تبلیغات
^^داستـــان های گآت سونـــی^^ - Our Past-Ep14
^^داستـــان های گآت سونـــی^^
برای یـه لحظـه تو رویـآهات زندگـی کن^^و لبخند بِــزن:))
5446454.png.
.

 ریان______________

حوصلم بشدت سر رفته بود و هر کدوم از بچه ها مشغول کار خودشون بودن...از جام بلند شدم و به سمت کتابخونه رفتم..

بی تفاوت یه کتاب برداشتمو و رو یکی از صندلی ها نشستم...فقط کتاب و ورق میزدم و به اتفاقات عجیب این چند روز و اتفاقای مضخرف گذشته فکر میکردم...چشامو بستم و سرمو گذاشتم رو میز که با افتادن چیزی روی صندلی کناریم سرمو بلند کردم...با تعجب زل زدم به جیمین که خودشو از بالا انداخته بود رو صندلی...همونطور که چونشو میخاروند و صورتشو به صورتم نزدیک میکرد با صدای آرومی گفت:یه چیزی این وسط خیلی عجیبه!!

سرمو کمی عقب بردم..نفسای داغش صورتمو قلقلک میداد..صدامو مثل خودش آروم کردمو گفتم:چی؟

چشاشو ریز کرد و گفت:تو..

آب دهنمو قورت دادم و با همون تعجب گفتم:من؟...چرا من؟

صاف سر جاش نشست و گفت:تو و دوستات...چطور میتونین همزمان دوجا باشین؟...ترسناک نیس؟

 

 

از حرفش شکه شدم...این چی گفت؟...همزمان دوجا؟...چطور ممکنه؟...صورتمو جدی کردمو گفتم:داری چی میگی؟نمیفهمم...

چشاشو چرخوند و بیتفاوت گفت:فقط یه تفاوت عظیم اینجا هست..

منتظر نگاهش کردم...پوزخندی زد و گفت:مینراعه اینجا آدمیزاده...اما اون یکی مینرا خون آشام بود...و آهی کشید...

با این حرفش بدنم یخ زد...امکان نداره...لبامو خیس کردمو با اخم گفتم:توهم زدی؟کدوم یکی مینرا؟مگه ما چندتا مینرا داریم؟و ازونجاییم که من یادمه مینرا همیشه انسان بوده و هست..!

خندید و همونطور که دوتا از انگشتاشو جلوی چشام میگرفت گفت:پارک ریان...ادای آدمای احمقو در نیار...هم من و هم تو خوب میدونیم اینجا چخبره!..من خودم دیدم که مینرا مرد...پس این مینرا کیه؟...تو کی هستی؟اون دوستات؟...چطور هم کره هستید هم اینجا توی لندن؟..

چشام تا آخرین حد باز شد...مینرا مرده؟؟یعنی...خدای من اینجا چخبره؟...

با شوک پرسیدم:مینرا...تو مینرا رو از کجا میشناسی؟

شونشو بالا انداخت و محکم گفت:منم کامل نمیشناسمش..معشوقه ی داداشم بود..مارک..فقط یبار تو خونمون دیدمش وقتی که میخواست مارک هم تبدیل به خون آشام کنه...و جون خودشو به خاطر مارک فدا کرد..همین...

بهت زده خیره شدم بهش...باورم نمیشد..زیر لب زمزمه کردم:مرده؟...

با تعجب نگام کرد و گفت:تو چقدر خوب فیلم بازی میکنی؟..یعنی میخوای بگی تو نمیدونستی؟نمیخوای جواب سئوا...

دیگه حرفاشو نمیشنیدم...باید مینرا رو ببینم همین الان...پا شدم و بدون توجه به جیمین که پشت سر هم داشت حرف میزد به سمت حیاط دویدم...میتونستم صدای دادشو از پشت سرم بشنوم ولی تو این لحظه فقط یچیزو میخواستم...صحبت کردن با مینرا...

 

 

مینرا_____

با جکسون مشغول حرف زدن بودم که با صدای یه نفر که مدام اسممو صدا میزد برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم...

ریان بود...تعجب کردم...هیچوقت تا این حد مضطرب ندیده بودمش...رسید بهمون و همونطور که رو زانو هاش خم شده بود و نفس نفس میزد گفت:بـ..باید باهات ...حرف بزنم مین...

جکسون با تعجب گفت:هی..تو چته؟

انگار نشنید..همونطور که دستمو میکشید گفت:زود بااااش...ضروریه!!

منم از این حالش مضطرب شدم...رفتیم پشت مدرسه..همونطورکه دنبالش کشیده میشدم گفتم:خیله خب..داری میترسونیم..بگو ببینم چی شده...

دستمو ول کرد و تکیشو داد به دیوار...سرشو انداخت پایین و با صدای گرفته ای گفت:محی...تو از مینرا خبری داری؟؟

با این حرفش ترس کل وجودمو گرفت...با ترس گفتم:ریان..بگو ببینم چی شده؟..مینرا واسش اتفاقی افتاده؟

زل زد تو چشمام...چشماش خیس شده بود..قلبم درد گرفت...رفتم سمتشو و شونه هاشو گرفتم و بلندتر گفتم:میگم بگو چی شده؟؟ریان داری دیوونم میکنی؟برای خواهرم اتفاقی افتاده؟

سرشو پایین انداخت و با بغض گفت:محـی..می..مینرا..اون مرده!

شکه شده بودم..بدنم یخ کرده بود..دیگه پاهامو حس نمیکردم...داشتم می افتادم زمین که شونه هامو گرفت...دیگه هیچ صدایی نمیشنیدم..حتی صدای قلبمو...من..من چه خواهری بودم...حالم از خودم بهم میخوره..از حماقتایی که کردم..مقصر همه چیز منم..همه چیز...توی سرم احساس سنگینی میکردم...انگار خون به مغزم نمیرسید...چشامو بستم..دیگه رغبتی برای باز کردنش نداشتم...تا اینکه خودمو بین زمین هوا حس کردم..تو یه آغوش گرم...حتی نمیخوام صاحب این آغوشو ببینم...شل شدن بدنم و حس کردم و فرو رفتن تو یه جلأ مطلق..!



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 13 مرداد 1395 توسط Meнι Tυan | نظرات()
What is leg length discrepancy?
جمعه 13 مرداد 1396 07:17 ب.ظ
Hello there, I discovered your web site via Google whilst searching
for a comparable topic, your site got here up, it appears great.
I have bookmarked it in my google bookmarks.

Hello there, simply was alert to your blog via Google, and located that it is truly informative.

I'm gonna be careful for brussels. I will appreciate if you
happen to continue this in future. Many people might be benefited
out of your writing. Cheers!
http://aquaticdog439.snack.ws/is-hammer-toe-surgery-painful.html
جمعه 13 مرداد 1396 03:45 ب.ظ
You really make it seem so easy together with your presentation but I to find this matter to be really one thing
that I think I would by no means understand.

It kind of feels too complicated and extremely broad
for me. I'm having a look ahead to your next submit, I'll try to get the hang of it!
فائزه
یکشنبه 21 خرداد 1396 12:32 ب.ظ
Ooooooooooohh my godناموسن حساس شد لطفا سری تر بزااااار
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 11:42 ق.ظ
Its such as you learn my thoughts! You appear to know so much
about this, like you wrote the guide in it or something.
I believe that you simply could do with some p.c. to pressure the message house
a little bit, however other than that, this is magnificent blog.
A fantastic read. I will certainly be back.
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 08:49 ق.ظ
Howdy! This post couldn't be written any better!
Reading through this post reminds me of my good old room mate!

He always kept chatting about this. I will forward this article to him.

Fairly certain he will have a good read. Thanks for sharing!
BHW
جمعه 11 فروردین 1396 11:39 ب.ظ
After exploring a number of the blog posts on your website, I honestly appreciate
your way of blogging. I saved it to my bookmark website list and will be checking back in the
near future. Take a look at my website too and tell
me how you feel.
Mk
چهارشنبه 3 آذر 1395 07:52 ب.ظ
ببببببققققققققییییییییههههههههه
لطفا
Kimi
دوشنبه 1 آذر 1395 09:30 ب.ظ
بقیش رو کی میذاری؟ ببین خیلی ده یه داستانو کامل نذاری بعد همه تو فکرش باشیم
مینا
جمعه 28 آبان 1395 11:13 ق.ظ
بقیش چی میشه پس؟
Hasti kpoper
جمعه 28 آبان 1395 11:08 ق.ظ
یاااااااا ادامههههههه من موخوام بقیشووووو....اخ قلبمممم...کی مینویسی ادامه رو هاننننن؟ بوگو بوگو...بنویس جون هر کی میدوستی
مرضیه
چهارشنبه 7 مهر 1395 05:24 ب.ظ
یااااااا بقیش کوووووو....محشره داستانننتتتت ایول باو
صدف
دوشنبه 29 شهریور 1395 01:46 ب.ظ
ویییییییییییییییی خیلی حساس شده
یا خدا میشه زود تر بزاری
ممنون خیلی باحال بود
لطفا ادامش و زوتر بزار فدات
Zzzz
سه شنبه 2 شهریور 1395 12:00 ب.ظ
آاااااااااااااااای
بقیه اش چی میشه
زود بقیه اشو بزارین که منتظر موندیم
حانیه
پنجشنبه 21 مرداد 1395 04:01 ق.ظ
عالی
saina
شنبه 16 مرداد 1395 07:33 ب.ظ
اثر مالکیت واییییییییییبا تار و پود صفحه ی کامپیوتر یکی شدم...بیصبرانه منتظر تیکه ی خورده شدنه چیم توسط پگم عاقا من غلط خوردم محی واسشون گاز بذار ببینم پگ چ توانایی هایی داره
پگ گاز میگیره من نظاره میکنم
Sahar
جمعه 15 مرداد 1395 11:22 ب.ظ
واااای
یعنی دوقلو بودند؟؟
پس چرا این خون آشام نبود؟؟
پس ریان چی؟؟؟
بقیه چی؟؟؟
وای حالا من تا قسمت بعدی چطوری فضولیمو کنترل کنم؟؟
Pegah.Jimin
جمعه 15 مرداد 1395 10:56 ب.ظ
همتون شناختینا این چیم عوضیه منوخودم میدونم این چش سفید پاش بیوفته کارای مثبت سن ماهم میکنه...مگه نه محی؟یخش باز بشه ببینم چه موجودی میشه؟هرچی باشه منکه نقشه دارم بوخورمش یا حداقل گازش بگیرم اثرمالکیتم روش باشه بقیه بفهمن صاحاب دارهبهله...همانا ما شوکولات چیم چیم خوریم
saina
جمعه 15 مرداد 1395 04:12 ب.ظ
پگه خشمگییییییییییییییین...نیگاش کن توروخدا واسه یه بوس چه نقشه ها که نکشیده گااااااااااااازززز..من گاز دوووووست ولی ناموسن جیمین کیس نداشته باشه ؟؟؟ نمیشه که اونم الآن که یخش داره وا میشهههههه
saina
جمعه 15 مرداد 1395 04:10 ب.ظ
واه واه واه... منو بم بم به این خوبیییییییی عاقا شما دو تا دارین مشکوک میزنین این جناب خجالتیه شوما پاش بیفته یک چیزی بشه حالا ببین حواست باشه موهاهاهاهاااا
Beauty girl
پنجشنبه 14 مرداد 1395 08:31 ب.ظ
خیلی داره جالب میشه
مرسی اجی زودتر بزار ادامشو
Pegah.Jimin
پنجشنبه 14 مرداد 1395 11:54 ق.ظ
ساینا تو چی گفتی؟؟؟؟؟؟؟؟
اون اخرین کامنتت واضح نیس دوباره بگو بینممممم...محیییییی بیای به حرف این جغله گوش بدی میکشمتووووونخونتون پای شوهراتون گفته باشم..من بوس میخوام...اصن گاز میخوام...جیمین بیا گازم بگیر بدوووووو
Pegah.Jimin
پنجشنبه 14 مرداد 1395 11:51 ق.ظ
یااااا سوسیس از دهنم پرید خوووو...اووووووه تو که اصن حرف نداااری .... با اون بم بم چشم سفید خدامیدونه تا حالا چیکارا که نکردین..فقط منم که بدشانسی اوردم این جناب شکلات خجالتی از اب دراومده..ای خداااا
saina
پنجشنبه 14 مرداد 1395 11:35 ق.ظ
محییی حالا که اینجوری شد تا پارت آخر برا جیمین و ریان بوس نذار من دلم خونک شه
وااااااییییییییییییی الآن پگ میاد هردومونو با دیوار یکی میکنه
saina
پنجشنبه 14 مرداد 1395 11:33 ق.ظ
پگ خیلی بیشعوری بذار تکلیف محی و مینرا مشخص شه بعد به ماچ و ماچ بازیات فک کن از من یاد بگیر یکم ببین چه صبورم والاااا
saina
پنجشنبه 14 مرداد 1395 11:31 ق.ظ
وااااااایی این چرا همچین شد خخخخخخخخخخ آمپاسش جر داد منو... تو آغوش کی هستی الآن دقیقا به قول پگ ایشالا که مارکه واییییی خیلی خوب بوووود دمت هات دفه ی بعد زودتر بیا
Pegah.Jimin
پنجشنبه 14 مرداد 1395 12:45 ق.ظ
بابت این پارتم ممنونممممم عزیزممممخیلی قشنگ بود دوسش داشتمممم عرررررر به شدت منتظر بعدیم زودی بزارش بووووووس
Pegah.Jimin
پنجشنبه 14 مرداد 1395 12:43 ق.ظ
آغوش گرم منکه نیستم مطمئنن....اگه جیمینم باشه کهانشالا که مارکهمگه نه؟مااارک بیا بغل کن اجیمو از حال رفت بدووووو
Pegah.Jimin
پنجشنبه 14 مرداد 1395 12:42 ق.ظ
عرررررر دلم واس محی سوختخیلی یهویی گفتم واقعا که کوفتم بزنن-___-حالا تو خوبی؟پاشو ببینم سالمی؟؟
Pegah.Jimin
پنجشنبه 14 مرداد 1395 12:39 ق.ظ
جیمین خوب زاغ سیاتونو چوب میزده هاشوملک جذابم دلم براش تنگ شده عرررر
محی خواهر مینرا ...اوف چه پیچ در پیچ شد یهو!!!
توام خون اشام بودی...پس چرا؟باباتون که پیش مینرا بود و به اون گیر میداد...وای منم گیج شدم
Pegah.Jimin
پنجشنبه 14 مرداد 1395 12:25 ق.ظ
اهاااا پس بگو بچم الکی که هنگ نیس باو...راس میگه دیگه من خودمم الان تو شوکممن کیم؟
بم بم کیه؟تو کی ای؟یوگی کیه؟اون جکیه چش سفید کیه؟از همه مهمترررررر جیمین و من کی قراره همو ببوسیم؟این سوال اخری از دهنم پرید سوری
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :