تبلیغات
^^داستـــان های گآت سونـــی^^ - Our Past-Ep13
^^داستـــان های گآت سونـــی^^
برای یـه لحظـه تو رویـآهات زندگـی کن^^و لبخند بِــزن:))
                                                                           سـلام^^
                                                                 میدونم خیلی دیر کردم... و واقعا هیچ توضیحی ندارم...فقط اینکه عذر میخوام:(
                                                         و اینکه من به اجبار یه خانوم خیلی محترمی دوباره شروع کردم و خودش میدونه چقد واسم سخت بود...
                            من همه ی ایده هام واسه این داستانو فراموش کرده بودم...و به قول معروف الان دارم فیری استایل پیش میرم تا ببینم خدا چی میخواد:|
                                                       هرچند قبلا هم داستانم خوب نبوده ولی حس میکنم الآن افتضاح تر شده
                                                                                         لطفا دوسش داشته باشید^^


.
.

مارک________

دو هفته از اومدن ما به مدرسه ی جدید میگذشت...یا شاید بهتره بگم دو هفته از ملاقات مینرای جدید و مرموز...

هربار که سعی میکردم بهش نزدیک شم به نوعی منو از خودش دور میکرد...فکر میکرد اینجوری میتونه جلوی آسیب رسوندن سون یونگ به منو بگیره ...تحمل این وضعیت واقعا برام سخت بود...

از جام بلند شدم و به سمت در رفتم...و همونطور که اسکیت بردمو بر میداشتم با صدای بلندی گفتم:جیمین...من میرم بیرون یه هوایی بخورم...زود برمیگردم...

اما هیچ جوابی دریافت نکردم...احتمالا باز خوابیده...از وقتی حالش خوب شده تبدیل شده به یه خرس قطبی...تا گشنش نشه از خواب بیدار نمیشه...شونه ای بالا انداختم و از خونه زدم بیرون...هوا نسبت به دیروز سردتر شده بود اما بازم عالیه...

وقتی اسکیت سواری میکنم احساس خوبی بهم دست میده...حس اینکه رو ابرام...از ادما دورم...یادم افتاد به مینرا...وقتی که با اون چشمای درشت و مظلومش زل زد بهمو گفت بهش بدم....اما منه احمق بهش گفتم وقت ندارم

پوزخندی رو لبام نقش بست...حتی اونموقه هام با خودم روراست نبودم...اینکه چقدر دوسش دارم..اینکه دوس دارم هر لحظمو با اون بگذرونم...آهی کشیدم.. بی هدف تو خیابونا میگشتم ...اسکیت بردمو زدم زیر بغل و پیاده راه افتادم...همونطور که به مغازه ها نگاه میکردم و تو افکار خودم غرق بودم که صدایی تو گوشم پیچید:ازین عروسکا دوست داری؟

با تعجب چشم چرخوندم که دیدم درست کنارم ایستاده و با یه لبخند قشنگ نگاهم میکنه...اول متوجه منظورش نشدم و ابرو بالا انداختم...در حالی که با چشم به ویترین مغازه اشاره میکرد خندید و گفت:گفتم ازین عروسکا دوست داری واست بگیرم؟

سرمو چرخوندم و به مغازه ی عروسک فروشی نگاه کردم...آخه من چرا باید از بین این همه مغازه رو بروی این غرق افکار مضخرف خودم بشم؟

صدای خنده های ریزشو شنیدم...خیله خب..همونطور که قیافمو خونسرد میکردم سرمو تکون دادم و گفتم:نه...میخاستم واس دوست دخترم بگیرم...

با این حرفم خنده ی رو لباش جاشو به اخم ظریف و با نمکی بین ابروهاش داد:دوست دخترت؟..نمیدونستم دوست دختر داری!!

لبمو از داخل گزیدم که متوجه خندم نشه ...چرخیدم طرف مغازه و گفتم:فکر نکنم چیز زیادی ازم بدونی...ولی خب دارم دیگه...و چرخیدم طرفشو با لحن شیطونی گفتم:بنظرت از این خوشش میاد؟

همونطور که سعی میکرد خودشو بی تفاوت نشون بده چرخید طرفمو گفت:منکه از این چیزا خوشم نمیاد....ولی شاید اون دوست داشته باشه...تو که دوست پسرشی باید بهتر بدونی چی بیشتر دوس داره چی دوست نداره..

وای خدا..این دختر چقدر با نمکه آخه...چنان با حرص گفت دوست پسرشی که گفتم الان میاد منو میزنه...برای اینکه متوجه خندم نشه برگشتم طرف مغازه و گفتم:پس حیف شد!

با تعجب پرسید:چی؟

سرمو تکون دادم و گفتم:هیچی...فقط میای باهام انتخاب کنی؟آخه من اصلا تو این چیزا خوب نیستم...

زیر چشمی داشتم نگاهش میکردم..از اینکه بخاطر اینکه گفتم دوست دختر دارم حرص میخورد خیلی کیف میکردم...فکر نمیکردم اینقدر عصبانی بشه...منتظر نگاهش کردمو گفتم:چی شد؟میای؟

منتظر بودم بگه نه که در کمال تعجب گفت:باشه..

با لبخند دستمو پشتش گذاشتم و به سمت مغازه بردمش..لرزش کمرشو حس کردم و لبخند رو لبم پررنگ تر شد...

وارد مغازه شدیم...میتونم قسم بخورم چشماش تبدیل به قلب شده بودن..میدونستم فقط برای حرص من گفت دوس نداره..داشتم با دقت به عروسکا و خرسای بزگ نگاه میکردم که یهو با ذوق اومد دستمو گرفتو گفت:مـــارک..اونجا رو...

و با دستش یه خرس بزرگ یاسی رنگو نشون داد...نگاهی بهش کردم که بازوکمو محکم گرفته بود و داشت با ذوق به اون خرس بزرگ نگا میکرد...همونطور که میخندیدم به سمت اون خرس رفتیم..اونقدر ذوق زده بود که به کلش یادش رفت دستمو ول کنه که البته منم بدم نمیومد...خرسو بلند کردمو دادم دستش...خرس اونقدر بزرگ بود که حتی نمیتونست درست نگهش داره...بالبخند داشتم به رفتارای بامزش نگاه میکردم...خیلی بامزه و دوستداشتنی بود اما همیشه میخواست خودشو سرد و محکم نشون بده...

اما خب...بالاخره منم یه چیزی به اسم خرس درون دارم...نمیشه که اذیتش نکنم...خم شدم سمتشو خرسو از بغلش در اوردمو گفتم:پس همینو واس دوست دخترم میخرم..

با این حرفم انگار تازه متوجه شد چی شده...قیافش عالی شده بود..ترکیبی از تعجب و عصبانیت وخجالت...

دوباره قیافشو جدی کرد و گفت:آها...اوکی خوبه..همینو واسش بخر و با افسوس خاصی زل زد به خرس تو دستم...

دوست داشتم تو این لحظه محکم بغلش کنم و لپاشو بکشم..از این افکار مضحک سرمو تکون دادم و با خنده رفتم و خرسو حساب کردم...تو تمام مدت از خرس چشم بر نداشت...منم سعی میکردم خندمو کنترل کنم...

از مغازه اومدیم بیرون..هوا تقریبا تاریک شده بود و سردتر...

رو کردم طرفشو گفتم:بریم یچیزی بخوریم؟

سرشو تکون داد وو گفت:دوست دارم بیام اما نمیشه مین گیو خونه تنهاست..میترسم باز یه بلایی سر خودش و خونم بیاره...

با بیاد آوردن اون پسره اخم کردم..قبل از اینکه متوجه اخمِ ضایعم بشه دوباره قیافمو خونسرد کردمو گفتم:اوکی..پس فردا مدرسه میبینمت..

سرشو تکون داد و با لبخند گفتم:پس تا فردا...و پشتشو بهم کرد و رفت...نسیم تقریبا سردی وزید..نگاهی به خرس بزرگ تو دستم کرد...شونمو بالا انداختم..حالا با این خرس چه غلطی بکنم؟

همونطور که خودمو برای متلکای جیمین آماده میکردم به سمت خونه رفتم!

 

ریان______________

حوصلم بشدت سر رفته بود و هر کدوم از بچه ها مشغول کار خودشون بودن...از جام بلند شدم و به سمت کتابخونه رفتم..

بی تفاوت یه کتاب برداشتمو و رو یکی از صندلی ها نشستم...فقط کتاب و ورق میزدم و به اتفاقات عجیب این چند روز و اتفاقای مضخرف گذشته فکر میکردم...چشامو بستم و سرمو گذاشتم رو میز که با افتادن چیزی روی صندلی کناریم سرمو بلند کردم...با تعجب زل زدم به جیمین که خودشو از بالا انداخته بود رو صندلی...همونطور که چونشو میخاروند و صورتشو به صورتم نزدیک میکرد با صدای آرومی گفت:یه چیزی این وسط خیلی عجیبه!!

سرمو کمی عقب بردم..نفسای داغش صورتمو قلقلک میداد..صدامو مثل خودش آروم کردمو گفتم:چی؟

چشاشو ریز کرد و گفت:تو..

آب دهنمو قورت دادم و با همون تعجب گفتم:من؟...چرا من؟

صاف سر جاش نشست و گفت:تو و دوستات...چطور میتونین همزمان دوجا باشین؟...ترسناک نیس


نوشته شده در تاریخ شنبه 9 مرداد 1395 توسط Meнι Tυan | نظرات()
چهارشنبه 26 مهر 1396 12:58 ب.ظ
سلام منم تازه اومدم کدومتون همسر مارکه هرکی هست بیاد جلو بلا نسبت غلط کرده زنشه بی حیا بی تربیت اگه طرفدارشی جوری فکر نکن که خیلی عاشقشی
در ضمن منم یک کتاب 70 صفحه نوشتم به نام ماجراهای من و گات سون و الان دارم با دوستم برای فصل دومش برنامه چینی می کنیم دیگه نبینم نوشی زن مارک بم بم جکسون یوگیوم یونگجه جونیور جی بی وگرنه میام برات
Can you lose weight by doing yoga?
دوشنبه 30 مرداد 1396 08:27 ق.ظ
Hi! This post couldn't be written any better!
Reading this post reminds me of my good old room mate!
He always kept chatting about this. I will forward this article to him.
Fairly certain he will have a good read. Thanks for sharing!
jackquelinescrudato.wordpress.com
جمعه 13 مرداد 1396 12:01 ب.ظ
Pretty nice post. I just stumbled upon your weblog
and wanted to say that I've truly enjoyed browsing your blog
posts. In any case I will be subscribing to your feed and
I hope you write again soon!
xiaorecupero.blog.fc2.com
شنبه 7 مرداد 1396 09:13 ق.ظ
Hello There. I discovered your weblog the
use of msn. That is an extremely neatly written article. I will make
sure to bookmark it and return to read extra of your useful info.
Thanks for the post. I'll certainly return.
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 05:18 ب.ظ
Awesome issues here. I'm very glad to look your post.
Thanks a lot and I am taking a look ahead to contact you.
Will you please drop me a e-mail?
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 01:00 ق.ظ
Hmm is anyone else having problems with the images on this blog loading?

I'm trying to figure out if its a problem on my end or if it's the blog.
Any feed-back would be greatly appreciated.
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 05:29 ب.ظ
Its such as you read my thoughts! You seem to understand a lot about this, such as
you wrote the book in it or something. I feel that you could do with some p.c.

to drive the message home a little bit, but instead of that,
this is magnificent blog. An excellent read. I will definitely be back.
manicure
شنبه 12 فروردین 1396 05:26 ق.ظ
Hola! I've been reading your weblog for a while now and finally got the
courage to go ahead and give you a shout out from Porter Tx!
Just wanted to mention keep up the excellent job!
Zzzz
دوشنبه 1 شهریور 1395 11:11 ب.ظ
مگه میشه دوسش نداشت؟؟؟؟؟؟
حانیه
پنجشنبه 21 مرداد 1395 03:55 ق.ظ
عالی بود
saina
یکشنبه 10 مرداد 1395 10:23 ب.ظ
ولی میخای خودتو سرد و محکم نشون میدی :l
ادبیات فارسی نموند واس ما ریدم تو هرچی فعل و فاعله ..خخخخخخ
پاسخ Meнι Tυan : دیگه تو. ریدی جا همه ما ممنون:|
saina
یکشنبه 10 مرداد 1395 10:21 ب.ظ
ای جوووووووووووووووونمممممم..عاقا بالاخره برگشتیم سر خونه زندگیمون یوهووووووووووووو...اوووووووووووفففف توقع داشتم مارک هموجا خرسو بده دستت در بره حیف شد موهاهاها جیمین نزدیک میشود خخخخخخخخخ عااقا خیلی خوب بود دمت هااات..یه بار دیگه م به داسیات بگی افتضاح سر به تنت باقی نمیمونه فهمیدی عشقمهمینجوری فی سبیل الله بنویس خیلیم خوبهووووییییییی من فدای تو که بامزه ای ولی میخای خودتو سرد و محکم نشون میدی
قسمت بعد میخاااااااااااام توروخدا زود زووود..عاشقتم موهاهاهااا
پاسخ Meнι Tυan : خوش برگشتی
چشم دی نمیگم:دی اره دیگه البته الان دیگه میدونم موضوع چیه اومده دستم
ایشاالله فردا شاید البته
Pegah.Jimin
یکشنبه 10 مرداد 1395 02:35 ق.ظ
محیییی دلم واس بم بم و یوگی و جکسونم تنگ شده تو داسی...اونا کی میان؟اون جمع خفن چندنفرمونو خیلی دووووس داشتممممممخصوووصا صمیمیت بین خودمو بم بم اونجاهایی که باهم میرفتیم خونه و میومدیم مدرسه عررررر این داستان کلش برام خاااطرس واقعااا عاشقشم مرررسی که دوباره میذاریش
پاسخ Meнι Tυan : منم خیلی دلم واسشون تنگ شده ایشاالله از قسمتهای بعد:)
خواهش
Pegah.Jimin
یکشنبه 10 مرداد 1395 02:33 ق.ظ
وااای خیلی خوب بود منکه هنوزم دیوونشم...اینم نگو حداقل برای بعد یه سال عالی بووود...بهترم میشه...فقط کم بووودبیشتر بزار دیگههه تیریخیدااا
پاسخ Meнι Tυan : ببخش ایندفعه کم بود تازه همینم به زور و بلا نوشتمش شرمند
جبران خواهم کرد به امید. خدا:|
Pegah.Jimin
یکشنبه 10 مرداد 1395 02:21 ق.ظ
هوووووی جیمین چته؟
اینقد نزدیک نیا مردک...نه از اونکه اصن مارو تحویل نمیگرف نه از الان که اومده تو حلقم..برو عقب ببینم...اصلا خودت عجیبی به من چهنگا لپام گل انداخت دیگه...از خودت بفهم برو عقبببب
جوری حرف میزنه انگار خودش خون اشام نیس...ولی جدا چطوری همزمان دوجا بودیم؟
پاسخ Meнι Tυan : رم کرده/:
تومگه خجالتم بلدی بکشی؟
اونش دیگه بعدااا:|
Pegah.Jimin
یکشنبه 10 مرداد 1395 02:18 ق.ظ
بااایدم خودشو واس متلکای جیمی اماده کنهجیمیییین پدرشو درار حقشه فک کنننن با اون جذبه یه خرس گنده بغل کنه بره بیرون
پاسخ Meнι Tυan : اینو بگو شوهرم با اون جذبه از یه بچه میترسه:|نکته ی اصلی اینه
Pegah.Jimin
یکشنبه 10 مرداد 1395 02:15 ق.ظ
تووو با مینگیو تنهااا تو خونه؟
اونم با اون پسرک بی تلبییییت؟ببینم مینگیو داداشته؟
اصن بدو بیا پاسخگو باش بینم
پاسخ Meнι Tυan : بابا مینگیو ترس نداره که..بچه به این خوبیآزارش حتی از مارکم کمتره
Pegah.Jimin
یکشنبه 10 مرداد 1395 02:07 ق.ظ
هوووووی پسره ی چش سفیییییدبه خودت بیا مردک..ینی چی دوس دختر دارم؟
محی بزنم چش و چالشو از ریخت بندازم؟؟؟سر ابجیه من هوو میاره؟
نری باهاش عروسک انتخاب کنیاااا بزار تنها بره...بی تلبت اینا فقط بلدن ادمو حرص بدن دیگه
پاسخ Meнι Tυan : دیدیش؟؟..گف دوس دختر. داره؟؟؟-____-حقش بود پشت دست برم تو دهنش دندوناش از نافش بزنن بیرون
حیف بازم دلم نمیاد اه-_-
Pegah.Jimin
یکشنبه 10 مرداد 1395 02:03 ق.ظ
وای نهههه چیم چیم اینقد نخواااب همسررری بیا اینجا ببینممم دلم برات یه ذره شده بود پسرکه جذابه من
محی عروسک دوس داره لابد براش بخررر گوناه داره..الکی میگه ناخواسته جلو عروسک فروشی وایستاده از خداشه
پاسخ Meнι Tυan : میدونی...این مارکم تازگیا خیلی زیرابی میره
دیگه چیکا کنم دل مهربونم نذاشت نرم
Pegah.Jimin
یکشنبه 10 مرداد 1395 01:58 ق.ظ
سلاااام علیکممممم همسر ماااارک
واهاهاهاااایی کامبکت مبارک جوجه..بیا بخلم ببینممممم...بهله دیگه خانوم محترمم ازت ممنونه عزیزمممم مثل هنیشه قوی ادامه بده..هرچند که باتوجه به استقباال بچه ها از پست قبلی در اصل تو الان داری به خاطر همه ی ما اینو مینویسی نه فقط اون خانوم محترمه رو مخافتضاااحم نیسعااالیه ما هممون عاشقشیییییممممم حالا بزار برم ببینم چه کرررردی
پاسخ Meнι Tυan : علیک سلام همسر چیم
ممنون^..دقیقا کدوم استقبال منظورته؟
نخونده نگو عالیه بچه:|
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :