکه کل بازار رو گشتن دیگه واقعا ناامید شده بودن...هر کدوم یه چیز پیشنهاد میداد...
مارک: اووووف انگار همه چیزای خوشگله سئولو جمع کردن بردن...هیچ چیز نیس که عادم بتونه باهاش دل دوست دخترشو بدست بیاره...واقعا که...
ته هیونگ: هیونگ تقصیر خودت بود دیگه...اگه اون کفشا رو میخریدی الان اینجوری نمیشد که...
مارک با عصبانت: ته ته میبندی یا ببندمش؟؟؟؟
ته هیونگ: توام همش زورت به من میرسه...میبندم عاقا میبندم آ...آ
جیمین همینطور که به دور  اطراف نگاه میکرد یکدفه چیزی نظرشو جلب کرد...سریع گفت: بروبچ اونجا رو...
مارک نگاه کرد و گفت: جیمین توام چرت بگی دیگه کشتمت...عاخه مگه میخوام یه شبه خواستگاریش کنم حلقه بخرم واسش؟؟...تولدشه...هدیه تولد حلقه میخرن عاخه؟؟؟
جانگ کوک با چهره ی جدی: نه نمیخرن!!!
مارک: تو چی میگی نابغه؟؟؟
جیمین: حالا کی گفت حلقه بخر؟؟اون تاج خوشگلا رو ببین...حررررف نداره...یعنی داداش یکی نخریدی دوتا رو بخر...بهتر از اینا گیر نمیاد باس بری همون کفشا رو بخریااا از ما گفتن بود.
مارک :بدم نمیگیا بریم یه نگاهی بندازیم بینم...
رفتن داخل فروشگاه...تمام فروشگاه پر از زیورآلات نقره و خوشگل بود...
مارک به یک تاج خوشگل اشاره کرد و گفت: این چطوره؟؟؟



جیمین: نامبر وان...اصلا حرف نداره...=))
مارک هم خندید و سفارشش داد.
.....
توی خوابگاه دخترا
قرار بود دخترا مینرا رو آماده کنند تا برای روز تولد با هم برن بیرون و بقیشم که به عهده ی مارک بود و اینکه چطور بخواد بعد این همه مدت ابراز علاقه کنه...
غروب شده بود و دخترا به همراه مینرا رفتند شهربازی ...البته شاید مکانش واسه ابراز علاقه خیلی رمانتیک نباشه ولی واسه کادوی روز تولد واقعا عالیه=))
بعد از یکم گشت و گزار و خوراکی خوردن...سوکی با ذوق به ترن هوایی اشاره کرد و گفت: آبجیا اون چطوره؟؟ ته هیجانه هااااا نظرتون؟؟؟
مینرا: عاااالـــــــــیه
سه جون : منم اوکیم عاقا بزن بریم!!!
ریان با دیدن ترن هوایی آب دهانشو به سختی قورت داد و گفت: ای...اینو ...میگین؟؟؟؟؟؟

(خب شما اینو ببینین خودتونم باشین غالب تهی میکنین دیگه!!)


سوکی: ریان تو چی میگی؟؟
ریان مردد فقط نگاشون کرد و آروم گفت: میگم به نظرتون ترن هوایی زیادی خطرناک نیست؟؟ چه کاریه عاخه بری اون بالا که فقط بترسی جیغ بزنی؟؟هه خیلی ضایعس
مینرا: ریان چرا تعارف میکنی بگو میترسم دیگه!!
سه جون: مگه شما ریان نمیشناسین؟؟ از جیمینم ترسو تره!
سوکی با خنده: نوچ نوچ آره ریان؟؟
ریان :خعله خب بابا بریم ... با غرور آدم بازی میکنن! بعدشم سه جون خانوم...جیمین اصلنشم ترسو نیس فقط یکم ...
مینرا: ترسوئه؟؟؟
ریان نفسشو از بین دندوناش داد بیرون و گفت: اصلا بریم سوار شیم ببینیم کی ترسوئه؟؟؟
سوکی: دم شمام گرررررم حالا شد...منکه میدونستم تو شجاع تر از این حرفایی آبجی!
ریان زیر لب غرغر میکرد: آره جونه مدیر هان...شجاع چیه؟؟...من نمیــــــــــخوام سوار شم!
مینرا: ریان تو چیزی گفتی؟؟؟
ریان: من؟؟ نه ...نه گفتم...آهان چیزه نه گفتم تولدت مبارک همین خخخخخ
مینرا: توام دو دیقه یبار اینو میگیا ... -_____-
ریان با خنده مصنوعی: خب تولدته دیگه!!
بالاخره هر چهار نفرشون سوار شدند...هر چقدرم شجاع باشن ...این ترن هوایی چیزی نبود که بشه با شجاعت سوارش شد
ریانکه همون اولش شروع کرد به غرغر کردن: نامردا من از ارتفاع میترسم...عاقا من شیکر خوردم که شجاعم...غلط خوردم من میترسم...داداش سوکی بگو نگهش دارن عاقا من میخوام پیاده شمممممممممممممم="(((((((
سوکی: چاره ای نیس آبجی...فایده ای نداره الان دیگه راه میوفته
سه جون: غصه نخور آبجی ترسیدی فقط جیغ بزن!
مینرا:"گریه ام خواستی بکنی موردی نداره!!
ریان: عرررررررر خیلی نامردین من میتر....(که یهو شروع به حرکت کردن و صداش تبدیل به جیغ شد) میتر ...ســـــــــــــــــــــممم
هر چهار نفر یک صدا جیغ میزدن و ترن هوایی هم لحظه به لحظه خطرناک تر و ترسناک تر میشد(من مامانمو میخوامممم)
(اینم ماییم اون بالا داریم جیغ جیغ میکنیم(توروخدا ببین با عادم چیکار میکنین!!)



دقیقا مدت زمانی که سوار این ترن هوایی شدند112 ثانیه بود اما نفس گیرررر و پر هیجان!
از ترن که پیاده شدن ...حال هرکدوم یه جوری بود...سوکی حسابی حال کرده بود وداشت از هیجانش تعریف میکرد و میخواست دوباره هم با سه جون امتحانش کنه...مینرا هم داشت به حال ریان میخندید...ریان هم چیزی نمونده بود که از حال بره فقط نفس نفس میزد و به اونا فوش میداد!
بالاخره وقتش شده بود که مینرا رو یه گوشه تنها بزارن تا مارک بیاد...جلوی تلویزیون بزرگ پارک که فیلم عاشقانه ای رو قرار بود پخش کنه ایستادند...و به پیشنهاد سه جون قرار شد که با هم فیلم ببینن...اما خوراکی هاشون تموم شده بود و به بهونه اینکه یک نفر باید بمونه و جا رو برای بقیه بگیره تا برن و برگردن مینرا رو تنها گذاشتن ...
...
پسرا هم گوشه ی دیگه ی پارک منتظردخترا بودن که بیان و نقشه هاشونو عملی کنن!
مارک که خیالش راحت شد دخترا مینرا رو تنها گذاشتن...نفس عمیقی کشید و رفت...
سوکی هم به محض رسیدن بدو پرید پیش جانگ کوک و شروع کرد تعریف کردن از هیجانش رو ترن هوایی و کوکی هم که خودش عاشق هیجان بود حسابی ذوق میکرد و به حرفاش گوش میداد...
ریان به محض دیدن جیمین خودشو بیحال انداخت تو بغل جیمین و نالید:آه جیمینی بگیر منو که دارم میمیرم !
جیمین ریان رو توی بغلش نگه داشت و با تعجب بهش نگاه کرد و گفت: چیشده؟؟...رو به سه جون گفت: با این چیکار کردین که اینقد بیحاله؟؟
سه جون خندید و گفت: خودش قبول کرد!!
جیمین با نگرانی گفت:چیو قبول کرد؟؟....به ریان نگاه کرد و پرسید: الان خوبی؟؟ چی شدی تو؟؟
سوکی با شیطنت خندید و گفت: داداش اونجا رو نگاه(و با دستش به ترن هوایی اشاره کرد!)
جیمین: اونجا؟؟...خب؟؟
سوکی: همین دیگه...کاری نکردیم فقط سوار اون شدیم همین؟؟؟
جیمین با دیدن هیبت ترن هوایی فکش افتاد...و با بهت گفت:همین؟؟؟؟....ببینم شما سوار اون شدین؟...ریان توام؟؟؟
ریان که بیحال تر از قبل خودشو تو بغل جیمین جمع کرده بود گفت: داشتن به کشتن میدادنم جیمین...حالم خوب نیس!
جانگ کوک خندید: جیمین خوشم میاد دوست دخترتم عینه خودته خخخخ(هه هه هه میام میزنمتاااا)
ریان غرید: شما حرف نزنا همش تقصیر سوکی بود که من مجبور شدم سوار بشم دیگه!
سوکی: عه خب به ما چه؟؟تو خودت میخواستی ثابت کنی آقا جیمینت ترسو نیس که سوار شدی!
جیمین: چی؟؟؟؟
ریان خنده ی با نمکی کرد و گفت: هیچی...به این میگن جانفشانی...خوشت اومد؟؟؟
جیمین خندید:از جانفشانیت اره ولی با این حال الانت چیکار کنم؟؟
ریان لباشو جمع کرد: برام شوکولات بخر دیگه...
سوکی:داداش براش آبمیوه بخر شکلات بدتر فشارشو میندازه...
جیمین: از دست شما و این کاراتون...ببین چیکار میکنین؟؟...من میرم یه چیزی بخرم بدم ریان بخوره بلکه یکم حالش جا بیاد....شمام صبر کنین یه ما بیایم باهم بریم شاهکار داداشمونو ببینیم! (من تو رو فدااااا مهربونه من)
با رفتن ریان و جیمین... ته هیونگ به سه جون نگاه کرد و گفت: توام باهاشون رفتی و الان اینقد حالت خوبه؟؟؟ تو آبمیوه لازم نداری؟؟
سه جون خندید: نوچ...ریان از ارتفاع میترسه ولی من عاشق هیجانم!
جانگ کوک:میگم نظرتون چیه بریم یه بار دیگه سوار بشیم؟؟...الان هواهم تاریک شده حالش بیشتره!
سوکی: ای جووونم من یکی با مخ قبوله!!!
و با جانگ کوک های فایو زد....سه جون: منم بدجور حال کردم...بریم ته ته؟؟؟
ته هیونگ هم که درست تو موقعیت ریان گیر کرده بود واسه اینکه کم نیاره گفت: ب...باشه...اصلا..عا...لیه(ولی من میدونم تو دلش چه خبر بوده:دییی)
.....
(زوج خوشبخت)
مینرا روی سکوی سنگی باریکی نشسته بود و منتظر دخترا بود که یکدفه یک نفر از پشت سرش خیلی آروم اسمشو صدا زد...
با ترس برگشت پشت سرشو نگاه کرد و با دیدن مارک با خنده گفت: عه؟؟...مارک تویی؟؟؟تو اینجا چیکار میکنی آخه؟؟ از کجا میدونستی من اینجام؟؟
مارک آمد و کنارش روی سکو نشست و گفت: همینجوری اومده بودم هوا بخورم که یهو اینجا دیدمت...خیلیم اتفاقی هاااا فکر نکنی برنامه ریزی شده بوده!!
مینراخندید: باشه بابا چرا هول کردی حالا؟؟
مارک هم خندید و گفت: هول کردم؟؟...نه بابا کی هول کرده؟...اوممم...خب چرا تنهایی؟؟؟
خودشم میدونست سوال بی موردیه اما باید یه جوری سر بحث روباز میکرد دیگه!
مینرا: بچه ها رفتن خوراکی بخرن قرار شد من بمونم تا بیان ولی معلوم نیس چرا دیر کردن؟!!
مارک هم با شیطنت خندید و گفت: خب حالا که من اومدم دیگه ...نگران چی هستی...منتظر اونام نباش شاید رفتن یه جا سرشون گرم شده!

مینرا با خجالت خندید و گفت: آره شایدم...(و توی دلش از بودن کنار مارک ذوق کرد!)
مارک هم خندید و به دور و اطراف نگاه کرد و منتظر بود فرصت گیر بیاره تا حرف هاشو بزنه!


(بهله....کاملا خبیثانه ولی مهربون)



......
رب ساعتی گذشت و بقیه بچه ها هم آمدن و گوشه ای ایستادن و بهله زاغ سیاه مارک بدبختو چوب میزدن!
وسطای فیلم رسیده بود و مارک هنوزم جرئت زدنه حرفاشو پیدا نکرده بود...دیگه بقیه کلافه شده بودن...هی از اونور بهش اشاره میکردن زودباشه ولی اون فقط از استرس پاهاشو تکون میداد و میگفت صبر کنن...
فیلمش عاشقانه بود...اما تا اون لحظه هیچ صحنه ی عاشقانه ای نداشت که حتی شده به بهونه همون مارک یک حرکتی بزنه...بالاخره یک صحنه رسید...پسر داخل فیلم دختر مورد علاقشو محکم توی بغلش گرفت و کنار گوشش حرف میزد...
مارک نفس عمیقی کشید و دستش رو آروم برد پشت کمر مینرا و دستش رو دور کمر اون حلقه کرد...مینرا گرمای دست های مارک رو حس کرد...احساس قشنگی تو وجودش نشست...مارک کمی نزدیک تر شد و تقریبا مینرا رو توی بغلش گرفت(عَـــخـــی عزیزم)...مینرا هم آروم برگشت نگاهش کرد...حرفی نزد دلش نمیخواست مارک فکر کنه که اون از این کارش دلخوره واسه همین لبخند محوی زد و پشت سرشو گذاشت  روی سینه ی مارک!(کاملا رمانتیک)
این وسط جیمین و جانگ کوک احساساتشون بدجور از حرکات اون دو تا تکون خورده بود...!!!
(آخی بچه هام... جنبه ام که ندارن ماشالا خخخخ)



....
دیگه آخرای فیلم رسیده بود...مارک بلند شد و روبه روی مینرا ایستاد...مینرا با تعجب نگاش کرد و گفت: چیزی شده؟ میخوای بری جایی؟؟
مارک سرشو به طرفین تکون داد که یعنی نه!
مینرا: خب پس چرا وایستادی؟
مارک: خب چیزه...مینرا خوب به حرفام گوش کن خب؟
مینرا: اوهوم... بگو میشنوم چه حرفی؟
مارک همش این پا و اون پا میکرد...نمیدونس چیکار کنه...بالاخره دلش رو به دریا زد و گفت: حرفای این دل دیوونم...باید همه رو بشنوی مینرا
مینرا با تعجب نگاش کرد...خودش هم مارک رو دوست داشت اما فکرش رو نمیکرد که این عشق دوطرفه باشه
مارک به آرومی روی زمین زانو زد و توی چشمای مینرا خیره شد...مینرا با تعجب نگاش کرد و گفت: چیکار میکنی دیوونه؟ بلند شو مارک
مارک : مینرا راستش... از وقتی که توی دانشگاه همو دیدیم ...از وقتی که تو اومدی تو کلاس ما و شروع به شیطنت کردی ... از وقتی که همش توی کلاس صدات میپیچید ...صدای حرفات...صدای خنده هات... از اولین باری که دیدمت همه هوش و حواس منو بردی...منتظر یک فرصت بودم تا بتونم ...خب...منتظر بودم تا یک فرصت گیر بیارم بهت بگم چقدر بهت فکر میکنم..شبا به زور و با دلهره خوابم میبره...دلم میخواست تو رو فقط با خودم ببینم...کنار خودم...میدونی منظورمو؟؟؟
مینرا خندید و آمد نزدیک  دست مارک گرفت و بلندش کرد و هدایتش کردو نشوندش روی سکو کنار خودش...و گفت: فکر کنم دارم میفهمم چی میگی....خندید و ادامه داد: دیوونه=))
مارک هم خندید و گفت: میدونستم امروز تولدته...این بهترین فرصت بود واسم تا بتونم دلتو بدست بیارم مینرا
شاخه ی گل رز طبیعی و خوشگلی رو از جیب داخل کتش درآورد و به مینرا خیره شد
مینرا با ذوق گفت: وااای گل خریدی واسم؟؟؟
خواست گل رو بگیره که مارک سریع ساقه ی گل رو گذاشت لای دندوناش و با خنده گفت: ولی قبل این باید یک چیز دیگه رو ببینی خانوم خانومااا
دستش رو برد توی جیبش تا تاج رو برداره اما تاج توی جیبش گیر کرده بود...بقیه که اون هارو تحت نظر داشتن به محض اینکه متوجه شدند زدند زیر خنده...
مارک بدجور با گل لای دندوناش و تاج توی جیبش درگیر بود...هم خندش گرفته بود و هم کم کم داشت کفری میشد
(عَـــخـــی طفلی...اینم شانسه تو داری عاخه برادر؟؟؟ ملت یکی بیاد تاج از تو جیب این درآره خخخخخخ)



ته هیونگ همونطور که میخندید گفت: بدجور اوضاع خیت شده عاقا باس بریم به داد داداشمون برسیم نه؟؟؟
همه اوکی دادن...پاشدن رفتند و با صدای جاجانگگگگگگگ از پشت سرشون پریدن بیرون
مینرا با خنده و تعجب نگاشون کرد و گفت: شما اینجا چیکار میکنین؟؟
جیمین که داشت زور میزد تاج از جیب مارک بیرون بیاره با خنده گفت: فیلم کمدی قشنگ شده بودین مام بدمون نیومد نشستیم تماشاتون میکردیم خخخخخ
جانگ کوک هم با خنده گفت: آخ آخ نبودی ببینی احساسات من و جیمین منفجر شده بود بخاطر شما خخخخ
جیمین بالاخره تاج از جیب مارک کشید بیرون و گفت: بیا هیونگ فیلمتو تموم کن ما پایان خوشمونو ملاحظه کنیم بریم که بدجور گشنه ایم!
مارک خندید و گفت: دستت درد نکنه واقعا...
تاج گرفت و آروم گذاشت رو سر مینرا و گفت: تولدت مبارک خانومیه من=))
مینرا هم خندید و گفت: خیلی ممنون مارکه دیوونه ی من!
سوکی: به بــــــــــه اینم از پایانه خوووووش ...اهم اهم فقط دوزتان صحنه محنه ها رو بزارین واسه خلوت که اینجا بچه رفت و آمد میکنه!
و همه زدند زیر خنده...
THE END

ببینم دوستان دوستش داشتین؟؟؟؟
البته من حالم هنوزم خوب نشده...نامردا تلافیشو سرتون در میارم
خخخخ
بهله...بازم مارک و مینرا بهم رسیدم...خوشبخت بشن ایشالا
شمام برین خونه هاتون اینا باهم حرف دارن دیگه دهه
PDF هم در آینده اضافه میشه!!!
مام بریم سر درسمون...نظر یادتون نرررررررره

بابای


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 14 دی 1394 توسط *Pegah *Rian | نظرات()
How much can you grow from stretching?
دوشنبه 30 مرداد 1396 03:43 ب.ظ
My spouse and I absolutely love your blog and
find the majority of your post's to be exactly what I'm looking for.
Do you offer guest writers to write content for
you personally? I wouldn't mind writing a post or elaborating on some of the subjects you write
with regards to here. Again, awesome website!
How you can increase your height?
دوشنبه 16 مرداد 1396 09:24 ب.ظ
I know this if off topic but I'm looking into starting my own blog
and was curious what all is needed to get set up? I'm assuming having a
blog like yours would cost a pretty penny? I'm not very web smart so I'm not
100% sure. Any tips or advice would be greatly appreciated.
Appreciate it
How do you get Achilles tendonitis?
شنبه 14 مرداد 1396 12:52 ب.ظ
Hi there, i read your blog from time to time and i own a similar
one and i was just wondering if you get a lot of spam feedback?
If so how do you reduce it, any plugin or anything
you can recommend? I get so much lately it's driving me mad so any
help is very much appreciated.
kyradupar.hatenablog.com
شنبه 7 مرداد 1396 01:26 ب.ظ
What's up, its pleasant piece of writing about media print, we all know media is a enormous source of facts.
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 02:50 ق.ظ
Definitely believe that that you said. Your favourite reason appeared to be
on the web the easiest thing to take note of. I say to you, I
certainly get irked at the same time as other folks think about issues that they plainly don't
understand about. You controlled to hit the nail upon the top as smartly as defined out the whole thing with no need side-effects , folks can take
a signal. Will probably be back to get more. Thank you
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 06:16 ب.ظ
of course like your web site but you need to check
the spelling on quite a few of your posts. A number of them are rife with spelling problems and I find it very troublesome to tell the reality however I'll definitely come again again.
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 12:14 ب.ظ
always i used to read smaller content that as well clear
their motive, and that is also happening with this article which I am reading at this place.
manicure
سه شنبه 15 فروردین 1396 09:44 ق.ظ
It's amazing to visit this web page and reading
the views of all colleagues concerning this post, while I am also keen of getting know-how.
manicure
جمعه 11 فروردین 1396 08:44 ب.ظ
What's Going down i'm new to this, I stumbled upon this I have discovered It absolutely useful and
it has aided me out loads. I am hoping to give a contribution & aid different customers like its helped me.
Great job.
zzzz
سه شنبه 25 اسفند 1394 12:02 ب.ظ
خیلی باحال بود
Maryam☠!☪!☠nazi
سه شنبه 29 دی 1394 04:25 ب.ظ
سام علیــــــــــــــــــــــک.
خدمت پگی گل و بروبچ عزیز حال احوال.
چطوری ابجی گلممممممم..
عاقا بی وقفه میرویم سراغ داسی.
پگی تو روحــــــــــــــــت از خنده مردم مخوصا سر اون تیکه بروز احساست کوکی و جیمین.ای بیشعورای منحرف واسه من احساساتی میشین اره.یه کتک طلبتون.
خخخ ای بدم میاد سر همون لحظه مهمش کارت لنگ میمونه اخه تاجو میزارن تو جیب؟نه خداییش همین کاراو میکنین حرف در میارن واستون دیگه اخه برادر من حداقل تو جعبه ایی چیزی بزار همینطور خشک اوردی تحویل ابجی ما دادای حالا بماند اونم بس خانومی کردو پذیریفت با همونم شمارو بعله.
عاقا اون کفشارو واس من بخر کوکی..من دوسشون دارم خو مگه چیه؟
کککککک پگییییییی دختر اخه تو چطوری انقدر خوب تیکه کلامای منو میشناسیییییی.
اون ته داسی رو دقیقا مثل همون جمله رو من به دوستامم میگم ای خداااااااا کککک.
پگی اب و هوا اون بالا چطور بود ابجی؟فک کنم زیادییییییییی خوش گذشت بهت سونامی اصیل.
ای وقتی جیغاتو تصور میکنم یه حالی میدهههههههه.خخخ
ایش دختره لوس توام سریع خودتو بنداز بغل دوس پسرت یه 4 تا چرخ چرخ عباسی ناقابل بود دیگه عجبا.
پگی بیست بود دختر بیستتتتتتتتت.
بسی حال کردم ناجور خسته نباشی خانوم خانوما.تولد ابجی گوگولیمون فی فی گل هم بمارک ایشالله در کنار اقاش خوشبخت باشه فسیل شین پای هم.
پاسخ *Pegah *Rian : اووووووووووه به علیک سلااااااااااااااممممممممممم مخاااااطراته طبیعــــــــــــی
ما خوبیم شما خوبین؟؟؟ اوضاع تخریبکاریاتون خوب پیش میره؟؟؟
پخخخخخخخخ یعنی اینقد از منو تو چیزی ندیدن به این روز افتادنااااای بابااا داش جای کتک چارتا کلمه محبت آمیز بگو بچه اینطور مواقع انفجار احساسات پیدا نکنه خووو
داداشمون هول کرده حالا اینقد سرزنشش نکن داداش ودش فهمید غلط کرده...تازه چوبشم خورد...جلو مینی خیت شد دیدی؟؟خخخخ(محی جان با عرض پوزشمنو نازی از قدیم کرم اذیت کردن تو رو داشتیم نه نازی؟؟؟)
حالا بااااز خوبه قبولش کرد من بودم که تاجو جا میدادم تو حلق صبا میگفتم برو کادو درست و حسابی بردار بیار والااااا
کوکــــــــــی شنیدی داشم چی گف؟؟؟عافرین برو بخر واسشرف بخره مرمر خیالت تخت
ای بابااااااا داداشمیااااااا نشناسمت؟؟؟من تو رو از کوکیم بهتر میشناسمت
هلو فرض کردی منو؟؟؟؟خخخخخخخخخخ خداییش خیلی باحال بود من خودم عاشق اون جملت شدم
عررررررررررررررررررررر اسم اون بالارو نیار که میام میریزم سرتاااااااااا هنوز حالت تهوع دارم بخاطرش (مریم باورت میشه من تا حالا از رو پل هوایی رد نشده بودم؟؟اونروزی دوستم بزور ردم کرد وقتی رسیدم اینور خیابون قلبم تو دهنم بود که هیچ نفس نفسم میزدم پاهامم سست بود...ایش ارتفاع ایز خررررر)شیکر میخوری کجای صدای جیغای من خوبه؟؟؟ حیف نمیدونم از چی میترسی وگرنه تو داستان بعدی جبران میکردم واست چش سفید
عررررررررررررررر آی لاب مای دوست پسر لنگه ی خودم ترسوم فداااااااااااش میبینی چقد هوای آبجیتو داره؟؟؟
مرررررررررررررررررررسی داداشه گلــــــــــــــــــم تو از ما تعریف نکنی کی تعریف کنه عاخه؟؟؟
فدای تو بشمممممممممم خوشالم خوشت اومده مخاطراتایشااااااالااااااا ایشالااا
iransmspanel
یکشنبه 20 دی 1394 09:06 ب.ظ
فروش ویژه پنل های پیامک با قابلیت ارسال به شهر و استان - جنسیت - سن و سال
http://iransmspanel.ir

اعطای نمایندگی پنل های پیامک 66090292 - 021

فروش پنل های اس ام اس با پایین ترین تعرفه در کشور از سال 1386 تا امروز !

با بیش از 960 نماینده فعال در سراسر ایران

پنل های اس ام اس مناسب انتخابات

http://iransmspanel.ir

تلفن دفتر فروش از ساعت 9 صبح تا 15 عصر :

66090292 - 66090686 - 021

سامانه پیام کوتاه انبوه http://iransmspanel.ir


پنل های پیام کوتاه ، برای ارسال اس ام اس های تبلیغاتی شما

تلفن : 66090292 - 66090686 - 021


سایر خدمات ما با قابلیت اعطای نمایندگی به شما :
---------------------
سامانه تخصصی دفاتر بیمه http://bimesms.ir
---------------------
پنل رایگان اس ام اس برای شما http://iranbulk.ir
---------------------
خرید شارژ مستقیم تلفن و سیم کارت http://telliran.ir
---------------------
طرح های توجیهی برای دریافت وام http://tarhe-tojihi.com/
---------------------




با ما تماس بگیرید

تلفن دفتر فروش از ساعت 9 صبح تا 15 عصر :

66090292 - 66090686 - 021
پاسخ *Pegah *Rian :
...و دیگر هیچ
mahiii
جمعه 18 دی 1394 05:39 ق.ظ
عررررررررررررر چ سبک با حالی اجی من هر کاری کردم میهن بلاگ بالا نمیاد چیکار کنم ؟اگ تل داری شماره بده خصوصی کارت دارم//

پاسخ *Pegah *Rian : قربونت...مرررسی
ای بابا میهن خره آی بیشتر تلاش کن...راستش من تلگرام ندارم...کلا هیچکدومشو ندارممم:دییییی
کاری داری عزیزم این آدرس جیمیلمه به این میل بزن جواب میدم
pegah.bts17@gmail.com
Saba.V
چهارشنبه 16 دی 1394 12:42 ب.ظ
نیگا کن توروخدا اول از همه ام که میره سراغ شوهر من!! مارک...خودتو خسته نکن جناب اون به این راحتیا بیدار نمیشه...تجربه به من ثابت کرده تا تهدیدش نکنی بیدار بشو نیس!!
خخخخخخخخ جانگ کوک هوای خوابگاهو دارییییییییییییییییییییییییی؟؟
وای خدا مردم از خنده...
ای بابا کوکی نداشتیم که!!گذارش تقلب میدی؟!
بزنم لهت کنم؟!
بهله لابد اینی که از کوکی دفاع کرده جیمینه!!....بخواب بچه تو چیکار به کوکی داری؟!
واااااااااات؟؟
پارچ آآآآآآآآآآب؟؟
(پگ از روش های خودت واسه بیدار کردن طلوع و منه بدبخت...تو داستان استفاده میکنی؟؟؟)
خخخخخخ ها واسه عدم ضایگی!!
واااااااااات؟؟
مارک آب ریختی رو شوهرم؟؟؟
حالا من یه چیزی گفتم...ولی گفتم تحدید !!
برچی ریختی خب؟؟ الان سرما میخوره!!
اوهوی کجا در میری؟؟ زدی شوهرمو خیس کردی حالا فرار میکنی؟؟
خخخخخخخ چه آهنگی...اینام یه چیزیشون میشه هااااا!!
طفلکی ها آه دربساط ندارن
ای بابااااااا...به نظر شوهرم احترام بگذارید برادرانم!!
خخخخخخخخ عزیزم دلش رو ان کفشایه..خودم برا میخرم کیم ته هیونگ غصه نخور!!
واقعا که مارکم فقط زورش به شومل ما میرسه!!
واااو چه تاج خوشگلی...واقعا حرف نداره!!
لاااااااامصب عجب ترن هواییه باحالیه!!!
خخخخخخخ ریان نترس خواهرم...ترسیدی جیغ بزن...خب؟؟
خخخخخخخخخخخخ جیمین نگران میشود....جیمین میخوای تورم سوارش کنیم؟
ته ته؟؟ منو دست کم گرفتی؟؟ فکر کردی من میترسم؟؟زکی!! واقعا که!!
ته ته توام میترسی ؟؟بابا توکه مررررررد منی...نترس همسرم!!
...
اوخییییییی....چه قیافه ی مارک دیدنی شده!!
خخخخخخخخخخخخخخ الهی چه خوشکل احساساتشون فوران میکنه!!
وااااات؟؟ تاج تو جیبش گیر کردهههههه؟
اه مای گاد چه صحنه ی رمانتیکی!!
خخخخخخخخ!!...وای پگ عااالی بود کلی خندیدم...اون جیمین و کوکی منو کشتن با احساسشون!!
بنظرم این داستانه تصویری خیلی حال داد...مرررررررسی!!
تفلدت مبارک مینراااااااااا
پاسخ *Pegah *Rian : همین دیگه زن و شوهر عین همین...خودت از ته ته بدتری جوجه بمبم کنارت بترکه انگاااررررر نه انگار باز ته هیونگ که میشه بهش امیدوار بود ولی تو -_______-
چیکارش داری...بچم داره تو خواب هزیون میگه ..ولی خداییش هزیوناشم تو حلقه...احساس بزرگی بهش دس داده بود خخخخخخخخ
آخ آخ صبا بیا بریم با هم لهش کنیم...البته اگه همسرانش اجازه بدن...منکه خودم اگه تقلب نباشه نادو آنده
عررررررررررررررر جیمین کوکی رو بیشتر از من دوسسسسس...من میدونم دیدی چطور واس خاطرش از خواب نازش پاشد؟؟
پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ اورهههههه...البته بیشتر روشای زن عموی گرامه من از اون یاد گرفتم برو خر اونو بگیر...طلوع که اصن من وقتی خوابه تا صد فرصخیش نمیرم مگه از جونم سیر شدم؟؟؟؟
مارک دمت هاااااااات...حقش بود یوهاهاهاهاها دم عاقامونم گرم قالش گذاشت رفت پیش عشقش(عررررررر جیکوک ایز نات ریل مگه نه؟؟؟ولی خب البته اگرم ایز ریل نو پرابلم کنار میایم باهم)فقط صبا پاشو یه کاری بکن بابام سرما بخوره من تورو مقصر میدونماااا بهش میگم طلاقت بده
دانشجوئن دیگه...هعی روزگار همه دانشجوها بدبختن از ریشه و بنننن
اونم نظره عاخه صبا؟؟؟؟ پاشو برو واسش بخر اون کفشارو باز عین اون سیبه تو دلش میمونه چش و چال بچتون چپ میشه...پاشوووو
مارک داداشه بزرگه...باس زور بگه...بهلهههههههههه
من خودمم دلم رو اون تاجه موووند...خداییش حرف نداشت صلیقه عاقامون بیسته...محی (دیدی نگفتم فاطی؟؟!!)داشتم میگفتم محی کوفتت شه مارک به صلیقه جیمین واست کادو خرید منم موخوااااااممممم
نخیر نترسیدمممممم...فقط دل و رودم بهم پیچید همین...
پگ فدای اون نگرانیای عشقشم میشههههههههه
چی؟؟؟ جیمین..؟؟؟ تو به اون چیکار داری؟؟؟ من یکی فنا رفتم بست نبود کصافد؟؟ طرف جیمین بری دسته بیل جا میدم تو حلقت گفته باشم
پخخخخخخخخخخخ پس فکر کرردی من کی رفتم؟؟ من نصف اخلاقیاتم بابامه...نصف دیگش داداشم جی هپه...بقیشم با جیمین تفاهم دارم:دییییییی
ببین اینقد به این تاجه چش داشتی آخرش تو جیب داداشم گیر کرد...برو تا نزدی چش و چال تاجه بدبختو نشکوندی
احساسات اونا منو روانی کررررررده مخصوصا اون کوکیه بی احساس
قربااااانت آبجی کوچیکه خنگوووول...واس توام دارم حالا صبر کن این کنکور خرم تموم شه
هوووووو و بار دیگر هپی یور دی محی(ببین دارم باهاش کنار میام...خوبه هااا آسونتره خخخخ)
mehi
سه شنبه 15 دی 1394 11:25 ب.ظ
میدونی میخام بیشتر دق دلی فاطی گفتناتو تلافی کنم-__-مای نیـم ایز فاطمه برای آسانیه کارت بگو محـی
به هر حال انتقامم سره جاشه
پاسخ *Pegah *Rian : ای بابااااا عاقا غلط خوردم...خب عادت کردم دیگه...فاطی...نه یعنی چیزه فاطمه...یهو تغییر اسم میدی بچه ازت خجالت میکشه هاااا...منم که خیجالطیییییییییییی...ولی باوش محی خانوم
تو انتقامتو گرررررفتی کادو تولد جیمین خودش انتقام جبران ناپذریری بود که ازم گرفتی جوجه!!
اونجوریم نخنداااا دوباره خبیث نشو من جونمو دوس دارمممممم
ساینا
سه شنبه 15 دی 1394 11:22 ق.ظ
وایییییییییی پگ عبضی عالی بود من به فدای این فاطی و مارک بشممممم ووییییییییییی مرسی پگ آی لاب یو آلللللللل
پاسخ *Pegah *Rian : واااییییییییی سانیییییییی مررررررررسی...منم به فدای همتوووووون بشــــــم خصوصا این عروس و داماد
سوسیــــــــــس آی لابــــــــــ یو مــــــــــــــــــــورررررررر
MinRa
سه شنبه 15 دی 1394 10:14 ق.ظ
تولدت یه بلایی سرت بیارم که خودمم باورم نشههه
منتظر باش بچه
پاسخ *Pegah *Rian : وای نـــــــــــــــــــــــــــــهههههههههه....آندددددددددددددده تهدید نکننننن من قلبم ضعیفهههههه...فاطی من جنبه ندارم قربونت تو خودت کادویی واسم باور کن
نکن...فاطی غلط خوردم بگذر...من میدونم تو میخوای بکشیم
MinRa
سه شنبه 15 دی 1394 10:13 ق.ظ
وااااااااااااای پگااااااهفک کنم گفتم که چقد ازت بدم میااااااااد دیوونه بهترین کادوی تولدم
من به فدااااااااااااات...ممنونم آجیییییییییییییییییی...مااارکه دیوونه.همتونو دوس دارم
پاسخ *Pegah *Rian : جیــــــــــــغغغغ فاطیعاره گفتی...منم گفتم من بیشتر بدم میاد ازت خخخ
عرررررر نگووووووو بهتر از اینم میتونست باشهاین خیلی عجله ای و ساده شد ببخشید دیگه دفه بعد بهترشو مینویسم برات
چاکررررررررتم دختری...قربونت برم..خواهش میشه کاری نکردم کهههههههه...مام عاشقتیم خنگولـــــــــــــــــــــــــــک
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :